کدام یک از اعضای بدن شما عضو مرکزی و محوری شما محسوب شده و بیشترین تعلق را به آن دارید؟ یا این طوری بپرسم که کدام یک از اعضای بدن شما بیشترین معنا را به شما می دهد و در مرکز وجود شما قرار دارد؟
پرسش من کمی مبهم و نادقیق است و همین امر پاسخگویی را کمی دشوار خواهد کرد، اما لطفا سعی کنید جواب دهید. سپاس.
فکر می کردم فقط برای شما، اما با شما می نویسم.
آنچه از بیرون "ماده" مینماید از درون "ذهن" است.
وایتهد
فکر کردم بهتر است تا یک نوشته جداگانه برای انگارههای نوشته پیشین (نقطه) بنویسم. بنابراین: من هم از سطر نخست شروع میکنم. اینکه فرمودهاید دانشجویی هستید... این جواب به نظرم پاسخ پرسش و در خواست من نبود. چه دلیلی دارد که شما نام خود را ننویسید؟ چرا ما نباید با خودمان شفاف باشیم؟ به نظرم اگر بپذیریم که"دموکراسی" امری مثبت است و نیاز به تمرین واقعی دارد و ما هم واقعا آنرا میفهمیم و واقعا بخواهیم پیادهاش کنیم و مثل خیلی از چیزها فقط یک ژست شبهروشنفکرانه نباشد، نخست باید آنرا از رابطه خودمان با خودمان و سپس روابط بین فردی شروع کنیم. هر کس با اسم خودش حرف بزند و مسئولیت حرفش را به عهده بگیرد. بنابراین تا اینجا یک هیچ به نفع من، چون هم دمکراتترم هم مسئولیتپذیری بیشتری دارم!
دوم اینکه "دین" یک ابزار شناختی نیست، یک واقعیت اجتماعی است. دیگر اینکه برخی از جامعهشناسان ایرانی که در حوزه جامعهشناسی دین در ایران کار کردهاند چنین ادعایی دارند که پرابلماتیک جامعه ایران دین است (میشود به خود آنها مراجعه کرد و پاسخ خواست. مثلا سارا شریعتی و رضا کلاهی)البته باید بحثهای خودشان را بخوانید. من ضمن توافقات بسیاری که با نظرات این افراد دارم با این ایده مشکل دارم، برای همین هم هست که کمی با شیطنت گفتهام «مانند هر جامعه دیگری». چون تعریفم از دین فرق دارد. البته تعریفی از دین که حتی بین همه جامعهشناسان قابل توافق و قبول باشد وجود ندارد.
اما تعریف من از دین حتی برای خودم هم هنوز کامل و دقیق نیست، و البته بر خلاف شما فکر نمیکنم که تعریف باید خیلی دقیق باشد و با جزییات کامل، اگر چه هر چه دقیقتر بهتر. در تعریف من از دین چهار عنصر اساسی وجود دارند، یکی زمان به معنای"اکنون" (حال)، یکی زمان به معنای "اکنونهای"تاریخی (گذشته)، یکی خود و یکی جامعه. اگر چه مفهوم اولی از زمان (اکنون) بیشتر راجع به "خود" است و مفهوم دومی به "جامعه" بازمیگردد، اما به شکل جالبی "خود" فرد هم دارای یک "گذشته" (خاطره) است و "جامعه" هم "اکنون" خودش را دارد.
این "زمان" است که در هر سه بعد خود (و اجازه بدهید بعد سوم آنرا هم در اینجا بازنمایانم که همان آینده است. آینده بازتاب گذشته است از زاویه اکنون در زمانی که هنوز نیامده است. خیال و آرزو و امید و آرمان مربوط به این حوزه از زمان است؛ زمانی که "هنوز" نیامده است، و به همین دلیل شما میتوانید آنرا به دلخواه خود تصویر کنید) "تعریف" از دین را مشخص مینماید.
تازگیها به فهم جدیدی رسیدهام؛ ما هیچ تعریف دقیقی از هیچ یک از عناصر مهم زندگی (مانند زمان، خود، خدا، زندگی...) نداریم. این عناصر همانطور که آگوستین میگوید به سایه میمانند، تا میچرخیم که بگیریمشان از چنگالمان میگریزند؛ «همه ما میدانیم زمان چیست، تا وقتی که از ما نپرسیدهاند»! آدمهای عادی (و آن بعد از وجود روشنفکران که عادی است) همواره "خیال میکنند" که از چیزهای مختلف"تعریف" دارند. چون اگر اینطوری فکر نکنند نمیتوانند زندگی کنند، اما در واقع هیچ تعریف دقیق و قطعیای وجود ندارد. این "دروغ لازم"ی است که ناخودآگاه به خود میگوییم و رخنههای شناختی را نادیده میگیریم و به حالت تعلیق در میآوریم. مخصوصا از نظر شناختشناسی و ساینتیفیک هیچ قطعیتی وجود ندارد، چون یکی از مهمترین ویژگیهای علم موقتی بودن آن است.
برگردیم به بحث. زمان بعد مهمی از "شناخت" است. مگر جز این است که هرچه زمان میگذرد، چه در بعد فردی و چه در بعد اجتماعی ما به فهمهای جدیدی دست مییابیم؟ زمان بعد مهمی از هویت فردی و اجتماعی ما است. بر خلاف تصور عمومی و فلسفه سنتی "زمان" دارای یک ذات در عالم مثل و... نیست که در همه زمانها و مکانها از ازل تا به ابد یکی باشد. همچنین بر خلاف تصور کانتی، زمان از امور پیشینی ذهن فردی نیست که بین همه انسانها در همه جوامع از شاکله معینی برخوردار باشد. بلکه چنانکه دورکیم نشان میدهد معنا و مفهوم زمان از هر جامعه به جامعه دیگر و حتی از یک فرد به فرد دیگر تغییر میکند.
حالا اگر به آن نتیجهای که در خط نخست پاراگراف قبلی گرفتیم پایبند باشیم، یعنی اینکه هر زمانی شناخت خاص خود را از پدیدهها به دست میدهد، میتوانیم چنین نتیجه بگیریم که حتی برای یک فرد هم تعریف دقیقی خصوصا از عناصر مهم زندگی وجود ندارد، چرا چون زمانها برای آن فرد هم "میگذرند". این همان "نسبیت"ی است که ممکن است از نظر برخی بار منفی داشته باشد، از نظر خود من هم این واژه چندان خوشایند نیست، اما من به جای نسبیت از "پویش" استفاده میکنم. پویش به معنای این نیست که هیچ معیار محکم و دقیقی برای عمل کردن و اندیشیدن وجود ندارد، بلکه توجه به عناصر و محورهای مختلف تفکر و شناخت و عمل و فکر کردن بر اساس و محوریت"خود" است. "خود"ی که مرتبا در حال "شدن"است. بدین ترتیب "خود" در هر "زمان" بهترین کار ممکن را انجام میدهد، اما با توجه داشتن به این نکته که کارش صد در صد درست نیست، همچنین معیارهایی که باعث انجام آن کار شدهاند قطعی نیستند. فرد باید بداند که این کار فقط در این زمان درست و آن معیارها در این زمان و موقعیت قطعی هستند، اما شما از انتخاب یک راه از میان راهها ناگزیرد (البته مسلما این حرف فقط روی کاغذ اینقدر منطقی و آسان است و در عمل انسان بین دوراهیهایی میماند، ولی آن یک بحث دیگر است) این قاعده پویشگرایی به نظر من با نسبیگرایی فرق میکند.
اما همه این چیزهایی که تا اینجا گفتیم مربوط به حوزه «شناخت» قبل از روانکاوی است. روانکاوی نشان داده است که "شناخت"ی که در حوزه خودآگاه ما وجود دارد، در مقابل آنچه مربوط به ناخودآگاه فردی است، بسیار ناچیز است. روانکاوی معتقد به سیر در ژرفناهای وجود انسان از طریق رمزگشایی نمادها و نشانهها (به واسطه خواب و رویا و لغزشهای زبانی و روش تداعی معنای و... ) است. در دهههای اخیر یک نوع جامعهشناسی ژرفانگر و حتی تاریخشناسی ژرفانگر و اسطورهشناسی جدید شکل گرفته است که وضعیتهای ناخودآگاه جمعی و تاریخی را نیز در بر میگیرد. اینکه یک جامعه چگونه خواب میبیند، چه رویاها و آرزوهایی دارد و تعبیر و تفسیر این خوابها و رویا ها چیست؟
برخی در اینجا وقتی که میخواهند دین را تعریف کنند، عنصر زمان و "خود" فرد و حتی جامعه را، و به طور کلی انسان، را حذف کرده تنها از ادیان تاریخی یا پیشاتاریخی سخن میگویند. این افراد رد پای یک دین –مثلا مسیحیت- را از زمان مسیح گرفته، و برای آن یک ذات قایل شده و تا زمان اکنون دنبال میکنند، بیآنکه بررسی کنند که آن دین چه تحولاتی در این دوره تاریخی کرده و یا انسانها چه تغییراتی را از سر گذراندهاند. مسأله مهم دیگر این است که مسیحیت (مانند سایر ادیان تاریخی) در آغاز، تقریبا تمامی ابعاد زندگی افراد را در بر گرفته و افراد دنیای خود را از دریچه آن مینگریستند. در واقع مسیحیت مترادف بوده است با یک نوع "جهانبینی" کامل. افراد آنقدر در دین خود غرق بودند که حتی به فکر "شناخت" آن نمیافتادند. چرا چون این خود مسیحیت بود که هرگونه معیار و ترازوهایی برای شناخت را فراهم میکرد. "علم" در دنیای ما به شکلی نامرئی همین نقش "معنابخشی" را ایفا میکند. دین در واقع یک زینت در زندگی بسیاری از آدمهاست. البته خیلیها در مورد "علم" هم هیچ گونه چون و چراییای نمیکنند، چرا چون این خود علم است که هرگونه معیار معتبر برای شناخت را فراهم مینماید. یعنی "علم" همانطور که مکتب فرانکفورتیها میگویند تبدیل به "دین جدید" شده است و اساسا آگوست کنت و سن سیمون به دنبال تاسیس یک دین بودند که جای دین قبلی را بگیرد، چون آنها کاملا مطلع بودند که "جامعه" یک مقوله "دین"ای است نه شناختی (به معنی عصر روشنگری). کنت اسم این دین را میگذارد "دین انسانیت"! جالب اینجاست که حتی پیتر بلا که یک جامعهشناس دین متاخر است، ادیان را به ادیان باستانی، تاریخی (ادیان ابراهیمی) و مدرن (کمونیسم و ...) تقسیم میکند.
دین بر خلاف علم (به معنی عصر روشنگری)، یک مقوله صرفا شناختی نیست، بلکه بیشتر یک "عاطفیت جمعی" است (لغت مناسبی پیدا نکردم!). علاوه بر این با ناخودآگاه فردی و جمعی هم درگیر بوده و انواع زمانها (حتی زمان بیزمان!) را نیز در بر میگیرد.
برخی جامعهشناسان فکر میکنند دین اقنومی خاص و مجرد است که در دوره تاریخی معینی شکل گرفته و بدون هیچ تماسی با ذهن جمعی و ذهن فردی انسانها روی بستر تاریخ کشیده شده و به شکلی تردامن و نیالوده به امروز رسیده است. مشکل دیگر این افراد این است که در نظر نمیگیرند که امروزه این "دین"ها دستکم به تنهایی "جهانبینی" ما را نمیسازند. به نظر من باید پرسید آن چیزهایی که امروز جهانبینی ما را میسازند و حتی نگاه و تفسیر ما را نسبت به گذشته و حتی نسبت به "دین" عوض میکنند چه هستند؟ اصلا چرا دین، که قبلا شناخت با آن حاصل میشد (اگوستین: فهم، پاداش ایمان است. پس در پی آن مباش که بفهمی تا ایمان داشته باشی، بلکه ایمان داشته باش تا شاید بفهمی/// والتقوا الله و یعلّمکم الله) حالا موضوع شناخت و گفتگوی من و شما قرار گرفته است؟
به نظر من اطلاعات و احساسات دینی ما در طول تاریخ عوض شده است، اما "دین" هرگز عوض نمیشود. من نمیتوانم تعریف دقیقی از دین ارایه دهم. اما فکر میکنم دین قطعا و یقینا به آن چهار عنصر مرتبط است. یعنی زمان (شخصی/تاریخی) خود و جامعه (که امروز میتوان حتی تا حدودی از جامعه جهانی حرف زد). بنابراین دین واقعی ما همان چیزی است که با آن زندگی میکنیم. اتفاقا یکی از ویژگی مهم دین همین تعریف و شناختناپذیری آن است. دینی که قابل شناخت و دقیق و بیتناقض و دمدست باشد که دیگر دین نیست. ریاضیات روح است. یعنی بازی با کلمات روحی! اگر چه "آدمهای شریف" و پرخورهای معنوی دقیقا همین نوع از دین را دارند. و البته خیلی از مناسکگرایان علمگرا و "آدمهای دانشگاهی" نیز از همین دستهاند با این تفاوت که قبله و شکل مناسکشان فرق میکند.
اما به لحاظ لغوی "دین" در اوستا (دئنا) به معنای کیش خصایص روحی، تشخص معنوی و وجدان بکار رفته است و بمعنی اخیر دین یکی از قوای پنجگانه باطن انسان است. در عربی به معنای قانون، عادت و داوری است. در ریشه لاتین آن religion مرکب از lage به معنای پیوند وre به معنای دوباره است، یعنی پیوند دوباره (یا مجدد و یا جدید). به نظر من دین شکوفایی حس ششم (یا هفتم یا دهم! رقمش مهم نیست) در حیوانیست به نام انسان. چون حواس پنجگانه بین انسان و سایر حیوانات مشترک است، اما دین یک نوع از شناخت است که در گونهی خاصی از حیوانات پیدا شده و آنها را به زندگی جمعی و دیگرگونه سوق داده است. دین نه تنها چسب بین آدمها و عامل همبستگی اجتماعی –آنطور که دورکیم میگوید – است، بلکه چسب بین حواس، اندیشه و امکانات مختلف آدمهاست و بعد جدیدی به آنها میدهد، بعدی که باعث فراتر رفتن آنها از "واقعیت" فیزیکی و جسمانی خود میشود. البته به نظر من چیزی جداگانه به اسم روح (یا مابالطبیعه) وجود ندارد، فهم جدید از این مقولات مربوط به دویست-سیصد سال پیش است. روح و جسم دو بعد از یک چیزند.
بنابراین دین چیزی خارج از طبیعت و تاریخ و ذهن جمعی و فردی نیست. بعدی از مجموع احساسات و عقلانیتهای ما، خودآگاه و ناخودآگاه فردی و جمعی ما است. پس اگر پرابلماتیک جامعه ما دین باشد، پرابلماتیک هر جامعه دیگری نیز هست. چون بالاخره یک چیزی این نقش را برای آنها هم ایفا میکند. شاید بشود اسم این "چیز" را گذاشت فرهنگ، یا معنا، یا هر چیز دیگر. راستش اصلا برای من اسمش مهم نیست. حتی شاید بهتر بود که من از این واژه استفاده نکنم تا سوء تفاهم ایجاد نشود.
به هر حال این بعد از وجود آدمی بعد بسیار "غریب و قریبی" است. همین عامل ناشناخته است که مداوما باعث تغییر و تحول انسان میشود. باعث میشود که انسان موجودیت شگفتانگیزی بین بینهایت بزرگ و بینهایت کوچک باشد. این ویژگی یک نوع خود-آگاهی نسبت به وجود است، بعدی که به او حالی میکند که انسان و هستی چه ابعاد ناشناخته و ناخودآگاهی دارند!
ابعادی از این ویژگی مداوما در بعد فردی و جمعی "شکل" گرفته و نهادینه میشوند، اما ابعادی دیگر مداوما در طول "زمان" در حال حرکت و گذرند. دین درست مانند هر مفهوم بزرگ دیگری (خود، زندگی، خدا، زمانو...) دارای ابعاد متناقض است. همین تناقض و دیالکتیک بین ابعاد مختلف است که باعث پویایی و ماندگاری آن شده است. وقتی "شکل دین" در یک دوره زیادی محکم و بتواره میشود، کارآمدی خود را از دست میدهد، بنابراین همان چیز در شکلی جدید بر علیه شکل قبلی دست به طغیان میزند. مثلا تشیع پیش از انقلاب به رسوایی و انتقاد بر علیه وضع موجود در ایران پرداخته و باعث انقلاب شد، اما همان تشیع پس از انقلاب توجیهکننده وضع موجود است. و حالا انواع جدیدی از دینداری (تحت هر نامی) مشغول به چالش کشیدن مبانی آن دینداری نهادینه شده هستند.
برخی جامعهشناسان دین را به زنده و مرده تقسیم کردهاند. شاید بشود گفت دینی که با زمان خود منطبق و حرکتبخش به واقعیت اجتماعی و معترض وضع موجود (اگر وضع موجود ناعادلانه است) باشد دین زنده باشد و برعکس. به نظر من باید قبول کنیم که دین پدیدهای چند لایه است، و همچنین انواع دین وجود دارند نه دین. در اینجا این بحث پیش میآید که چه عاملی و معیاری برای تشخیص دین خوب از بد یا زنده از مرده وجود دارد؟ چه کسی میتواند صاحب تشخیص باشد یا مرزهای این انواع دین یا دینداری کجا هستند؟ کدام ابعاد از دین بازمانده و کدامیک از آنها هنوز به "پویش" خود ادامه میدهند؟ کجا این دین به ضد خود تبدیل شده یا سپری شده است برای پوشاندن ناتوانی خودش (واژه کفر به معنای بیدینی نیست، بلکه به معنای پوشاندن و پنهان کردن است).
من ضمن آنکه به طور حسی فکر میکنم میشود یک معیار و قواعدی را برای این کار تعیین کرد، اما فعلا هیچ معیاری سراغ ندارم، جز یک معیار، و آن معیاری است که خود یک سیستم به دست میدهد. یعنی اینکه اعمال واقعی یک سیستم چقدر با ادعاهای خود آن همخوان است. کاری که من در نوشته پیشین سعی در انجام آن داشتم نشان دادن این تناقضات در درون سیستم دین رسمی (و برخی از تناقضات دین عامیانه) بود. تناقضهای کسانی که منکر تناقضاند و تناقضهایشان هم از نوع زشت است نه زیبا! دینی که نه تنها واقعیات "اکنون" جهان ما را نمیتواند توضیح دهد بلکه هیچ افق جالب و پذیرفتنیای هم پیش روی ما نمیگسترد.
پ.ن:
1- ضمن آنکه از گفتگو استقبال میکنم، مخصوصا از اینکه با شور و حال حرف میزنید و معلوم است که دغدغه دارید خوشحالم، اما از صحبتهای کنایهآمیز خوشم نمیآید، لطفا!
2- در مورد مابقی ایرادات وارده بعدا مینویسم، مخصوصا در مورد انجمنهای انساندوستانه که هنوز با آنها همکاری دارم. توصیه میکنم در صورت تمایل مانیفست مارکس را (اگر نخواندهاید) بخوانید. تقریبا 40 صفحه است.
3- پروبلماتیک (اگر واقعا نمیدانید) از اصطلاحات آلتوسر است، حداقل من از آلتوسر شنیدهام. در واقع همان مسأله محوری است که مابقی مسایل مرتبط با آن هستند، اما نه فقط این. برخی میگویند مترادف است با مفهوم گفتمان فوکو.
4- عذرخواهی نکنید بابت کم و زیاد نوشتههایتان. هر چقدر دلتان میخواهد بنویسید –من خودم هم همین کار را میکنم- و اگر فکر کردید که مطلبتان بلند است لطف کنید و برای من ایمیلش کنید تا به عنوان یک نوشته مستقل روی صفحه بگذارم.
5- واژه پویش و فرق آن با نسبیت را برای نخستین بار از وایتهد خواندم. او کتابی دارد به اسم دین در حال ساخته شدن (Religion in Making) و معتقد است که همه چیز در حال تغییر (و با تعبیری در حال تکامل) است، حتی خدا و مخصوصا خدا. از نظر او تغییر اساسا چیزی منفی نیست و هر چیزی که ساکن باشد در واقع مرده است و نخستین ویژگی هر چیز زنده رشد و حرکت و تغییر در آن است. در اینجا بود که فهمیدم فقط انسان نیست که باید در حال شدن باشد بلکه چیزهای دیگر هم باید باشند و اصلا هستند.
خدا با راه دادن همه جریانهای احساسهای موجود به خویش جهان را سامان میبخشد. او دقیقا از آنروی که خود کاملا آماده پذیرفتن تاثیر است، مقاومتناپذیرترین تاثیرات را میگذارد... خدا دستاندر کار همدل جهان است.
هارت شورن متاثر از وایتهد
پرابلماتیک جامعه ایران –مانند هر جامعه دیگری- دین است. اما نخستین اولویت جامعهشناسان دین در ایران به نظر من این نیست که "صورتهای دین" یا "صور دینداری" را نشان دهند، بلکه میبایست در وهله نخست "صورتهای دیننداری" –نه بیدینی- را معین کنند. یعنی صورتهایی که بیدینی خودش را جای دینداری جا میزند.
به واسطه وقوع پدیده مدرنیته و تغییراتی در حوزه دانش و آگاهی، امروزه این دین که ما میبینیم توضیح دهنده واقعیات موجود زندگی نیست. نه تنها که برخورد این دین با واقعیات اساسی زندگی ما واکنشی (نه کنشی) است، بلکه برای توجیه خود برخی از ملزومات واقعی زندگی را که ناگزیر از تایید یا تکذیب آن است رنگ و لعاب دینی میزند.
مثلا پدیده اهدا اعضا از فرد مرگ مغزی امری خدا پسندانه و حتی ایثارگرانه تلقی شده و آیاتی از قرآن هم پیدا میشود که آنرا تایید میکنند. این در حالی است که مافیای پزشکی در ایران سالها تلاش کردند تا این قانون به تایید شورای نگهبان –که آنرا خلاف با شرع میدانست- برسد.
یا برعکس، در آغاز انقلاب "تنظیم خانواده" را دخالت در کار خدا تلقی کرده و آنرا توطئه دشمنان اسلام و تشیع میدانستند تا بدین ترتیب تعداد شیعیان را تقلیل دهند. حتی آقای احمدینژاد در آغاز به کار خودش صحبت از ظرفیت 300 ملیون جمعیت در ایران میکرد. اما چند سال بعد همین دولت دینی شعار فرزند کمتر زندگی بهتر را سر میداد.
بنابراین اگر پرابلماتیک جامعه ایران را دین بدانیم، مهمترین مشخصه این جامعه را میبایست "ریا" دانست. این ریاکاری نه تنها جنبههای رسمی (به عنوان مثال جشن نیکوکاری، افزایش روز افزون سفر به حج و ... که پوشاننده شکاف طبقاتی و افزایش احساس گناه و تلاش برای شستشوی گناهان و ... است)، اجتماعی (انجمنهای حمایت از کودکان بیسرپرست، کودکان کار و...که ناشی از ناتوانی افراد در ایجاد تغییری اساسی برای ریشهکنی علل به وجود آورنده اینگونه نیازمندان است) و سیاسی (تساهل و تسامح و... که ناشی از پنهان کردن اختلافات اساسی و نبود اجماع و همبستگی واقعی ملی در مقابل قدرتهای خارجی که هر روز بیشتر و بیشتر قدرت میگیرند است) دارد، بلکه جنبههای فردی نیز یافته است.
یعنی عدم صداقت از سطح دولتی تا عدم صداقت با خویشتن گسترده شده است. این است که این روزها صداقت به همه بر میخورد! این است که جامعه پر از گرگ شده است! از کودکی به ما یاد میدهند که چگونه در حالی که لبخند به لب داریم از فرد روبرویی نفرت داشته باشیم!
دیوان تختی بساختند و بر آن جمشید را بر دوش گرفتند و از دماوند به بابل بردند. مردم چو جمشید بدیدند که بر تخت میدرخشید، انگشت حیرت بر دهان گرفتند و چنین گمان بردند که او خورشید است. و به یک روز دو خورشید چون تواند بودن؟!
همه خلق گرد تخت جمع آمدند و گفتند: این روزی "نو" است.
جم فرمان داد تا این روز و پنج روز پس از آن را جشن گرفتند.
*جمشید؛ مرکب از جم+شید است. شید به معنای درخشیدن است، مانند خور+شید.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|