تبليغاتX
وجود داشتن
 
 

روح عناصر اربعه خود را دارد. آب، خاک، باد، آتش!

ساختمان روح ما از چیست؟ چند طبقه است؟ ساکنانش کی­هایند؟ اصلا ما ساختمان خودمان را داریم یا مستاجریم؟

دنیای روح هم مانند دنیای ماده جغرافیای خودش را دارد؛ درخت، گل، سبزه، مزرعه، باران، دریا، سیل، زلزله، رعد و برق، رودخانه، جنگل، شهر، خیابان، چهارراه، دست­انداز، چاله، بوق، ماشین، پاساژ خرید، میدان، محله، کوچه، خانه،... خانه روح یعنی چه؟!

روح خورشید، کوه، کویر و چشمه­های خود را دارد. 

حتی فصلهای خودش را دارد. زمستان با آن برف­های سنگین و سفیدش! یاد بچه­گی­هاش بخیر! گلوله­برف­بازی، یخ کردن دست­ها، خیس شدن لباس­ها، بخاری هیزمی، پارو کردن برف­ بام­ها، سنگرساختن­ها، قلعه و آدم­برفب درست­کردن­ها! اوه کوه­رفتن­هاش را بگو! توی آن کولاک! توی آن مه! همان­روزی که اعلام می­کردند که کوه نروید!

و بهار! انواع گل­ها و بوها و رنگ­های زنده و جاویدان! رنگ­های روح چه رنگی­اند راستی؟! مخصوصا سبز و آبی و سفیدش! روح بیشتر چه رنگی است؟ فصل حیات مجدد طبیعت! راستی روح ما با چی طبیعتش حیات می­یابد؟!

 و تابستان، آب­تنی­ها و دوچرخه­بازی­ها و شب­ها به بام رفتن­ها و... راستی ما کوچه­های روح خودمان و بقیه را بلدیم؟ دوچرخه­ سواری چه؟ نه! برو بابا!... تابستان با آن بلبل­اش! بلبل شگفتش که صداش همیشه توی گوشم هست. همان که هیچ­وقت ندیدیمش و همیشه در موردش شایعه بود. همان که از نیمه­های بهار می­آمد و توی باغ مهندس، در انبوه تاریک درختان گم می­شد و فقط صداش را از ساعت یازده شب به بعد می­شنیدیم. و چه صدایی! چه عظمت و شکوهی! چه بلندا و صافی سینه­ای! چه بی­نیازی و غنایی! هنوز آن صدا مست و بی­هوشم می­کند! و آن جغد سفید  ِ درخت بزرگ نارون باغ آقاغلامی! باغ آب دادن­های مش­تقی! انتظار آمدن آب و دنبال موج دییدن­ها از سر آب­بند! و آن دسیسه­های کودکانه ای که با بچه­ها می­کردیم! بی­چاره مش­تقی که مشهدی بود و شایعه کرده بودند مغول است و به او مش­توغای می­گفتیم! یواشکی یکی از پل­های جوب را مسدود می­کردیم تا آب بالا بیاید و کوچه را بردارد و  بعد زمین فوتبالمان را می­شستیم و همدیگر را با سطل­های ماست خیس آب می­کردیم و همین که مش­توغای می­آمد می­ذاشتیم  دِ  به فرار! راستی جوب­های روح ما هنوز آبشان تمیز است؟! یا تبدیل به فاضلاب شده است؟ بچه­ها چی­کار می­کنند؟

و پاییز! این شاه­فصل فصلها! چه کسی جرات دارد درباره "پاییز روح" حرف بزند!؟ راجع به تندبادها و طوفان­ها و سیل­آب­ها و رنگ­ها و رنگ­عوض­کردنها و پوست­انداختن­های روح بنویسد!؟ از باران­ها و گرد-بادها و برگ­ریزان و غروب­ها و فرارها و گریزها و ...از این فصل انقلاب­ها! قلب شدن­ها!... اوه باید قلمم را نگه دارم... بگذریم...

خورشیدها لازمند برای آنکه "روز" از "شب" بزاید. کوه­ها لازمند تا اندازه­ها و قدرها مشخص گردد و افقها معلوم شود. به کویرها نیاز داریم چون تنهاییم. و به چشمه­ها تا شستشو شویم.

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:5  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM