تبليغاتX
وجود داشتن
 
 
 

کدام یک از اعضای بدن شما عضو مرکزی و محوری شما محسوب شده و بیشترین تعلق را به آن دارید؟ یا این طوری بپرسم که کدام یک از اعضای بدن شما بیشترین معنا را به شما می دهد و در مرکز وجود شما قرار دارد؟

پرسش من کمی مبهم و نادقیق است و همین امر پاسخگویی را کمی دشوار خواهد کرد، اما لطفا سعی کنید جواب دهید. سپاس.

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:20  توسط   | 
 

فکر می کردم فقط برای شما، اما با شما می نویسم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 14:5  توسط   | 

آنچه از بیرون "ماده" می­نماید از درون "ذهن" است.

وایتهد

فکر کردم بهتر است تا یک نوشته جداگانه برای انگاره­های نوشته پیشین (نقطه) بنویسم. بنابراین: من هم از سطر نخست شروع می­کنم. اینکه فرموده­اید دانشجویی هستید... این جواب به نظرم پاسخ پرسش و در خواست من نبود. چه دلیلی دارد که شما نام خود را ننویسید؟ چرا ما نباید با خودمان شفاف باشیم؟ به نظرم اگر بپذیریم که"دموکراسی" امری مثبت است و نیاز به تمرین واقعی دارد و ما هم واقعا آنرا می­فهمیم و واقعا بخواهیم پیاده­اش کنیم و مثل خیلی از چیزها فقط یک ژست شبه­روشنفکرانه نباشد، نخست باید آنرا از رابطه خودمان با خودمان و سپس روابط بین فردی شروع کنیم. هر کس با اسم خودش حرف بزند و مسئولیت حرفش را به عهده بگیرد. بنابراین تا اینجا یک هیچ به نفع من، چون هم دمکرات­ترم هم مسئولیت­پذیری بیشتری دارم!

دوم اینکه "دین" یک ابزار شناختی نیست، یک واقعیت اجتماعی است. دیگر اینکه برخی از جامعه­شناسان ایرانی که در حوزه جامعه­شناسی دین در ایران کار کرده­اند چنین ادعایی دارند که پرابلماتیک جامعه ایران دین است (می­شود به خود آنها مراجعه کرد و پاسخ خواست. مثلا سارا شریعتی و رضا کلاهی)البته باید بحث­های خودشان را بخوانید. من ضمن توافقات بسیاری که با نظرات این افراد دارم با این ایده مشکل دارم، برای همین هم هست که کمی با شیطنت گفته­ام «مانند هر جامعه دیگری». چون تعریفم از دین فرق دارد. البته تعریفی از دین که حتی بین همه جامعه­شناسان قابل توافق و قبول باشد وجود ندارد.

اما تعریف من از دین حتی برای خودم هم هنوز کامل و دقیق نیست، و البته بر خلاف شما فکر نمی­کنم که تعریف باید خیلی دقیق باشد و با جزییات کامل، اگر چه هر چه دقیق­تر بهتر. در تعریف من از دین چهار عنصر اساسی وجود دارند، یکی زمان به معنای"اکنون" (حال)، یکی زمان به معنای "اکنون­های"تاریخی (گذشته)، یکی خود و یکی جامعه. اگر چه مفهوم اولی از زمان (اکنون) بیشتر راجع به "خود" است و مفهوم دومی به "جامعه" بازمی­گردد، اما به شکل جالبی "خود" فرد هم دارای یک "گذشته" (خاطره) است و "جامعه" هم "اکنون" خودش را دارد.

این "زمان" است که در هر سه بعد خود (و اجازه بدهید بعد سوم آنرا هم در اینجا بازنمایانم که همان آینده است. آینده بازتاب گذشته است از زاویه اکنون در زمانی که هنوز نیامده است. خیال و آرزو و امید و آرمان مربوط به این حوزه از زمان است؛ زمانی که "هنوز" نیامده است، و به همین دلیل شما می­توانید آنرا به دلخواه خود تصویر کنید) "تعریف" از دین را مشخص می­نماید.

تازگی­ها به فهم جدیدی رسیده­ام؛ ما هیچ تعریف دقیقی از هیچ یک از عناصر مهم زندگی (مانند زمان، خود، خدا، زندگی...) نداریم. این عناصر همان­طور که آگوستین می­گوید به سایه می­مانند، تا می­چرخیم که بگیریمشان از چنگالمان می­گریزند؛ «همه ما می­دانیم زمان چیست، تا وقتی که از ما نپرسیده­اند»! آدم­های عادی (و آن بعد از وجود روشنفکران که عادی است) همواره "خیال می­کنند" که از چیزهای مختلف"تعریف" دارند. چون اگر این­طوری فکر نکنند نمی­توانند زندگی کنند، اما در واقع هیچ تعریف دقیق و قطعی­ای وجود ندارد. این "دروغ لازم"ی است که ناخودآگاه به خود می­گوییم و رخنه­های شناختی را نادیده می­گیریم و به حالت تعلیق در می­آوریم. مخصوصا از نظر شناخت­شناسی و ساینتیفیک هیچ قطعیتی وجود ندارد، چون یکی از مهمترین ویژگی­های علم موقتی بودن آن است.

برگردیم به بحث. زمان بعد مهمی از "شناخت" است. مگر جز این است که هرچه زمان می­گذرد، چه در بعد فردی و چه در بعد اجتماعی ما به فهم­های جدیدی دست می­یابیم؟ زمان بعد مهمی از هویت فردی و اجتماعی ما است. بر خلاف تصور عمومی و فلسفه سنتی "زمان" دارای یک ذات در عالم مثل و... نیست که در همه زمان­ها و مکان­ها از ازل تا به ابد یکی باشد. همچنین بر خلاف تصور کانتی، زمان از امور پیشینی ذهن فردی نیست که بین همه انسان­ها در همه جوامع از شاکله معینی برخوردار باشد. بلکه چنانکه دورکیم نشان می­دهد معنا و مفهوم زمان از هر جامعه به جامعه دیگر و حتی از یک فرد به فرد دیگر تغییر می­کند.

حالا اگر به آن نتیجه­ای که در خط نخست پاراگراف قبلی گرفتیم پایبند باشیم، یعنی اینکه هر زمانی شناخت خاص خود را از پدیده­­ها به دست می­دهد، می­توانیم چنین نتیجه بگیریم که حتی برای یک فرد هم تعریف دقیقی خصوصا از عناصر مهم زندگی وجود ندارد، چرا چون زمان­ها برای آن فرد هم "می­گذرند". این همان "نسبیت"ی است که ممکن است از نظر برخی بار منفی داشته باشد، از نظر خود من هم این واژه چندان خوشایند نیست، اما من به جای نسبیت از "پویش" استفاده می­کنم. پویش به معنای این نیست که هیچ معیار محکم و دقیقی برای عمل کردن و اندیشیدن وجود ندارد، بلکه توجه به عناصر و محورهای مختلف تفکر و شناخت و عمل و فکر کردن بر اساس و محوریت"خود" است. "خود"ی که مرتبا در حال "شدن"است. بدین ترتیب "خود" در هر "زمان" بهترین کار ممکن را انجام می­دهد، اما با توجه داشتن به این نکته که کارش صد در صد درست نیست، همچنین معیارهایی که باعث انجام آن کار شده­اند قطعی نیستند. فرد باید بداند که این کار فقط در این زمان درست و آن معیارها در این زمان و موقعیت قطعی هستند، اما شما از انتخاب یک راه از میان راه­ها ناگزیرد (البته مسلما این حرف فقط روی کاغذ اینقدر منطقی و آسان است و در عمل انسان بین دوراهی­هایی می­ماند، ولی آن یک بحث دیگر است) این قاعده پویش­گرایی به نظر من با نسبی­گرایی فرق می­کند.

اما همه این چیزهایی که تا اینجا گفتیم مربوط به حوزه «شناخت» قبل از روانکاوی است. روانکاوی نشان داده است که "شناخت"ی که در حوزه خودآگاه ما وجود دارد، در مقابل آنچه مربوط به ناخودآگاه فردی است، بسیار ناچیز است. روانکاوی معتقد به سیر در ژرفناهای وجود انسان از طریق رمزگشایی نمادها و نشانه­ها (به واسطه خواب و رویا و لغزش­های زبانی و روش تداعی معنای و... ) است. در دهه­های اخیر یک نوع جامعه­شناسی ژرفانگر و حتی تاریخ­شناسی ژرفانگر و اسطوره­شناسی جدید شکل گرفته است که وضعیت­های ناخودآگاه جمعی و تاریخی را نیز در بر می­گیرد. اینکه یک جامعه چگونه خواب می­بیند، چه رویاها و آرزوهایی دارد و تعبیر و تفسیر این خواب­ها و رویا ها چیست؟

برخی در اینجا وقتی که می­خواهند دین را تعریف کنند، عنصر زمان و "خود" فرد و حتی جامعه را، و به طور کلی انسان، را حذف کرده تنها از ادیان تاریخی یا پیشاتاریخی سخن می­گویند. این افراد رد پای یک دین –مثلا مسیحیت- را از زمان مسیح گرفته، و برای آن یک ذات قایل شده و تا زمان اکنون دنبال می­کنند، بی­آنکه بررسی کنند که آن دین چه تحولاتی در این دوره تاریخی کرده و یا انسان­­ها چه تغییراتی را از سر گذرانده­اند. مسأله مهم دیگر این است که مسیحیت (مانند سایر ادیان تاریخی) در آغاز، تقریبا تمامی ابعاد زندگی افراد را در بر گرفته و افراد دنیای خود را از دریچه آن می­نگریستند. در واقع مسیحیت مترادف بوده است با یک نوع "جهان­بینی" کامل. افراد آنقدر در دین خود غرق بودند که حتی به فکر "شناخت" آن نمی­افتادند. چرا چون این خود مسیحیت بود که هرگونه معیار و ترازوهایی برای شناخت را فراهم می­کرد. "علم" در دنیای ما به شکلی نامرئی همین نقش "معنابخشی" را ایفا می­کند. دین در واقع یک زینت در زندگی بسیاری از آدمهاست. البته خیلی­ها در مورد "علم" هم هیچ گونه چون و چرایی­ای نمی­کنند، چرا چون این خود علم است که هرگونه معیار معتبر برای شناخت را فراهم می­نماید. یعنی "علم" همانطور که مکتب فرانکفورتی­ها می­گویند تبدیل به "دین جدید" شده است و اساسا آگوست کنت و سن سیمون به دنبال تاسیس یک دین بودند که جای دین قبلی را بگیرد، چون آنها کاملا مطلع بودند که "جامعه" یک مقوله "دین"ای است نه شناختی (به معنی عصر روشنگری). کنت اسم این دین را می­گذارد "دین انسانیت"! جالب اینجاست که حتی پیتر بلا که یک جامعه­شناس دین متاخر است، ادیان را به ادیان باستانی، تاریخی (ادیان ابراهیمی) و مدرن (کمونیسم و ...) تقسیم می­کند.

دین بر خلاف علم (به معنی عصر روشنگری)، یک مقوله صرفا شناختی نیست، بلکه  بیشتر یک "عاطفیت جمعی" است (لغت مناسبی پیدا نکردم!). علاوه بر این با ناخودآگاه فردی و جمعی هم درگیر بوده و انواع زمان­ها (حتی زمان بی­زمان!) را نیز در بر می­گیرد.

برخی جامعه­شناسان فکر می­کنند دین اقنومی خاص و مجرد است که در دوره تاریخی معینی شکل گرفته و بدون هیچ تماسی با ذهن جمعی و ذهن فردی انسان­ها روی بستر تاریخ کشیده شده و به شکلی تردامن و نیالوده به امروز رسیده است. مشکل دیگر این افراد این است که در نظر نمی­گیرند که امروزه این "دین"ها دست­کم به تنهایی "جهان­بینی" ما را نمی­سازند. به نظر من باید پرسید آن چیزهایی که امروز جهان­بینی ما را می­سازند و حتی نگاه و تفسیر ما را نسبت به گذشته و حتی نسبت به "دین" عوض می­کنند چه هستند؟ اصلا چرا دین، که قبلا شناخت با آن حاصل می­شد (اگوستین: فهم، پاداش ایمان است. پس در پی آن مباش که بفهمی تا ایمان داشته باشی، بلکه ایمان داشته باش تا شاید بفهمی/// والتقوا الله و یعلّمکم الله) حالا موضوع شناخت و گفتگوی من و شما قرار گرفته است؟

به نظر من اطلاعات و احساسات دینی ما در طول تاریخ عوض شده است، اما "دین" هرگز عوض نمی­شود. من نمی­توانم تعریف دقیقی از دین ارایه دهم. اما فکر می­کنم دین قطعا و یقینا به آن چهار عنصر مرتبط است. یعنی زمان (شخصی/تاریخی) خود و جامعه (که امروز می­توان حتی تا حدودی از جامعه جهانی حرف زد). بنابراین دین واقعی ما همان چیزی است که با آن زندگی می­کنیم. اتفاقا یکی از ویژگی مهم دین همین تعریف و شناخت­ناپذیری آن است. دینی که قابل شناخت و دقیق و بی­تناقض و دم­دست باشد که دیگر دین نیست. ریاضیات روح است. یعنی بازی با کلمات روحی! اگر چه "آدم­های شریف" و پرخورهای معنوی دقیقا همین نوع از دین را دارند. و البته خیلی از مناسک­گرایان علم­گرا و "آدمهای دانشگاهی" نیز از همین دسته­اند با این تفاوت که قبله­ و شکل مناسکشان فرق می­کند.

اما به لحاظ لغوی "دین" در اوستا (دئنا) به معنای کیش خصایص روحی، تشخص معنوی و وجدان بکار رفته است و بمعنی اخیر دین یکی از قوای پنجگانه باطن انسان است. در عربی به معنای قانون، عادت و داوری است. در ریشه لاتین آن religion   مرکب از lage  به معنای پیوند وre  به معنای دوباره است، یعنی پیوند دوباره (یا مجدد و یا جدید). به نظر من دین شکوفایی حس ششم (یا هفتم یا دهم! رقمش مهم نیست) در حیوانی­ست به نام انسان. چون حواس پنجگانه بین انسان و سایر حیوانات مشترک است، اما دین یک نوع از شناخت است که در گونه­ی خاصی از حیوانات پیدا شده و آنها را به زندگی جمعی و دیگرگونه سوق داده است. دین نه تنها چسب بین آدمها و عامل همبستگی اجتماعی –آنطور که دورکیم می­گوید – است، بلکه چسب بین حواس، اندیشه و امکانات مختلف آدمهاست و بعد جدیدی به آنها می­دهد، بعدی که باعث فراتر رفتن آنها از "واقعیت" فیزیکی و جسمانی خود می­شود. البته به نظر من چیزی جداگانه به اسم روح (یا مابالطبیعه) وجود ندارد، فهم جدید از این مقولات مربوط به دویست-سیصد سال پیش است. روح و جسم دو بعد از یک چیزند.

بنابراین دین چیزی خارج از طبیعت و تاریخ و ذهن جمعی و فردی نیست. بعدی از مجموع احساسات و عقلانیت­های ما، خودآگاه و ناخودآگاه فردی و جمعی ما است. پس اگر پرابلماتیک جامعه ما دین باشد، پرابلماتیک هر جامعه دیگری نیز هست. چون بالاخره یک چیزی این نقش را برای آنها هم ایفا می­کند. شاید بشود اسم این "چیز" را گذاشت فرهنگ، یا معنا، یا هر چیز دیگر. راستش اصلا برای من اسمش مهم نیست. حتی شاید بهتر بود که من از این واژه استفاده نکنم تا  سوء تفاهم ایجاد نشود.

به هر حال این بعد از وجود آدمی بعد بسیار "غریب و قریبی" است. همین عامل ناشناخته است که مداوما باعث تغییر و تحول انسان می­شود. باعث می­شود که انسان موجودیت شگفت­انگیزی بین بی­نهایت بزرگ و بی­نهایت کوچک باشد. این ویژگی یک نوع خود-آگاهی نسبت به وجود است، بعدی که به او حالی می­کند که انسان و هستی چه ابعاد ناشناخته و ناخودآگاهی دارند!

ابعادی از این ویژگی مداوما در بعد فردی و جمعی "شکل" گرفته و نهادینه می­شوند، اما ابعادی دیگر مداوما در طول "زمان" در حال حرکت و گذرند. دین درست مانند هر مفهوم بزرگ دیگری (خود، زندگی، خدا، زمانو...) دارای ابعاد متناقض است. همین تناقض و دیالکتیک بین ابعاد مختلف است که باعث پویایی و ماندگاری آن شده است. وقتی "شکل دین" در یک دوره زیادی محکم و بت­واره می­شود، کارآمدی خود را از دست می­دهد، بنابراین همان چیز در شکلی جدید بر علیه شکل قبلی دست به طغیان می­زند. مثلا تشیع پیش از انقلاب به رسوایی و انتقاد بر علیه وضع موجود در ایران پرداخته و باعث انقلاب شد، اما همان تشیع پس از انقلاب توجیه­کننده وضع موجود است. و حالا انواع جدیدی از دین­داری (تحت هر نامی) مشغول به چالش کشیدن مبانی آن دینداری نهادینه شده هستند.

برخی جامعه­شناسان دین را به زنده و مرده تقسیم کرده­اند. شاید بشود گفت دینی که با زمان خود منطبق و حرکت­بخش به واقعیت اجتماعی و معترض وضع موجود (اگر وضع موجود ناعادلانه است) باشد دین زنده باشد و برعکس. به نظر من باید قبول کنیم که دین پدیده­ای چند لایه است، و همچنین انواع دین وجود دارند نه دین. در اینجا این بحث پیش می­آید که چه عاملی و معیاری برای تشخیص دین خوب از بد یا زنده از مرده وجود دارد؟ چه کسی می­تواند صاحب تشخیص باشد یا مرزهای این انواع دین یا دین­داری کجا هستند؟ کدام ابعاد از دین بازمانده و کدامیک از آنها هنوز به "پویش" خود ادامه می­دهند؟ کجا این دین به ضد خود تبدیل شده یا سپری شده است برای پوشاندن ناتوانی خودش (واژه کفر به معنای بی­دینی نیست، بلکه به معنای پوشاندن و پنهان کردن است).

من ضمن آنکه به طور حسی فکر می­کنم می­شود یک معیار و قواعدی را برای این کار تعیین کرد، اما فعلا هیچ معیاری سراغ ندارم، جز یک معیار، و آن معیاری است که خود یک سیستم به دست می­دهد. یعنی اینکه اعمال واقعی یک سیستم چقدر با ادعاهای خود آن هم­خوان است. کاری که من در نوشته پیشین سعی در انجام آن داشتم نشان دادن این تناقضات در درون سیستم دین رسمی (و برخی از تناقضات دین عامیانه) بود. تناقضهای کسانی که منکر تناقض­اند و تناقض­هایشان هم از نوع زشت است نه زیبا! دینی که نه تنها واقعیات "اکنون" جهان ما را نمی­تواند توضیح دهد بلکه هیچ افق جالب و پذیرفتنی­ای هم پیش روی ما نمی­گسترد.

پ.ن:

1- ضمن آنکه از گفتگو استقبال می­کنم، مخصوصا از اینکه با شور و حال حرف می­زنید و معلوم است که دغدغه دارید خوشحالم، اما از صحبت­های کنایه­آمیز خوشم نمی­آید، لطفا!

2- در مورد مابقی ایرادات وارده بعدا می­نویسم، مخصوصا در مورد انجمن­های انسان­دوستانه که هنوز با آنها همکاری دارم. توصیه می­کنم در صورت تمایل مانیفست مارکس را (اگر نخوانده­اید) بخوانید. تقریبا 40 صفحه است.

3- پروبلماتیک (اگر واقعا نمی­دانید) از اصطلاحات آلتوسر است، حداقل من از آلتوسر شنیده­ام. در واقع همان مسأله محوری است که مابقی مسایل مرتبط با آن هستند، اما نه فقط این. برخی می­گویند مترادف است با مفهوم گفتمان فوکو.

4- عذرخواهی نکنید بابت کم و زیاد نوشته­هایتان. هر چقدر دلتان می­خواهد بنویسید –من خودم هم همین کار را می­کنم- و اگر فکر کردید که مطلبتان بلند است لطف کنید و برای من ایمیلش کنید تا به عنوان یک نوشته مستقل روی صفحه بگذارم.

5- واژه پویش و فرق آن با نسبیت را برای نخستین بار از وایتهد خواندم. او کتابی دارد به اسم دین در حال ساخته شدن (Religion in Making) و معتقد است که همه چیز در حال تغییر (و با تعبیری در حال تکامل) است، حتی خدا و مخصوصا خدا. از نظر او تغییر اساسا چیزی منفی نیست و هر چیزی که ساکن باشد در واقع مرده است و نخستین ویژگی هر چیز زنده رشد و حرکت و تغییر در آن است. در اینجا بود که فهمیدم فقط انسان نیست که باید در حال شدن باشد بلکه چیزهای دیگر هم باید باشند و اصلا هستند.

خدا با راه دادن همه جریان­های احساسهای موجود به خویش جهان را سامان می­بخشد. او دقیقا از آنروی که خود کاملا آماده پذیرفتن تاثیر است، مقاومت­ناپذیرترین تاثیرات را می­گذارد... خدا دست­اندر کار همدل جهان است.

هارت شورن متاثر از وایتهد

 

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 15:41  توسط   | 

پرابلماتیک جامعه ایران –مانند هر جامعه دیگری- دین است. اما نخستین اولویت جامعه­شناسان دین در ایران به نظر من این نیست که "صورت­های دین" یا "صور دین­داری" را نشان دهند، بلکه می­بایست در وهله نخست "صورت­های دین­نداری" –نه بی­دینی- را معین کنند. یعنی صورتهایی که بی­دینی خودش را جای دین­داری جا می­زند.

به واسطه وقوع پدیده مدرنیته و تغییراتی در حوزه دانش و آگاهی، امروزه این دین که ما می­بینیم توضیح دهنده واقعیات موجود زندگی نیست. نه تنها که برخورد این دین با واقعیات اساسی زندگی ما واکنشی (نه کنشی) است، بلکه برای توجیه خود برخی از ملزومات واقعی زندگی را که ناگزیر از تایید یا تکذیب آن است رنگ و لعاب دینی می­زند.

مثلا پدیده اهدا اعضا از فرد مرگ مغزی امری خدا پسندانه و حتی ایثارگرانه تلقی شده و آیاتی از قرآن هم پیدا می­شود که آنرا تایید می­کنند. این در حالی است که مافیای پزشکی در ایران سالها تلاش کردند تا این قانون به تایید شورای نگه­بان –که آنرا خلاف با شرع می­دانست- برسد.

یا برعکس، در آغاز انقلاب "تنظیم خانواده" را دخالت در کار خدا تلقی کرده و آنرا توطئه دشمنان اسلام و تشیع می­دانستند تا بدین ترتیب تعداد شیعیان را تقلیل دهند. حتی آقای اح­مدی­نژاد در آغاز به کار خودش صحبت از ظرفیت 300 ملیون جمعیت در ایران می­کرد. اما چند سال بعد همین دولت دینی شعار فرزند کمتر زندگی بهتر را سر می­داد.

بنابراین اگر پرابلماتیک جامعه ایران را دین بدانیم، مهمترین مشخصه این جامعه را می­بایست "ریا" دانست. این ریاکاری نه تنها جنبه­های رسمی (به عنوان مثال جشن نیکوکاری، افزایش روز افزون سفر به حج و ... که پوشاننده شکاف طبقاتی و افزایش احساس گناه و تلاش برای شستشوی گناهان و ... است)، اجتماعی (انجمن­های حمایت از کودکان بی­سرپرست، کودکان کار و...که ناشی از ناتوانی افراد در ایجاد تغییری اساسی برای ریشه­کنی علل به وجود آورنده اینگونه نیازمندان است) و سیاسی (تساهل و تسامح و... که ناشی از پنهان کردن اختلافات اساسی و نبود اجماع و همبستگی واقعی ملی در مقابل قدرتهای خارجی که هر روز بیشتر و بیشتر قدرت می­گیرند است) دارد، بلکه جنبه­های فردی نیز یافته است.

یعنی عدم صداقت از سطح دولتی تا عدم صداقت با خویشتن گسترده شده است. این است که این روزها صداقت به همه بر می­خورد! این است که جامعه پر از گرگ شده است! از کودکی به ما یاد می­دهند که چگونه در حالی که لبخند به لب داریم از فرد روبرویی نفرت داشته باشیم!

  نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:38  توسط   | 
هرقدر بیشتر رعایت شما را بکنم بیشتر دروغ گفته ام، چون کمتر خودم بوده ام.

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط   | 
پرخورهای معنوی بالاخره پیشبندهای سفیدشان را کثیف می کنند
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:14  توسط   | 
تو دروغ گوترین آدم صادقی هستی که من دیده ام
  نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 1:38  توسط   | 

دیوان تختی بساختند و بر آن جمشید را بر دوش گرفتند و از دماوند به بابل بردند. مردم چو جمشید بدیدند که بر تخت می­درخشید، انگشت حیرت بر دهان گرفتند و چنین گمان بردند که او خورشید است. و به یک روز دو خورشید چون تواند بودن؟!

همه خلق گرد تخت جمع آمدند و  گفتند: این روزی "نو" است.

جم فرمان داد تا این روز و پنج روز پس از آن را جشن گرفتند.  

 

*جمشید؛ مرکب از جم+شید است. شید به معنای درخشیدن است، مانند خور+شید.

  نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 18:22  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM