تبليغاتX
وجود داشتن
 
 

هیچ گاه نمی توانم در مورد اشیا یا آدمها قضاوت نهایی کنم، چون هیچ وضعیت نهایی ای وجود ندارد، حتی در اشیاء.

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 19:32  توسط   | 

برای یک کودک چیزی که دوستش می دارد بهترین جا و بزرگترین اندازه را در تصویرش از زندگی دارد. در نقاشی کودکان عروسک مورد علاقه به اندازه خانه و مادر به اندازه کوه­هاست؛

همچنین یک پلنک کنار یک گنجشک می­نشیند؛

و

درختان سخن می­گویند.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:48  توسط   | 
کسی را به دوستی بگیر که اگر صد بار خیانت کرد باز دوستش داشته باشی.
  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:42  توسط   | 

و این پیر شرط نیست که معصوم بود از گناه، چون مصطفا –صلعم- که سرور پیغامبران است از گناه معصوم نیست. از قرآن بشنو! «لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما» (تا بیامرزد برایت خدا آنچه را که پیشی گرفت از گناهت و آنچه در پی آید و به انجام می رساند نعمتش را بر تو و رهبریت می کند به راهی راست/ فتح آیه 2) ... و جنید و شبلی و اویس قرنی همچنین گناه کنند... بلی شرط این پیر آن بود که راه خدا رفته باشد...

عین القضات

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 1:33  توسط   | 

مسلما اگر وزن بدن به جای آنکه تقسیم بر دو شود، تقسیم بر چهار شود، کمر و پاها در سنین بالا کمتر آسیب می­بینند. همچنین اگر صورت رو به پایین باشد کمتر در معرض آفتاب خواهد بود.

علم این را اثبات خواهد کرد.

می­­بینم روزی را که مردم به منظور افزایش طول عمر و حفظ لطافت پوست  از یکدیگر برای "چهاردست و پا راه رفتن" سبقت می­گیرند.

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:55  توسط   | 
اگر انسان بمیرد بعد از او نوبت من است.
  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 14:1  توسط   | 

یک­بار خارج از زمان و مکان قدرت گفتن این کلام را داشته باشید که: «من هستم و دوست دارم.»

داستایوفسکی

نخست اینکه هیچ یک از این دسته­هایی که گفته­ام در واقعیت به طور خالص یافت نمی­شوند. دیگر اینکه شما برای تیپ­سازی همیشه ناگزیرید برخی از ویژگی­ها را بزرگ­تر و برخی را کوچکتر از اندازه واقعی آن نشان دهید.

به هر حال همیشه مسأله من این بوده است که چگونه نخشکم، در جا و مکان و زمان خود نمانم، در عنوان و شغل و مرتبه و خلاصه در هیچ نقشی نماسم و در نگاری خلاصه نشوم. نه به دلیل تحولات اخیری که در علوم انسانی رخ داده است و سوژه اهمیت یافته و چرخش زبانی رو نموده و این حرفها، نه!

نه به هیچ کدام از این دلایل. این مسأله­ای بوده است که قبل از ورود به جامعه­شناسی و خواندن ادبیات چندصدایی و نظریات سیاسی تکثرگرایانه و... بدان رسیده بودم. این درسی بود که از عرفان گرفتم. عرفانی که مرید و مرادش خودم بودم. عرفانی که خلاصه می­شد در چهار جزء: موسیقی، غزلیات حافظ، تنهایی و همین و همین، و باز موسیقی. هر چه دارم، و ندارم از این دوره است. دوره­ای که انگار یکی بهم گفت "بخوان"! و من مثل نود و نه و نود و نه صدم درصد آدمهایی که می­بینم خواندن نمی­دانستم. بلد نبودم، خط­-­نوشته­های خودم را بلد نبودم که بخوانم. رنگ جوهر خودم را نمی­دانستم که چه رنگی است. سوادش را نداشتم. بلد نبودم با خودم تنها شوم، با خودم خصوصی حرف بزنم و حرف­های خصوصی خودم را به خودم بزنم و "خود"ام بلد نبودم که به خودم گوش کنم و با خودم درد-دل کنم و خودم از خودم دل-جویی کنم. اما در همین دوره بود که تمام متون عرفانی را خواندم و امروز که تازه دارم یکی­ یکی نویسندگانش را می­شناسم و کتاب­هایشان را پیدا می­کنم می­بینم کمتر نوشته­ای برایم جدید و ناآشناست! چرا که به تعبیر عین­القضات اگر دیگران سواد این مصحف خوانده بودند، من بیاض این نوشته­ها را از بر بودم.

در آنجا بود که یاد گرفتم چگونه به خودم اعتماد کنم و خودم را گسترش دهم. برای این کار عرفان مهمترین روش را در اختیار آدمی می­گذارد. شعار عرفان این است: "خود" را جای "دیگر" بگذار! این حرف بدان معناست که "دیگر" را که در "بیرون" است به "درون" که "خود"است راه بده. و به بیان دقیقتر اینکه "دیگر" را بدل به "خود" کن. اینکار نه تنها با "شناختن" افراد و جهان بلکه با "فهمیدن" آنها میسر می­شود. بعدها در جامعه­شناسی دانستم که آگوست کنت از "شناخت" دیگری و ماکس وبر از "فهم" دیگری حرف زده­اند. و جالب است که کنت فقط یک دیگری را می­شناسد؛ دیگری تعمیم­یافته! و وبر دیگری­ها را می­فهمد، البته دیگری­های تعمیم­یافته!

اما چیزی که من دانستم چیزی بالاتر از این دو بود. برای راه دادن واقعی و فهم حقیقی آدمها و چیزها و هستی­ها (دیگری­ها) باید آنها را دوست داشت. بعدها بود که این را از زبان داستایوفسکی هم شنیدم و در مورد رابطه گناه و شناخت چیزهایی از کیرکه­گور، درباره رابطه هوش و ایمان از سیمون وی، درباره دوست­داشتن از فروید و... خواندم. مخصوصا یادم است که محمدرضا حکیمی جایی از محمد به "صاحب قلب عظیم" یاد کرده بود! قلبی که به اندازه هستی است! و قهرمان داستان داستایوفسکی، آلیوشا که نمی­دانست چرا در آن لحظه زمین را در آغوش می­گیرد. نمی­توانست بگوید چرا چنان آروزی مقاومت ناپذیری برای بوسیدن آن، برای بوسیدن تمامی آن دارد. اما گریان و هق­هق کنان بوسیدش و به آب دیدگان آبش داد... او که در همه طبیعت چیزی نبود که برایش آرزوی خیر نکند، او که معتقد بود هر یک از ما نسبت به تمامی انسان­ها گناه­ کرده­ایم، و خود او بیشتر از هر کسی! او که در لحظاتی «از تماس با دنیاهای دیگر» سرتا پا می­لرزید و با ایمانی مضمر در کلامش می­گفت «در آن ساعت کسی جانم را دیدار کرد»... داستایوفسکی که می­گوید «همه ما مسئول همه­ایم». او که باور داشت که جهنم ناتوانی در دوست­داشتن است و من می­فهمم چی می­گوید و رضا که شاید بهتر از من می­فهمد... چقدر دوست داشتم که در مورد کتاب برادران کاراموزوف­اش هم چیزی بنویسم، اما جرات نمی­کنم.

عابر مرزها بوده­ام، همه ما بوده­ایم. اما برخی باور نمی­کنند و برخی فراموش می­کنند و... در مرزها سرگردان بوده­ایم! مرز بین نقش­های اجتماعی­مان، و مهمتر از آن نقش­های هستی­شناختی­یمان و مهمتر از همه مرزهای هیچی­شناختیمان! مرزهایی که اصلا "شناختی" نیست.

و همه می­دانند که اگر تو صادقانه بخواهی دیگری را به درون خودت راه دهی، چیزهای دیگر، آدمهای دیگر، هستی­ها و جهان­های دیگر را، و جرات کنی که به درون دیگری راه یابی چه عاقبتی در انتظار توست. چه شکست­هایی و اتهام­هایی و از دست­دادن­هایی را تجربه خواهی کرد. و همین "شکست"ها همین به هم­ریزی ایده­ها، آرمان­ها، آرزو­ها، اعتقادات و فروپاشی درونیات و به قول نیچه تجزیه­ شخصیت است که باعث می­شود بتوانی شخصیت سه ضلعی دیگری را به درون خود راه دهی و رنج رخم­های آنرا تحمل کنی. رنجی که حاصل برش سه­گوشه "دیگری" است که دیواره­های دل را می­خراشد و گاه درون را ویران و بیمار می­گرداند.

اینکه خودت را گاهی واقعا (نه تحت تاثیر تئوریهای تساهل و تسامح و این شوخی­ها خنک لیبرالیسم و پلورالیسم ...) در معرض "رابطه"ای با بیرون از خودت قرار دهی و حقیقتا (نه از روی تئوریهای زیبایی­شناسانه و اخلاق پراگماتیستی و عرفان­های جدید آمریکایی...) به "حقیقت"ای در بیرون از خودت معتقد باشی. اینکه "دیگر"ی هم از آن حقیقت برخوردار است، پس می­توان دست­کم برای یک­بار یا حداقل برای لحظاتی در آن "غرق" شد و به آن ایمان داشت و از خود "گذشتگی" کرد تا "خود" را یافت... نیچه می­گوید که جنون باعث شد که او "خود"اش را بیابد!

عابر مرزها دیگر یک شخص نیست، یک کس یا یک چیز نیست، مثل هوا همه جا هست و متعلق به همه است، او "شیمی"ای است مرکب از همه عناصر جهان!

همه ما در میان این سه دسته و دسته­های دیگر سرگردانیم. هیچ کس مشخصا در یکی از این دسته­ها قرار نمی­گیرد. فقط نزدیک یا به آنها دور است. اما باور دارم که دسته چهارمی هم وجود دارد که آدمهای آن مثل دسته اول به فکر صیانت از خود و خورد و خوراک­اند و مثل دسته دوم به فکر عاقبت­ به خیری و مثل دسته سوم در پی ارتقاء معنوی، اما جوری دیگراند. جانشان میان این مرزها می­پزد و حقیقتا گاهی "خود" را و بنابراین "هدف" را گم می­کنند. جانشان با جهان­های دیگر تماس می­گیرد و به دست "خدایان زنده"ای می­افتند که سرنوشتشان از درد هم دردناک­تر است.

چقدر زیبا و کامل گفته است آن دوست در انگاره­های نوشته قبلی: هیچ موقع شده احساس کنی ضمن معامله با خدا داری تکه پاره می­شوی؟ و خیالت هم تخت نباشد که آن دنیایت به راه است؟ هیچ موقع سر چهارراه انتخاب اخلاقی گیر کرده­ای؟ سر همان چهارراهی که ته هیچکدام از راهها را نمی­توانی بخوانی و ببینی؛ و محض رضای خدا یکی از آن چهاراه­ها هم نیست که به آخرت حسنه منتهی بشود و نتوانی به راه دنیای حسنه هم بروی، برای اینکه تنت بلرزد که راه دنیای حسنه تو را از خدا دور کند؟ به کثافت بکشاند؟ هیچ وقت شده احساس کنی راهی که داری می­روی دارد تکه­تکه­ات می­کند؟ رنج را، رنج بزرگ و کشنده­ای را احساس کرده­ای که بالا و پایین، دنیا و آخرت، خوشبختی و بدبختی و مرگ و زندگی را برایت مثل هم می­کند؟ دین می­تواند مثل میخ­های صلیب همیشه دست و پای آدم را خونین نگه دارد...

راست می­گوید، دینی که من می­شناسم از این دست است. این دین، همین دین من بود که مرا به دامان شک­هایی برد که هرگز ندیدم هیچ یک از دوستان بی­دینم تا آنجاها رفته باشند. می­شنیدم که دینم به علمم می­گفت:  پاهایت به رعشه افتاده­ است؟ تو را به جایی خواهم برد که پشتت بلرزد!

... اما عابر مرزها می­داند که رنج زندگی است. لذت زندگی بدون رنج چیست؟ بر خلاف برخی که چون از رنج می­ترسند از زندگی لذت هم نمی­برند آنها با خود می­گویند «من نمی­خواهم رنج نبرم، لذت هم نبرم»! و این­چنین زندگی بی­رنج و لذتی چقدر رنج­آور است! راست می­گوید داستایوفسکی، سراسر زندگی اینها همچون مناسک رسمی پایان­ناپذیری است! یک عمر احتضار در راه مردن!

من البته می­فهمم که ما آدم­ها نمی­توانیم همیشه با این افکار و با اینگونه اعمال زندگی کنیم، همانطور که پیامبران همیشه در معرض وحی نبوده­اند! و من البته به خاطر این ضعف بشریت از همه عذر می­خواهم! و نیز می­فهمم که به تعبیر یکی از دوستانم «آدم باید یک جاهایی "خود"اش را نجات بدهد» و به فکر خودش هم باشد. اما به نظر من کسی که یک آن، یک­گاه، حتی یک­بار نتوانسته است تا به آخر، تا دهان تا گلو، همراه او به لجن و تباهی برود، حق ندارد این حرف را بزند. آنها که به قول علی جدال را عادت خویش کرده­اند، خود را از تاریکی شبهت بیرون نیاورند، و آنانکه از هر چیز که پیش آمد ترسیدند، پیوسته واپس خزیدند! اما راستی را، کدام آدمی است که چنین قدرت عظیمی داشته باشد! چنین تقوا (آمادگی) و شجاعتی را در مقابل واقعیت (آدمها و حتی اشیاء) در خود همیشه حاضر داشته باشد! با هر دانه شنی به حرکت بیافتد و فرو بریزد و دو-باره بنا شود! چنان -مثل نیچه- قدرت­مند باشد که بگوید: آنقدر بزرگ شده­ام که شکست بخورم! چه کسی را یارای آن است که حتی از یک چیز از یک نفر نگذرد! همه را به درون خود "راه"دهد و بشکند و دو-باره بسازد!

"نمی­دانم"... می­دانید به نظرم برخی از حقایق هست که فقط باید در سرزمین هند به دنبالش رفت: تمام آرامش من از این است که حقیقت را نمی­دانم،... من هیچ­گاه پیش از رویارویی با واقعیت، حقیقت را پیش خود فرض نگرفته­ام، تا ازین طریق واقعیت هر بار حقیقتش را در من منعکس کند، تا من نباشم که آن را می­سازم، تا آن باشد که مرا بسازد. این است "تنها حقیقت واقعی من"! چرا که من هرگز به دنبال حقیقت­هایی دیگر نبوده­ام.

چرا که من با هر واقعیتی که مواجه می­شوم، همچون دانه شنی­ست که سکون برکه حقیقت­وار مرا بر هم می­زند، و با آرایشی نوین دوباره به پا می­دارد، اگر حتی تغییری ندهد، دو-باره تکرارش می­کند. این است تمام آرامش من. همانکه دنیا نمی­تواند به مخاطره­اش بیاندازد.

سرنوشتم این بود که در موقعیتی متناقض نما، در تضاد کامل با خود و زمانه­ام به سر برم. به گونه­ای که مجبور بودم تا در عین حال در تاریخ و خارج از تاریخ زندگی کنم و در عین حال گواه زمان حال و زمان بی­زمان باشم ... یعنی جمع اضداد.             

میرچا الیاده

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:19  توسط   | 

برای دسته سوم نیز همه چیز و همه کس وسیله­اند. وسیله­ای برای رسیدن به هدف! مخلص کلام را بگویم: خود و این هدف برای خود! این "خود" و "هدف"ای که یک بار برای همیشه تعیین می­شوند! از اینها است که بدم می­آید! تصوراتی که از "چیز"هایی هرچند استعلایی و اهورایی داریم، اما از آنجا که در مدتهای مدید هیچ تغییری نمی­کنند، تبدیل به "عادت" و "بت" می­شوند!

این تصوارت کاملا ذهنی و حتی ایمانی جنبه "مادی" به خود می­گیرند! و چه ساده­لوحانه است کسی که بین یک بقال و یک روشنفکر یا مابین یک ملحد و یک مومن از این جهت فرق بسیار ببیند! هر دو مشغول کسب و کارند! هدفشان امیدشان است! همین هدفی که در دست­رس است و تغییر نمی­کند و بزرگ نمی­شود! هر دو دل­مشغول "شی­ای مادی­شده"، عادت شده، مصرف­شده و بت­واره شده­اند. حالا می­فهمم یکی از وجوه هر نوع بت­وارگی و شی­وارگی که مارکس و لوکاچ گفته­اند همین مصرف کردن چیزی مصرف شده و دوباره مصرف کردن همان چیز است! مکیدن پستانی که شیری ندارد روح انسان را یا می­میراند یا مسخ و از خودبیگانه می­کند، اگر او را خون­خوار نکند! حال می­فهمم این جمله را که "می­پرستم چون غیرممکن است"! حافظ را که "ترا نازکی طبع لطیف تا به حدی­ست که آهسته دعا نتوان کرد"! حرف شریعتی را که؛ معشوق من چنان لطیف است که دامن به گرد وجود نیالوده است!....

اما چه ساده­لوح است کسی که فکر کند آن بقال پیرو "واقعیت" و این مومن پیرو "حقیقت" است! توده پیرو "ماده" و روشنفکر پیرو "ایده" است! و نفهمد که در اینجا حقیقت و ایده عادت­وار و­"مادی­شده"روشنفکر و مومن همان نقش "واقعیت مادی" را برای آن بقال و ملحد ایفا می­کند! چقدر عجیب است برایم که برخی­ها نمی­فهمند که هیچ کس نمی­تواند بدون واقعیت خویش و حقیقت خویش زندگی کند! و "واقعیت" یک چیز مادی (به معنای چیزی که با حواس پنجگانه درک و تجربه شود) نیست، همان­طور که "حقیقت" یک چیز غیر مادی (یک چیز بیرون از درک و تجربه حواس پنجگانه) نیست. هر واقعیتی حقیقت خود را دارد و برعکس. اینکه چه چیز واقعیت و چه چیز حقیقت است بسته به دیدگاه و اراده و اعتقادات افراد دارد. برای یک فرد مذهبی همانقدر یک پرچم سبز حاوی عنصر شفابخش سرطانش است که برای فرد غیر مذهبی یک داروی شیمیایی. برای یک ایده­آلیست باورش به تحقق آرمانش می­تواند همانقدر "واقعی" محسوب شود که استخوان ترقوه زیر چاقوی جراحی کلودی برنارد!

مسأله این است که هر حقیقت و ایده­ای می­تواند تبدیل به ماده شود. و البته این صرفا چیزی منفی نیست. اتفاقا حقیقت­های بزرگ بر اساس واقعیت­های بی­شمار بنا شده­اند. مسأله دیالکتیک این واقعیت­ها با هم و دیالکتیک حقیقت­ها با هم و دیالکتیک حقیقت­ها و واقعیت­ها باهم است. این مسأله است که باعث رشد خود فرد، و به طور همزمان رشد آرمانها و حقیقت­ها و، بنابراین بر کشیدن واقعیت­ها به سوی آرمان­ها می­شود. تنها آرمانی که رشد یافته باشد توان آنرا دارد که واقعیت­ها را جریان و حرکت دهد و به سطحی بالاتر بر کشد. بله "آرمان رشد یافته" و البته آرمانی که ذره ذره و در یک فرایند دیالکتیک از واقعیت نشأت گرفته باشد. و اگر جز این باشد تبدیل می­شود به عملی دنکیشوت­وار.

... به هر حال، افراد دسته سوم آدمهای خوب و شریفی­اند، اما آنچه هستند در نظر و نگاه من "کم" است. آنها در "خود"می­مانند. می­دانید من فکر می­کنم عمیق­ترین تحولات وجودی و روحی از طریق کتاب خواندن حاصل نمی­شوند، بلکه از طریق ایجاد "رابطه" به دست می­آیند. اما منظور از رابطه یک عمل ساده و یکسویه با اشیا و آدمها نیست. اینکه شما به عنوان یک سوژه مسلط بر محیط بر سر یک گلبرگ گل سرخ چمبره بزنید و آنرا با قوای عقل خود تکه­تکه و تجزیه کنید و توی لوله آزمایش بریزید هیچ چیز از گل سرخ نخواهید فهمید. بلکه باید آن گلبرگ را روی تنه گل، هنگامی که ریشه در خاک دارد، و موقع صبح که شب­نمی را پخت می­کند، ببویید و نظاره کنید و به آرامی لمس و نوازشش کنید تا بفهمید "گل سرخ" چیست! باید کمی بصیرت و قدرت لامسه و مشام فعال (نه دماغ مسدود از باد نخوت) در فرد باشد تا آنرا بفهمد. یعنی باید کمی قوه سرمستی و بی­خویشی در فرد باقی مانده باشد، تا کمی از "خود"اش فاصله بگیرید و حقیقت "دیگری" را در خود راه دهد تا "گل" را بفهمد.

 بیشتر از اشیاء آدمها این کار را می­کنند. "رابطه" با آدمها حقیقتا ویرانگر است. برای همین است که نویسنده­ای گفته بود: دوستی دو انسان یک معجزه است! "رابطه" با آدمها یعنی راه دادن "دیگری" به درون. و کسی را به درون راه می­دهیم که به او "اعتماد" داشته باشیم. انسانی که علاوه بر بقیه ویژگی­هایی که موجودات دیگر دارند، از اراده برخوردار است. فهم و درک و تحمل صادقانه و دوستانه یک "انسان" به راستی کاری دشوار و طاقت­فرساست. اینکه بتوانیم تفاوت­های او را تشخیص بدهیم و بپذیریم و نرنجیم، اینکه تشابهاتش را تشخیص بدهیم و خسته نشویم، اینکه پستی و بلندی­های روحی­اش را درک کنیم، اینکه سعی کنیم او را بفهمیم و برای خودش، به خاطر خودش دوست داشته­ باشیم، حقیقتا کاریست معجزه­آسا.

راستی چرا امروزه "داشتن آدم"، داشتن دوست یا به عبارت دیگر همان "دوست­داشتن" از "داشتن حیوانات خانگی" سخت­تر شده است؟ یعنی "حیوان­داشتن" بر "دوست­داشتن" اولویت یافته! همان حیواناتی که برخی­شان به یاری همین "آدم"ها یعنی در هم-کاری آدم با آدم، اهلی شده و از جنگل­ها به خانه  آورده­ شده­اند! حالا چه شده که اتحاد آدم-آدم تبدیل شده به اتحاد حیوان-آدم؟ زیستن با حیوانات و خزندگان به جای هم-زیستی با انسان­ها چه معنایی دارد؟ آیا جز این است که ما "خود"خواه شده­ایم؟

دسته سوم، معمولا آگاهی­ و حتی فهمشان از "رابطه" با آدمها و اشیاء بهتر از دیگر دسته­هاست. با این وجود ممکن است دست به گیاه­خواری بزنند یا در انجمن­های حمایت از فضای سبز یا حیواناتی که نسل آنها در حال انقراض است عضو شوند بی­آنکه در هیچ انجمن حمایت از انسانها، نیازمندان، مظلومان و یا انسانهایی که نسلشان دارد منغرض می­شود باشند!

رومن رولان گفته است «با دوست به خطا رفتن، بهتر است تا  به ­رغم دوست حق داشتن!» اما همین آدمهای دسته­ی سوم هم، اگر ببینند در یک رابطه دوستی، دوست به خطا می­رود، بعد از مدتی ولش می­کنند تا با سر به دیوار بخورد. و اگر خورد به گفتن این جمله بسنده می­کنند که «عقیده­ام در مورد او عوض شد!» یا آنکه «من در مورد او اشتباه کرده بودم!» این­ها عباراتی­اند که روزبه روز بیشتر می­شنویم. همان نگاه حساب­گرانه و خودخواهانه و سعادت­جویانه و مقدس­مآبانه! البته کمی شرافت­مندانه و آمیخته به رنگ و لعاب انسان­دوستی و حالا دیگر بهتر است بگوییم حیوان­دوستی و سبزیجات دوستی و ...

  نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط   | 

دیده­اید این افرادی را که نه دین دارند و نه دنیا!؟ برای همه چیز چرتکه می­اندازند و هر کاری را در عالم "محاسبه" و "شمارش" دقیق می­کنند و همه چیزشان و حتی احساساتشان بر اساس دودو تا چهار تاست؟ حتی سلام کردنشان و حتی به مادرشان!؟ این آدمها فقط به فکر سود و زیان مادی خود­اند.

و حتما دیده­اید این حاجی­بازاری­هایی را که هم دنیا را دارند و هم آخرت را! طبق یک تقسیمات بسیار حساب شده و دقیقی سهم دنیا و آخرت را جدا کرده­اند و به طور مساوی و عادلانه به هر دو رسیدگی می­کنند و همانقدر که چرتکه­یشان در امور بازاری و دنیوی دقیق است در کار آخرت هم همچنین است. زن می­گیرند که نصف ایمانشان تکمیل شود و برخی وقت­ها هم دوتا زن می­گیرند که کاملتر شود و البته عدالت را هم به خوبی و "دقت" بین هر دو زن به جا می­آورند! نمازشان اول وقت است و حج هم رفته­اند و خمس و زکات و صدقه هم می­دهند. با کنار هم گذاشتن آیات و احادیث محاسبه می­کنند و می­بینند که اگر نیمی از این طاعات هم قبول شود و نیمی از دعاهای رفقا (که به آنها التماس دعا گفته­اند) بر آورده شود، کار تمام است و در آن دنیا هم مثل این دنیا زن و حوری و شیر و عسل و امارت و ماشین به راه است و ایشان سعادت­مند شده­اند. این­ها بر خلاف دسته اول که خسر الدنیا و الاخره هستند، دنیا و آخرتشان حسنه است!

مابقی مردمان، افراد عادی، دینداران امروزی هم یکجایی از همین پیوستار قرار می­گیرند، کمی این­ور تر یا آنور تر. سعی می­کنند با افراد بد دوست نشوند، مال حرام نخورند، نماز و روزه­یشان را بگیرند، تفاله­ها و پس­مانده­هایشان را به فقرا ببخشند، هر روز پول­ خورد و اسکناسهای پاره­پوره­یشان را به صندوق صدقات بیاندازند تا "رفع بلا" شود، به پدر و مادر خویش نیکی کنند چون دعای والد می­گیرد، تا آنجا که "مجبور" نشده­اند (و البته می­دانیم که انسان همیشه مجبور است!) دروغ نگویند و اگر هم می­گویند قسم دروغ نخورند و اگر هم می­خورند قسمشان به ائمه و پیامبران و خدا نباشد، اگر یک فرد نیازمندی را در خیابان می­بینند مثلا نابینایی دستش را بگیرند و از خیابان رد کنند، به فساد جسمی (روحی­اش مهم نیست که همه سر تا پا شده­اند!) آلوده نشوند،...

و جدیدا به حکم اسلام-دولت­فرموده در رسانه ملی؛ در مصرف انرژی و غذا اسراف نکنند، به فکر مظلومین جهان (فقط فلسطین) باشند و رژیم غذایی بگیرند (که چاق و بد ریخت نشوند) زیاد آرایش نکنند (چون دیگه زیادش هم خوب نیست و جلف است) و فقط با یک نفر (جنس مخالف) دوست باشند (به قصد ازدواج و البته اگر case خوبی بود) و وقتی با او بیرون می­روند و حتی اگر شب دیر می­آیند به خانه اطلاع بدهند که کجایند تا بابا مامان­های عزیز نگران نشوند (که بچه­شان خدای­نکرده با دوست­پسرشان دعواش شده و سوار ماشین غریبه شده و زبانم لال و...)، با هر کسی که دوست هستند به مامان­جونشان اطلاع دهند (چون جامعه پر از گرگ شده است!) و صبح­ها ورزش کنند (مگر نه زیادی چاق می­شوند و از قیافه می­افتند و توی مهمانی­ها نمی­توانند خوب لخت شوند) و درسشان را خوب خوب بخوانند (تا فرد مفیدی برای جامعه باشند و روی دست بابا مامان نمانند) و تا صبح پای چت با این و آن ننشینند (چون چشم­هایشان ضعیف می­شود) و اس.م.اس­های بد بد به هم­دیگر ندهند (چون مردم فکر دیگه­ای می­کنند) کارت عضویت برای اهدای عضو داشته­باشند (چون ثواب دارد) و توی خیابان چادر داشته باشند (توی محل و کار و مدرسه و دانشگاه اگر برداشتند اشکالی ندارد)... خلاصه آنکه در بهترین و روشنفکرانه­ترین حالت همانطور که روی دربهای مترو نوشته"آنچه بر خویش می­پسندند بر دیگران هم بپسندند" و... مردم عادی بیش یا کم، این موارد را رعایت می­کنند تا کارشان به پلیس و پاسگاه و کلانتری باز نشود.

دسته نخست هیچ وقت موفق نمی­شوند. مثل کارتون اسکروچ! همیشه تنها و بدبختند. نهایتا از نظر مالی افراد موفقی می­شوند و مال منال فراوان جمع می­کنند برای وراثی که محل سگ هم بهشان نمی­گذارند و فقط منتظرند که بمیرند تا ارثشان را بگیرند و سر قبر طرف تف هم نمی­اندازند چه رسد به اشک! مراسم تشییع یکی از اینها بوده­ام، واقعا ترسناک است!

دسته دوم، مخصوصا در جامعه ما که دولت دست دین­ به مزدان است، موفقند. هم از نظر مالی و هم سیاسی و... اما آدمهای "خوب"ی نیستند. شرایط خاصی دارند. مثلا از نظر ذهنی عقب­افتاده­اند، در امور دینی کاملا خشکه­مذهب و مناسک­گرا هستند، مقدس­مآب و کینه­توز و بی­جنبه و مستبد و کم­ظرفیت­اند، از نظر هوشی و علمی در سطح پایینی قرار دارند. البته برخی از آنها استثنایند. آنهایی که درس را برای ثوابش می­خوانند و هیچ کار دیگری جز درس خواندن ندارند و از بازی و کوچه و تلوزیون و مهمانی و تمام اعمال انسانی در دوران کودکی و نوجوانی منع شده­اند و بنابراین مجبورند که درس بخوانند و بنابراین از نظر درسی هم (البته  معمولا در علوم تجربی و فنی که فرد را درگیر اعتقاداتش نمی­کند و فکر را بسته نگه می­دارد) موفقند.

عامه مردم هم که معلوم­الحالند. یک جایی آن وسط مسط­ها قرار دارند.

اما دسته سوم: آدمهایی که خیلی "خوب"اند. آنها از روی کتاب­های درسی و واحدهای بینش­های اسلامی و اخلاق اسلامی و بقه بسته­های اسلامی دیندار نشده­اند، و نه از روی شعارهایی که روی در و دیوار شهر و توی مترو و تلوزیون و... فت و فراوان ریخته است! آنها در مورد همه چیز اندیشه خودشان را دخالت می­دهند، مطالعه می­کنند، صبوری می­کنند، همرنگ جماعت نمی­شوند و به هر چیزی که می­فهمند (نه به هر چیزی که بهشان به ارث رسیده) عمل می­کنند. آنها روح "انسانی" دین و روح "اخلاقی" و آزادیخواهانه عصر جدید و علم را درک می­کنند. نه تنها این، بلکه توانسته­اند تعادلی بین این دو برقرار کرده و از هر دو بهره­مند شوند. اینها در عمل هم مردمانی سالم و خوب و مفید برای خود و جامعه هستند. انسان­هایی شریف و قابل احترام. برخی از اینها حتی عمر خود را و آسایش خود را می­گذارند تا به مردم خدمت کنند.

روی سخن من با این دسته سوم است. افرادی که آنها نیز به نوبه خود در پی کسب سود و زیان­اند. حتی آنجا که صادقانه برای آدم کاری می­کنند، حتی آنجا که برای مردم و بر علیه منافع شخصی و مادی خود کاری می­کنند، حساب و چرتکه در کار است. در اینجا حتی ممکن است از نظر مالی ضرر و زیان کنند اما از نظر "معنوی" سودهای کلان به جیب می­زنند. چه آنها فکر می­کنند پاداش و منفعت این اقدامات خود را در آخرت خواهند گرفت و چه آنها که برای آرامش وجدان خود این معاملات کلان را انجام می­دهند.

اینها هم به فکر "خود"شان هستند. فقط به فکر "خود"شان! حتی وقتی عملی نیک و بی­چشمداشت انجام می­دهند، در فکر آنند که چه "سکه­های­معنوی"ای به جیب خواهند زد! اینها حتی وقتی که عاشق می­شوند، حتی آنجا که بزرگ­ترین فداکاری­ها را برای معشوق انجام می­دهند، حتی حتی حتی اگر به فکر بزرگ­داشته شدن در چشمان معشوق نباشند، برای آن است که نزد خود اولوهیت درونی پیدا کنند! حتی وقتی عشقشان خدایی است، حتی آنجا که تمامی دنیا را فدا می­کنند، در ازای معامله­ای است که بر سر کسب آخرت کرده­اند! معامله­ای با خدا که در آن هیچ زیانی نیست! و وقتی که این معامله یا بهتر بگوییم معادله را انجام می­دهند دیگر خیالشان راحت می­شود و... حافظ را باش که چه عظمت وصف­ناشدنی­ای دارد در مقابل دکانداران معنویت که گفته­است: ماهی و مرغ دوش از افغان من نخفت/ آن شوخ دیده بین که سر از خواب بر نکرد... و نیچه که می­گوید: آیا مکبث را درست شناخته­ایم؟ تردید که نه، یقین او را دیوانه کرد!... بگذریم.

  نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:26  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM