هیچ گاه نمی توانم در مورد اشیا یا آدمها قضاوت نهایی کنم، چون هیچ وضعیت نهایی ای وجود ندارد، حتی در اشیاء.
برای یک کودک چیزی که دوستش می دارد بهترین جا و بزرگترین اندازه را در تصویرش از زندگی دارد. در نقاشی کودکان عروسک مورد علاقه به اندازه خانه و مادر به اندازه کوههاست؛
همچنین یک پلنک کنار یک گنجشک مینشیند؛
و
درختان سخن میگویند.
و این پیر شرط نیست که معصوم بود از گناه، چون مصطفا –صلعم- که سرور پیغامبران است از گناه معصوم نیست. از قرآن بشنو! «لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما» (تا بیامرزد برایت خدا آنچه را که پیشی گرفت از گناهت و آنچه در پی آید و به انجام می رساند نعمتش را بر تو و رهبریت می کند به راهی راست/ فتح آیه 2) ... و جنید و شبلی و اویس قرنی همچنین گناه کنند... بلی شرط این پیر آن بود که راه خدا رفته باشد...
عین القضات
مسلما اگر وزن بدن به جای آنکه تقسیم بر دو شود، تقسیم بر چهار شود، کمر و پاها در سنین بالا کمتر آسیب میبینند. همچنین اگر صورت رو به پایین باشد کمتر در معرض آفتاب خواهد بود.
علم این را اثبات خواهد کرد.
میبینم روزی را که مردم به منظور افزایش طول عمر و حفظ لطافت پوست از یکدیگر برای "چهاردست و پا راه رفتن" سبقت میگیرند.
یکبار خارج از زمان و مکان قدرت گفتن این کلام را داشته باشید که: «من هستم و دوست دارم.»
داستایوفسکی
نخست اینکه هیچ یک از این دستههایی که گفتهام در واقعیت به طور خالص یافت نمیشوند. دیگر اینکه شما برای تیپسازی همیشه ناگزیرید برخی از ویژگیها را بزرگتر و برخی را کوچکتر از اندازه واقعی آن نشان دهید.
به هر حال همیشه مسأله من این بوده است که چگونه نخشکم، در جا و مکان و زمان خود نمانم، در عنوان و شغل و مرتبه و خلاصه در هیچ نقشی نماسم و در نگاری خلاصه نشوم. نه به دلیل تحولات اخیری که در علوم انسانی رخ داده است و سوژه اهمیت یافته و چرخش زبانی رو نموده و این حرفها، نه!
نه به هیچ کدام از این دلایل. این مسألهای بوده است که قبل از ورود به جامعهشناسی و خواندن ادبیات چندصدایی و نظریات سیاسی تکثرگرایانه و... بدان رسیده بودم. این درسی بود که از عرفان گرفتم. عرفانی که مرید و مرادش خودم بودم. عرفانی که خلاصه میشد در چهار جزء: موسیقی، غزلیات حافظ، تنهایی و همین و همین، و باز موسیقی. هر چه دارم، و ندارم از این دوره است. دورهای که انگار یکی بهم گفت "بخوان"! و من مثل نود و نه و نود و نه صدم درصد آدمهایی که میبینم خواندن نمیدانستم. بلد نبودم، خط-نوشتههای خودم را بلد نبودم که بخوانم. رنگ جوهر خودم را نمیدانستم که چه رنگی است. سوادش را نداشتم. بلد نبودم با خودم تنها شوم، با خودم خصوصی حرف بزنم و حرفهای خصوصی خودم را به خودم بزنم و "خود"ام بلد نبودم که به خودم گوش کنم و با خودم درد-دل کنم و خودم از خودم دل-جویی کنم. اما در همین دوره بود که تمام متون عرفانی را خواندم و امروز که تازه دارم یکی یکی نویسندگانش را میشناسم و کتابهایشان را پیدا میکنم میبینم کمتر نوشتهای برایم جدید و ناآشناست! چرا که به تعبیر عینالقضات اگر دیگران سواد این مصحف خوانده بودند، من بیاض این نوشتهها را از بر بودم.
در آنجا بود که یاد گرفتم چگونه به خودم اعتماد کنم و خودم را گسترش دهم. برای این کار عرفان مهمترین روش را در اختیار آدمی میگذارد. شعار عرفان این است: "خود" را جای "دیگر" بگذار! این حرف بدان معناست که "دیگر" را که در "بیرون" است به "درون" که "خود"است راه بده. و به بیان دقیقتر اینکه "دیگر" را بدل به "خود" کن. اینکار نه تنها با "شناختن" افراد و جهان بلکه با "فهمیدن" آنها میسر میشود. بعدها در جامعهشناسی دانستم که آگوست کنت از "شناخت" دیگری و ماکس وبر از "فهم" دیگری حرف زدهاند. و جالب است که کنت فقط یک دیگری را میشناسد؛ دیگری تعمیمیافته! و وبر دیگریها را میفهمد، البته دیگریهای تعمیمیافته!
اما چیزی که من دانستم چیزی بالاتر از این دو بود. برای راه دادن واقعی و فهم حقیقی آدمها و چیزها و هستیها (دیگریها) باید آنها را دوست داشت. بعدها بود که این را از زبان داستایوفسکی هم شنیدم و در مورد رابطه گناه و شناخت چیزهایی از کیرکهگور، درباره رابطه هوش و ایمان از سیمون وی، درباره دوستداشتن از فروید و... خواندم. مخصوصا یادم است که محمدرضا حکیمی جایی از محمد به "صاحب قلب عظیم" یاد کرده بود! قلبی که به اندازه هستی است! و قهرمان داستان داستایوفسکی، آلیوشا که نمیدانست چرا در آن لحظه زمین را در آغوش میگیرد. نمیتوانست بگوید چرا چنان آروزی مقاومت ناپذیری برای بوسیدن آن، برای بوسیدن تمامی آن دارد. اما گریان و هقهق کنان بوسیدش و به آب دیدگان آبش داد... او که در همه طبیعت چیزی نبود که برایش آرزوی خیر نکند، او که معتقد بود هر یک از ما نسبت به تمامی انسانها گناه کردهایم، و خود او بیشتر از هر کسی! او که در لحظاتی «از تماس با دنیاهای دیگر» سرتا پا میلرزید و با ایمانی مضمر در کلامش میگفت «در آن ساعت کسی جانم را دیدار کرد»... داستایوفسکی که میگوید «همه ما مسئول همهایم». او که باور داشت که جهنم ناتوانی در دوستداشتن است و من میفهمم چی میگوید و رضا که شاید بهتر از من میفهمد... چقدر دوست داشتم که در مورد کتاب برادران کاراموزوفاش هم چیزی بنویسم، اما جرات نمیکنم.
عابر مرزها بودهام، همه ما بودهایم. اما برخی باور نمیکنند و برخی فراموش میکنند و... در مرزها سرگردان بودهایم! مرز بین نقشهای اجتماعیمان، و مهمتر از آن نقشهای هستیشناختییمان و مهمتر از همه مرزهای هیچیشناختیمان! مرزهایی که اصلا "شناختی" نیست.
و همه میدانند که اگر تو صادقانه بخواهی دیگری را به درون خودت راه دهی، چیزهای دیگر، آدمهای دیگر، هستیها و جهانهای دیگر را، و جرات کنی که به درون دیگری راه یابی چه عاقبتی در انتظار توست. چه شکستهایی و اتهامهایی و از دستدادنهایی را تجربه خواهی کرد. و همین "شکست"ها همین به همریزی ایدهها، آرمانها، آرزوها، اعتقادات و فروپاشی درونیات و به قول نیچه تجزیه شخصیت است که باعث میشود بتوانی شخصیت سه ضلعی دیگری را به درون خود راه دهی و رنج رخمهای آنرا تحمل کنی. رنجی که حاصل برش سهگوشه "دیگری" است که دیوارههای دل را میخراشد و گاه درون را ویران و بیمار میگرداند.
اینکه خودت را گاهی واقعا (نه تحت تاثیر تئوریهای تساهل و تسامح و این شوخیها خنک لیبرالیسم و پلورالیسم ...) در معرض "رابطه"ای با بیرون از خودت قرار دهی و حقیقتا (نه از روی تئوریهای زیباییشناسانه و اخلاق پراگماتیستی و عرفانهای جدید آمریکایی...) به "حقیقت"ای در بیرون از خودت معتقد باشی. اینکه "دیگر"ی هم از آن حقیقت برخوردار است، پس میتوان دستکم برای یکبار یا حداقل برای لحظاتی در آن "غرق" شد و به آن ایمان داشت و از خود "گذشتگی" کرد تا "خود" را یافت... نیچه میگوید که جنون باعث شد که او "خود"اش را بیابد!
عابر مرزها دیگر یک شخص نیست، یک کس یا یک چیز نیست، مثل هوا همه جا هست و متعلق به همه است، او "شیمی"ای است مرکب از همه عناصر جهان!
همه ما در میان این سه دسته و دستههای دیگر سرگردانیم. هیچ کس مشخصا در یکی از این دستهها قرار نمیگیرد. فقط نزدیک یا به آنها دور است. اما باور دارم که دسته چهارمی هم وجود دارد که آدمهای آن مثل دسته اول به فکر صیانت از خود و خورد و خوراکاند و مثل دسته دوم به فکر عاقبت به خیری و مثل دسته سوم در پی ارتقاء معنوی، اما جوری دیگراند. جانشان میان این مرزها میپزد و حقیقتا گاهی "خود" را و بنابراین "هدف" را گم میکنند. جانشان با جهانهای دیگر تماس میگیرد و به دست "خدایان زنده"ای میافتند که سرنوشتشان از درد هم دردناکتر است.
چقدر زیبا و کامل گفته است آن دوست در انگارههای نوشته قبلی: هیچ موقع شده احساس کنی ضمن معامله با خدا داری تکه پاره میشوی؟ و خیالت هم تخت نباشد که آن دنیایت به راه است؟ هیچ موقع سر چهارراه انتخاب اخلاقی گیر کردهای؟ سر همان چهارراهی که ته هیچکدام از راهها را نمیتوانی بخوانی و ببینی؛ و محض رضای خدا یکی از آن چهاراهها هم نیست که به آخرت حسنه منتهی بشود و نتوانی به راه دنیای حسنه هم بروی، برای اینکه تنت بلرزد که راه دنیای حسنه تو را از خدا دور کند؟ به کثافت بکشاند؟ هیچ وقت شده احساس کنی راهی که داری میروی دارد تکهتکهات میکند؟ رنج را، رنج بزرگ و کشندهای را احساس کردهای که بالا و پایین، دنیا و آخرت، خوشبختی و بدبختی و مرگ و زندگی را برایت مثل هم میکند؟ دین میتواند مثل میخهای صلیب همیشه دست و پای آدم را خونین نگه دارد...
راست میگوید، دینی که من میشناسم از این دست است. این دین، همین دین من بود که مرا به دامان شکهایی برد که هرگز ندیدم هیچ یک از دوستان بیدینم تا آنجاها رفته باشند. میشنیدم که دینم به علمم میگفت: پاهایت به رعشه افتاده است؟ تو را به جایی خواهم برد که پشتت بلرزد!
... اما عابر مرزها میداند که رنج زندگی است. لذت زندگی بدون رنج چیست؟ بر خلاف برخی که چون از رنج میترسند از زندگی لذت هم نمیبرند آنها با خود میگویند «من نمیخواهم رنج نبرم، لذت هم نبرم»! و اینچنین زندگی بیرنج و لذتی چقدر رنجآور است! راست میگوید داستایوفسکی، سراسر زندگی اینها همچون مناسک رسمی پایانناپذیری است! یک عمر احتضار در راه مردن!
من البته میفهمم که ما آدمها نمیتوانیم همیشه با این افکار و با اینگونه اعمال زندگی کنیم، همانطور که پیامبران همیشه در معرض وحی نبودهاند! و من البته به خاطر این ضعف بشریت از همه عذر میخواهم! و نیز میفهمم که به تعبیر یکی از دوستانم «آدم باید یک جاهایی "خود"اش را نجات بدهد» و به فکر خودش هم باشد. اما به نظر من کسی که یک آن، یکگاه، حتی یکبار نتوانسته است تا به آخر، تا دهان تا گلو، همراه او به لجن و تباهی برود، حق ندارد این حرف را بزند. آنها که به قول علی جدال را عادت خویش کردهاند، خود را از تاریکی شبهت بیرون نیاورند، و آنانکه از هر چیز که پیش آمد ترسیدند، پیوسته واپس خزیدند! اما راستی را، کدام آدمی است که چنین قدرت عظیمی داشته باشد! چنین تقوا (آمادگی) و شجاعتی را در مقابل واقعیت (آدمها و حتی اشیاء) در خود همیشه حاضر داشته باشد! با هر دانه شنی به حرکت بیافتد و فرو بریزد و دو-باره بنا شود! چنان -مثل نیچه- قدرتمند باشد که بگوید: آنقدر بزرگ شدهام که شکست بخورم! چه کسی را یارای آن است که حتی از یک چیز از یک نفر نگذرد! همه را به درون خود "راه"دهد و بشکند و دو-باره بسازد!
"نمیدانم"... میدانید به نظرم برخی از حقایق هست که فقط باید در سرزمین هند به دنبالش رفت: تمام آرامش من از این است که حقیقت را نمیدانم،... من هیچگاه پیش از رویارویی با واقعیت، حقیقت را پیش خود فرض نگرفتهام، تا ازین طریق واقعیت هر بار حقیقتش را در من منعکس کند، تا من نباشم که آن را میسازم، تا آن باشد که مرا بسازد. این است "تنها حقیقت واقعی من"! چرا که من هرگز به دنبال حقیقتهایی دیگر نبودهام.
چرا که من با هر واقعیتی که مواجه میشوم، همچون دانه شنیست که سکون برکه حقیقتوار مرا بر هم میزند، و با آرایشی نوین دوباره به پا میدارد، اگر حتی تغییری ندهد، دو-باره تکرارش میکند. این است تمام آرامش من. همانکه دنیا نمیتواند به مخاطرهاش بیاندازد.
سرنوشتم این بود که در موقعیتی متناقض نما، در تضاد کامل با خود و زمانهام به سر برم. به گونهای که مجبور بودم تا در عین حال در تاریخ و خارج از تاریخ زندگی کنم و در عین حال گواه زمان حال و زمان بیزمان باشم ... یعنی جمع اضداد.
میرچا الیاده
برای دسته سوم نیز همه چیز و همه کس وسیلهاند. وسیلهای برای رسیدن به هدف! مخلص کلام را بگویم: خود و این هدف برای خود! این "خود" و "هدف"ای که یک بار برای همیشه تعیین میشوند! از اینها است که بدم میآید! تصوراتی که از "چیز"هایی هرچند استعلایی و اهورایی داریم، اما از آنجا که در مدتهای مدید هیچ تغییری نمیکنند، تبدیل به "عادت" و "بت" میشوند!
این تصوارت کاملا ذهنی و حتی ایمانی جنبه "مادی" به خود میگیرند! و چه سادهلوحانه است کسی که بین یک بقال و یک روشنفکر یا مابین یک ملحد و یک مومن از این جهت فرق بسیار ببیند! هر دو مشغول کسب و کارند! هدفشان امیدشان است! همین هدفی که در دسترس است و تغییر نمیکند و بزرگ نمیشود! هر دو دلمشغول "شیای مادیشده"، عادت شده، مصرفشده و بتواره شدهاند. حالا میفهمم یکی از وجوه هر نوع بتوارگی و شیوارگی که مارکس و لوکاچ گفتهاند همین مصرف کردن چیزی مصرف شده و دوباره مصرف کردن همان چیز است! مکیدن پستانی که شیری ندارد روح انسان را یا میمیراند یا مسخ و از خودبیگانه میکند، اگر او را خونخوار نکند! حال میفهمم این جمله را که "میپرستم چون غیرممکن است"! حافظ را که "ترا نازکی طبع لطیف تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد"! حرف شریعتی را که؛ معشوق من چنان لطیف است که دامن به گرد وجود نیالوده است!....
اما چه سادهلوح است کسی که فکر کند آن بقال پیرو "واقعیت" و این مومن پیرو "حقیقت" است! توده پیرو "ماده" و روشنفکر پیرو "ایده" است! و نفهمد که در اینجا حقیقت و ایده عادتوار و"مادیشده"روشنفکر و مومن همان نقش "واقعیت مادی" را برای آن بقال و ملحد ایفا میکند! چقدر عجیب است برایم که برخیها نمیفهمند که هیچ کس نمیتواند بدون واقعیت خویش و حقیقت خویش زندگی کند! و "واقعیت" یک چیز مادی (به معنای چیزی که با حواس پنجگانه درک و تجربه شود) نیست، همانطور که "حقیقت" یک چیز غیر مادی (یک چیز بیرون از درک و تجربه حواس پنجگانه) نیست. هر واقعیتی حقیقت خود را دارد و برعکس. اینکه چه چیز واقعیت و چه چیز حقیقت است بسته به دیدگاه و اراده و اعتقادات افراد دارد. برای یک فرد مذهبی همانقدر یک پرچم سبز حاوی عنصر شفابخش سرطانش است که برای فرد غیر مذهبی یک داروی شیمیایی. برای یک ایدهآلیست باورش به تحقق آرمانش میتواند همانقدر "واقعی" محسوب شود که استخوان ترقوه زیر چاقوی جراحی کلودی برنارد!
مسأله این است که هر حقیقت و ایدهای میتواند تبدیل به ماده شود. و البته این صرفا چیزی منفی نیست. اتفاقا حقیقتهای بزرگ بر اساس واقعیتهای بیشمار بنا شدهاند. مسأله دیالکتیک این واقعیتها با هم و دیالکتیک حقیقتها با هم و دیالکتیک حقیقتها و واقعیتها باهم است. این مسأله است که باعث رشد خود فرد، و به طور همزمان رشد آرمانها و حقیقتها و، بنابراین بر کشیدن واقعیتها به سوی آرمانها میشود. تنها آرمانی که رشد یافته باشد توان آنرا دارد که واقعیتها را جریان و حرکت دهد و به سطحی بالاتر بر کشد. بله "آرمان رشد یافته" و البته آرمانی که ذره ذره و در یک فرایند دیالکتیک از واقعیت نشأت گرفته باشد. و اگر جز این باشد تبدیل میشود به عملی دنکیشوتوار.
... به هر حال، افراد دسته سوم آدمهای خوب و شریفیاند، اما آنچه هستند در نظر و نگاه من "کم" است. آنها در "خود"میمانند. میدانید من فکر میکنم عمیقترین تحولات وجودی و روحی از طریق کتاب خواندن حاصل نمیشوند، بلکه از طریق ایجاد "رابطه" به دست میآیند. اما منظور از رابطه یک عمل ساده و یکسویه با اشیا و آدمها نیست. اینکه شما به عنوان یک سوژه مسلط بر محیط بر سر یک گلبرگ گل سرخ چمبره بزنید و آنرا با قوای عقل خود تکهتکه و تجزیه کنید و توی لوله آزمایش بریزید هیچ چیز از گل سرخ نخواهید فهمید. بلکه باید آن گلبرگ را روی تنه گل، هنگامی که ریشه در خاک دارد، و موقع صبح که شبنمی را پخت میکند، ببویید و نظاره کنید و به آرامی لمس و نوازشش کنید تا بفهمید "گل سرخ" چیست! باید کمی بصیرت و قدرت لامسه و مشام فعال (نه دماغ مسدود از باد نخوت) در فرد باشد تا آنرا بفهمد. یعنی باید کمی قوه سرمستی و بیخویشی در فرد باقی مانده باشد، تا کمی از "خود"اش فاصله بگیرید و حقیقت "دیگری" را در خود راه دهد تا "گل" را بفهمد.
بیشتر از اشیاء آدمها این کار را میکنند. "رابطه" با آدمها حقیقتا ویرانگر است. برای همین است که نویسندهای گفته بود: دوستی دو انسان یک معجزه است! "رابطه" با آدمها یعنی راه دادن "دیگری" به درون. و کسی را به درون راه میدهیم که به او "اعتماد" داشته باشیم. انسانی که علاوه بر بقیه ویژگیهایی که موجودات دیگر دارند، از اراده برخوردار است. فهم و درک و تحمل صادقانه و دوستانه یک "انسان" به راستی کاری دشوار و طاقتفرساست. اینکه بتوانیم تفاوتهای او را تشخیص بدهیم و بپذیریم و نرنجیم، اینکه تشابهاتش را تشخیص بدهیم و خسته نشویم، اینکه پستی و بلندیهای روحیاش را درک کنیم، اینکه سعی کنیم او را بفهمیم و برای خودش، به خاطر خودش دوست داشته باشیم، حقیقتا کاریست معجزهآسا.
راستی چرا امروزه "داشتن آدم"، داشتن دوست یا به عبارت دیگر همان "دوستداشتن" از "داشتن حیوانات خانگی" سختتر شده است؟ یعنی "حیوانداشتن" بر "دوستداشتن" اولویت یافته! همان حیواناتی که برخیشان به یاری همین "آدم"ها یعنی در هم-کاری آدم با آدم، اهلی شده و از جنگلها به خانه آورده شدهاند! حالا چه شده که اتحاد آدم-آدم تبدیل شده به اتحاد حیوان-آدم؟ زیستن با حیوانات و خزندگان به جای هم-زیستی با انسانها چه معنایی دارد؟ آیا جز این است که ما "خود"خواه شدهایم؟
دسته سوم، معمولا آگاهی و حتی فهمشان از "رابطه" با آدمها و اشیاء بهتر از دیگر دستههاست. با این وجود ممکن است دست به گیاهخواری بزنند یا در انجمنهای حمایت از فضای سبز یا حیواناتی که نسل آنها در حال انقراض است عضو شوند بیآنکه در هیچ انجمن حمایت از انسانها، نیازمندان، مظلومان و یا انسانهایی که نسلشان دارد منغرض میشود باشند!
رومن رولان گفته است «با دوست به خطا رفتن، بهتر است تا به رغم دوست حق داشتن!» اما همین آدمهای دستهی سوم هم، اگر ببینند در یک رابطه دوستی، دوست به خطا میرود، بعد از مدتی ولش میکنند تا با سر به دیوار بخورد. و اگر خورد به گفتن این جمله بسنده میکنند که «عقیدهام در مورد او عوض شد!» یا آنکه «من در مورد او اشتباه کرده بودم!» اینها عباراتیاند که روزبه روز بیشتر میشنویم. همان نگاه حسابگرانه و خودخواهانه و سعادتجویانه و مقدسمآبانه! البته کمی شرافتمندانه و آمیخته به رنگ و لعاب انساندوستی و حالا دیگر بهتر است بگوییم حیواندوستی و سبزیجات دوستی و ...
دیدهاید این افرادی را که نه دین دارند و نه دنیا!؟ برای همه چیز چرتکه میاندازند و هر کاری را در عالم "محاسبه" و "شمارش" دقیق میکنند و همه چیزشان و حتی احساساتشان بر اساس دودو تا چهار تاست؟ حتی سلام کردنشان و حتی به مادرشان!؟ این آدمها فقط به فکر سود و زیان مادی خوداند.
و حتما دیدهاید این حاجیبازاریهایی را که هم دنیا را دارند و هم آخرت را! طبق یک تقسیمات بسیار حساب شده و دقیقی سهم دنیا و آخرت را جدا کردهاند و به طور مساوی و عادلانه به هر دو رسیدگی میکنند و همانقدر که چرتکهیشان در امور بازاری و دنیوی دقیق است در کار آخرت هم همچنین است. زن میگیرند که نصف ایمانشان تکمیل شود و برخی وقتها هم دوتا زن میگیرند که کاملتر شود و البته عدالت را هم به خوبی و "دقت" بین هر دو زن به جا میآورند! نمازشان اول وقت است و حج هم رفتهاند و خمس و زکات و صدقه هم میدهند. با کنار هم گذاشتن آیات و احادیث محاسبه میکنند و میبینند که اگر نیمی از این طاعات هم قبول شود و نیمی از دعاهای رفقا (که به آنها التماس دعا گفتهاند) بر آورده شود، کار تمام است و در آن دنیا هم مثل این دنیا زن و حوری و شیر و عسل و امارت و ماشین به راه است و ایشان سعادتمند شدهاند. اینها بر خلاف دسته اول که خسر الدنیا و الاخره هستند، دنیا و آخرتشان حسنه است!
مابقی مردمان، افراد عادی، دینداران امروزی هم یکجایی از همین پیوستار قرار میگیرند، کمی اینور تر یا آنور تر. سعی میکنند با افراد بد دوست نشوند، مال حرام نخورند، نماز و روزهیشان را بگیرند، تفالهها و پسماندههایشان را به فقرا ببخشند، هر روز پول خورد و اسکناسهای پارهپورهیشان را به صندوق صدقات بیاندازند تا "رفع بلا" شود، به پدر و مادر خویش نیکی کنند چون دعای والد میگیرد، تا آنجا که "مجبور" نشدهاند (و البته میدانیم که انسان همیشه مجبور است!) دروغ نگویند و اگر هم میگویند قسم دروغ نخورند و اگر هم میخورند قسمشان به ائمه و پیامبران و خدا نباشد، اگر یک فرد نیازمندی را در خیابان میبینند مثلا نابینایی دستش را بگیرند و از خیابان رد کنند، به فساد جسمی (روحیاش مهم نیست که همه سر تا پا شدهاند!) آلوده نشوند،...
و جدیدا به حکم اسلام-دولتفرموده در رسانه ملی؛ در مصرف انرژی و غذا اسراف نکنند، به فکر مظلومین جهان (فقط فلسطین) باشند و رژیم غذایی بگیرند (که چاق و بد ریخت نشوند) زیاد آرایش نکنند (چون دیگه زیادش هم خوب نیست و جلف است) و فقط با یک نفر (جنس مخالف) دوست باشند (به قصد ازدواج و البته اگر case خوبی بود) و وقتی با او بیرون میروند و حتی اگر شب دیر میآیند به خانه اطلاع بدهند که کجایند تا بابا مامانهای عزیز نگران نشوند (که بچهشان خداینکرده با دوستپسرشان دعواش شده و سوار ماشین غریبه شده و زبانم لال و...)، با هر کسی که دوست هستند به مامانجونشان اطلاع دهند (چون جامعه پر از گرگ شده است!) و صبحها ورزش کنند (مگر نه زیادی چاق میشوند و از قیافه میافتند و توی مهمانیها نمیتوانند خوب لخت شوند) و درسشان را خوب خوب بخوانند (تا فرد مفیدی برای جامعه باشند و روی دست بابا مامان نمانند) و تا صبح پای چت با این و آن ننشینند (چون چشمهایشان ضعیف میشود) و اس.م.اسهای بد بد به همدیگر ندهند (چون مردم فکر دیگهای میکنند) کارت عضویت برای اهدای عضو داشتهباشند (چون ثواب دارد) و توی خیابان چادر داشته باشند (توی محل و کار و مدرسه و دانشگاه اگر برداشتند اشکالی ندارد)... خلاصه آنکه در بهترین و روشنفکرانهترین حالت همانطور که روی دربهای مترو نوشته"آنچه بر خویش میپسندند بر دیگران هم بپسندند" و... مردم عادی بیش یا کم، این موارد را رعایت میکنند تا کارشان به پلیس و پاسگاه و کلانتری باز نشود.
دسته نخست هیچ وقت موفق نمیشوند. مثل کارتون اسکروچ! همیشه تنها و بدبختند. نهایتا از نظر مالی افراد موفقی میشوند و مال منال فراوان جمع میکنند برای وراثی که محل سگ هم بهشان نمیگذارند و فقط منتظرند که بمیرند تا ارثشان را بگیرند و سر قبر طرف تف هم نمیاندازند چه رسد به اشک! مراسم تشییع یکی از اینها بودهام، واقعا ترسناک است!
دسته دوم، مخصوصا در جامعه ما که دولت دست دین به مزدان است، موفقند. هم از نظر مالی و هم سیاسی و... اما آدمهای "خوب"ی نیستند. شرایط خاصی دارند. مثلا از نظر ذهنی عقبافتادهاند، در امور دینی کاملا خشکهمذهب و مناسکگرا هستند، مقدسمآب و کینهتوز و بیجنبه و مستبد و کمظرفیتاند، از نظر هوشی و علمی در سطح پایینی قرار دارند. البته برخی از آنها استثنایند. آنهایی که درس را برای ثوابش میخوانند و هیچ کار دیگری جز درس خواندن ندارند و از بازی و کوچه و تلوزیون و مهمانی و تمام اعمال انسانی در دوران کودکی و نوجوانی منع شدهاند و بنابراین مجبورند که درس بخوانند و بنابراین از نظر درسی هم (البته معمولا در علوم تجربی و فنی که فرد را درگیر اعتقاداتش نمیکند و فکر را بسته نگه میدارد) موفقند.
عامه مردم هم که معلومالحالند. یک جایی آن وسط مسطها قرار دارند.
اما دسته سوم: آدمهایی که خیلی "خوب"اند. آنها از روی کتابهای درسی و واحدهای بینشهای اسلامی و اخلاق اسلامی و بقه بستههای اسلامی دیندار نشدهاند، و نه از روی شعارهایی که روی در و دیوار شهر و توی مترو و تلوزیون و... فت و فراوان ریخته است! آنها در مورد همه چیز اندیشه خودشان را دخالت میدهند، مطالعه میکنند، صبوری میکنند، همرنگ جماعت نمیشوند و به هر چیزی که میفهمند (نه به هر چیزی که بهشان به ارث رسیده) عمل میکنند. آنها روح "انسانی" دین و روح "اخلاقی" و آزادیخواهانه عصر جدید و علم را درک میکنند. نه تنها این، بلکه توانستهاند تعادلی بین این دو برقرار کرده و از هر دو بهرهمند شوند. اینها در عمل هم مردمانی سالم و خوب و مفید برای خود و جامعه هستند. انسانهایی شریف و قابل احترام. برخی از اینها حتی عمر خود را و آسایش خود را میگذارند تا به مردم خدمت کنند.
روی سخن من با این دسته سوم است. افرادی که آنها نیز به نوبه خود در پی کسب سود و زیاناند. حتی آنجا که صادقانه برای آدم کاری میکنند، حتی آنجا که برای مردم و بر علیه منافع شخصی و مادی خود کاری میکنند، حساب و چرتکه در کار است. در اینجا حتی ممکن است از نظر مالی ضرر و زیان کنند اما از نظر "معنوی" سودهای کلان به جیب میزنند. چه آنها فکر میکنند پاداش و منفعت این اقدامات خود را در آخرت خواهند گرفت و چه آنها که برای آرامش وجدان خود این معاملات کلان را انجام میدهند.
اینها هم به فکر "خود"شان هستند. فقط به فکر "خود"شان! حتی وقتی عملی نیک و بیچشمداشت انجام میدهند، در فکر آنند که چه "سکههایمعنوی"ای به جیب خواهند زد! اینها حتی وقتی که عاشق میشوند، حتی آنجا که بزرگترین فداکاریها را برای معشوق انجام میدهند، حتی حتی حتی اگر به فکر بزرگداشته شدن در چشمان معشوق نباشند، برای آن است که نزد خود اولوهیت درونی پیدا کنند! حتی وقتی عشقشان خدایی است، حتی آنجا که تمامی دنیا را فدا میکنند، در ازای معاملهای است که بر سر کسب آخرت کردهاند! معاملهای با خدا که در آن هیچ زیانی نیست! و وقتی که این معامله یا بهتر بگوییم معادله را انجام میدهند دیگر خیالشان راحت میشود و... حافظ را باش که چه عظمت وصفناشدنیای دارد در مقابل دکانداران معنویت که گفتهاست: ماهی و مرغ دوش از افغان من نخفت/ آن شوخ دیده بین که سر از خواب بر نکرد... و نیچه که میگوید: آیا مکبث را درست شناختهایم؟ تردید که نه، یقین او را دیوانه کرد!... بگذریم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|