تبليغاتX
وجود داشتن
 
 

جامعه ما همچون بسیاری از جوامع توسعه­نیافته جامعه­ای سیاست­زده است. «امر سیاسی» به دلیل فقدان نهادهای سیاسی مربوط به آن از جمله احزاب، رسانه­های آزاد، انتخابات آزاد و...  به شکلی وحشی، شبح­گون، مهارناشده و سیال در جامعه حضور دارد. به همین دلیل است که آمار و ارقام و نظرسنجی­ها و برنامه­ریزی­ها –بدون توجه به این سیالیت- خانه­سازی بر روی آب است. مگر نبود در انتخابات قبلی که هیچ عقربه­ای در نظرسنجی­ها به سود احمدی­نژاد بالا نمی­رفت و او هفده ملیون رای را از کسانی در کیسه خود ریخت که بسیاری از آنها امروز مخالفان سرسخت او به شمار می­روند، حتی وزرای خوش­بین و خوش­حال ماه­ها و سالهای آغازینش.

«امر سیاسی» در ایران گاه چنان در حال غلیان است که منجر به تغییر مهمترین ساختارهای اجتماعی و حتی انقلاب می­شود (شاید ظاهرا) و گاه چنان واپس­زده و عقب­نشسته که در حد تدبیر منزل و مدیریت بدن و شکل و ظاهر شخصی هم نیست، که حتی بی­خیالی و بی­مسئولیتی فکری و عملی مد روشنفکری می­شود. البته کاملا طبیعی است که آن جوشش و غلیان کف­آلود با وزش یک نسیم با شنهای ساحل ِ خمودگی و افسردگی هم سطح ­گردد. بدیهی است که تمامی «انقلاب­کرده­ها» امروز از ریسمان سیاه و سفید هراس داشته باشند و  بیست و چند ملیون رای خاتمی چند سال بعد به هفده رای احمدی­نژاد بدل گردد.

فضای اجتماعی انتخابات جدید ریاست جمهوری در ایران علاوه بر این، نمایان­گر خصلت­های فرهنگی و اجتماعی دیگری نیز هست. قدرت دولت­های مختلف -یعنی قدرتی که از همان موج­نشینی در فضاهای کف­آلود به دست آمده است- نیز بر همان منوال، ضعیف، سطحی و کم تاثیر است. اگر چه به دلیل دخالت دولت در همه امور، از عرصه­های تام جامعوی تا حوزه­ها و حریم­های خصوصی، ظاهرا «امر سیاسی» با «امر دولتی» یکی می­شود و سایه دولت را در همه جا می­توان مشاهده کرد، اما واقعیت آن است که همراه با فروکش کردن غلیان کف­آلود «امر سیاسی» در هر دوره، قدرت «دولت» نیز فروکش می­کند. چرا که در دولت-ملت ایران، ملت دولت را از خود نمی­داند. اما چرا این اتفاق می­افتد؟ شاید یکی از دلایل این مسأله را بتوان نحیف و نزار بودن «امر اجتماعی» قلمداد کرد. بنابراین اگر در جوامع غربی، چنان که هابرمارس معتقد است، سلطه نظام اجتماعی بر زیست­جهان حاکم است، در ایران سلطه «امر سیاسی» بر «امر اجتماعی» بیداد می­کند.

باید از خود پرسید چرا امر اجتماعی، در اجتماع غایب است؟ چرا باز ما به پای صندوق­ها رانده می­شویم بی­آنکه مطالباتی از کاندیداهای خود داشته باشیم؟ در جوامع مدرن مطالبه از امر سیاسی تنها از طریق اصناف و نمایندگان گروه­ها و طبقات و... ممکن می­شود، در حالی که ما عضو واقعی هیچ گروه اجتماعی واقعی­ای نیستیم. هیچ فردی، شخصا نمی­تواند با کاندیدایی مواجه شده و از او نیازی شخصی یا صنفی یا حتی طبقه­گی را طلب کند، اما جالب است که همیشه «امر سیاسی» به ویژه با بحرانی جلوه دادن اوضاع، حضور «فرد»- نه جمع- را مطالبه می­کند. ما به عنوان یک «فرد» پای صندوق­های رای حاضر می­شویم و بدیهی است که نتوانیم مطالبه­ای داشته باشیم. البته مسلم است که در چنین شرایطی و در چنین رویارویی­ای –مواجه «امر سیاسی» و فرد- همواره امر سیاسی غالب و مسلط بوده و پس از رسیدن به قدرت در مناسباتی درگیر می­شود که «فرد» کمترین وزنی در آن ندارد.

«امر اجتماعی» در ایران، تنها از خلال «امر سیاسی» و با فراخوانی آن موفق به نمایش خود می­گردد. در روزهایی که فضای اجتماعی کشور به واسطه پوست­اندازی «امر سیاسی» کاملا ملتهب و تب­دار است، نقش «امر اجتماعی» نیز پر رنگ­تر می­شود. واقعیت این است که «امر اجتماعی» در ایران سازمان­یافته و منسجم نیست. ما چیزی به اسم سندیکا، صنف، انجمن و حتی طبقه به معنای واقعی کلمه نداریم. در دوره دهم ریاست­جمهوری جامعه­شناسان –اگر آنها را نماد آگاهی جامعه به خود، یا خودآگاهی جامعه- قلمداد نماییم، پس از مدتهای مدید، مستقلا بیانیه­ داده و از کاندیتاری موسوی حمایت کرده­اند. این در حالی است که در مهمترین پرونده­های اجتماعی، مانند حجاب، لایحه حمایت از خانواده، مبارزه با مفاسد اجتماعی، طرح امنیت اجتماعی، مجازات نوجوانان مجرم در اماکن عمومی، افزایش آمار خودکشی، فقر، مواد مخدر، سرطان، ایدز، سقط جنین، رحم اجاره­ای، مرگ مغزی، مبارزه با اشرار و اعدام آنها در حضور مردم، شبیه­سازی، مهندسی فرهنگی و هزاران پرونده داغ و حساس اجتماعی، که در حوزه تخصص جامعه­شناسان می­گنجد، هرگز شاهد صدور یک بیانیه نصف و نیمه هم از جامعه­شناسان نبوده­ایم. تصور کنید وقتی که جامعه­شناسان و روشنفکران یک مملکت به حقوق و وظایف اولیه و منافع اصلی خود آگاه نبوده و تنها در زمان غلیان «امر سیاسی» از خود واکنش نشان می­دهند، از مردم عادی یا غیر متخصصان چه انتظاری می­توان داشت.

به طور کلی «امر اجتماعی» تنها در شرایط بحرانی است که در سایه امر سیاسی، به حضور طلبیده شده و خود را از گوشه و کنار نمایان می­کند. در این شرایط است که انجمن­های مختلف زنان، هنرمندان و... بر همبستگی خود تاکید کرده و از منافع خود دفاع می­نمایند، سنخ­های اجتماعی مانند بازاریان، بورس­چی­ها، معلم­ها، اساتید دانشگاه، پرستاران و... نیز به نوبه خود وارد عمل می­شوند. حتی مجالس دوستی و خانوادگی، اجتماعات موقت (جماعت داخل اتوبوس، مترو، صف نانوایی، بانک و...) با کوچکترین شعله برگرفته از انتخابات، داغی تنور درون را بر پرده افکنده و داد سخن از اینجا و آنجا می­دهند. افراد بسیار ساده و حتی بی­سوادی که از کمک­های نزدیک انتخابات احمدی­نژاد به روستاییان و بازنشسته­ها و... حرف می­زنند و نه تنها خودشان را از چیستی «امر سیاسی» جدا کرده و آنرا به صورت مستقل به انتزاع در می­آورند، بلکه در این خصوص به تحلیل رسیده­اند و بر خلاف برخی تحلیل­های روشنفکرانه از ماهیت واقعی اینگونه وام­های بلاعوض در روزهای پایانی مطلع­اند.

«حساسیت اجتماعی» در چنین شرایطی در تمامی سطوح در حال غلیان است. «امر سیاسی» نیز با آگاهی به این موضوع، و با توجه به آنکه نیاز به تایید و مشروعیت­بخشی دارد، از برخی حوزه­ها عقب­نشینی کرده و امتیازاتی را به «امر اجتماعی» می­دهد. در واقع «امر سیاسی» تا حدودی در جایگاه خود قرار گرفته و اهمیت «امر اجتماعی» را به رسمیت می­شناسد. به همین منظور است که تبدیل به «دولت خدمت­گذار» شده و به میان مردم و به دیدار اصناف و... می­رود. یا آنکه خود را موظف به دادن وعده­هایی به اقشار مختلف از حوزه علمیه قم گرفته تا فوتبالیست­ها و ستاره­های سینما و حتی گروه­های موسیقی زیرزمینی و... می­داند. در چنین شرایطی –ولو به شکل موقتی- انواع هویت­ها از هویت شخصی و جنسی گرفته تا هویت ملی و حتی انسانی موضوعیت پیدا می­کنند. مردم نیز در پرتو این انتخابات فرصت و امکان پیدا می­کنند تا به منافع شخصی خود –گویی برای نخستین­بار- بیاندیشند و بین عناصر مختلف زندگی­نامه خود انسجام برقرار ­کنند. افراد قسمت­هایی از «خود» را که به واسطه سیاست شکوفا و قابل دست­یابی می­شوند، فرصت­هایی که در گذشته به واسطه سیاست­ورزی­های غلط از میان رفته، یا امیدها و طرح­هایی که از آینده در سر دارند را مورد بازاندیشی قرار می­دهند. اصناف و گروه­های اجتماعی به تکاپو افتاده، اختلافات کوچک را به فراموشی سپرده و با هم متحد می­شوند. گاهی نیز عکس این ماجرا رخ داده و اختلافات و شکاف­های اساسی خود را آشکار کرده گروه­های خودی را در دل گروه­های اسمی شکل می­دهند؛ کرباسچی از کروبی حمایت می­کند، عماد افروغ و قالی­باف از موسوی و... همه این پوست اندازی­ها نشان تازه­شدن و حیات «امر اجتماعی» است.

«امر اجتماعی» در ایران تنها در شرایط بحرانی خود را منعکس می­کند؛ همبستگی­ها و هویت­ها به خود آگاه شده و دو-باره خود را شکل می­دهند، مطالبات اجتماعی مورد تایید قرار گرفته و به رسمیت شناخته می­شوند، تریبون­های آزاد به ظاهر یا به واقع (حتی در تلوزیون!) گذاشته می­شوند، افراد گروه­های مختلف با افراد دیگر، یا گروه­های مختلف با گروه­های اجتماعی دیگر ملاقات کرده و «رابطه»های جدید اجتماعی ایجاد می­شوند. این دوره گذرا بهترین فرصت برای الگوسازی و تداوم­بخشی و غنابخشی به حوزه اجتماعی، مستقل از سیاست، است.

اما هم اکنون شبح «امر سیاسی» بالای سرمان پرسه می­زند. شاید اگر در کشور دیگری زندگی می­کردیم انتخابات تا این حد از حساسیت برخوردار نبود، اما در ایران به دلیل فقدان شکل­گیری نظام­های اجتماعی کارآمد و نهادهای سیاسی مدرن هنوز«رجل» سیاسی بسیار بیشتر از آنچه که باید تاثیرگذارند. تا آنجا که شاید یک فرد بتواند با کودتایی مدرن حتی ماهیت نظام را –که هزاران نفر در طول سالیان سال در راهش جان­فشانی کرده­اند- از پایه دگرگون کرده و از جمهوریت به خلافت تغییر دهد. بنابراین به منظور برخورداری از آزادی­های مدنی بیشتر و کسب زندگی بهتر، می­بایست کسی را برگزینیم که در راه غنا بخشیدن به «امر اجتماعی» -در مقابل امر سیاسی- تلاش کرده و پی گیر باشد. در غیر این صورت حتی با انتخاب بهترین رجل سیاسی، پس از چهار سال، مجددا بدون هیچ پیشرفتی در مطالبات اجتماعی، نه به برنامه­های اجتماعی، که به شخصیت­های سیاسی رای و شاید باج خواهیم داد.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:14  توسط   | 

بدن؟ شاید شما هم مثل من برای نخستین بار پس از طرح این پرسش پیش خود به این موضوع، یعنی بدن به شکل مستقل اندیشیده باشید؛ بدن چیست؟

یادم هست چند سال پیش در جلسه­ای که حدود سی پزشک و متخصص مرتبط با پزشکی حضور داشتند شرکت کردم؛ انجمن حمایت از بیماران قلبی. بحث این بود که در ایران بیشتر آسیب­های قلبی ( ۵۵ تا ۶۰ درصد مرگ و میرها در اثر حمله قلبی) در فاصله حمله و سکته قلبی تا زمانی که بیمار به بیمارستان رسانده می­شود بر وی عارض می­شوند. بیشتر صحبت­ها پیرامون کمبود امکانات پزشکی، آمبولانس، کمبود بیمارستان و... بود و من به عنوان تنها عضو علوم انسانی خوانده پیشنهاد کردم پیش از هر کاری "تعاریف" افراد را از "سکته"-که در ایران مساوی مرگ پنداشته می­شود-آمبولانس -که فقط زمانی فراخوانده می­شود که اتفاقی سهمگین رخ داده باشد و البته برای نعش­کشی- بیمارستان و... جمع­آوری کنند که با استقبال برخی، مخصوصا دوست عزیزم خانم دکتر حائری زاده (رییس انجمن) مواجه شد.

حالا که خوب فکر می­کنم می­بینم اگر واقعا به دنبال کاری اساسی باشیم می­بایست "تعریف"های خودمان از "بدن" را پیدا کنیم. من خودم هم به اندازه شما در مقابل این پرسش گیج و مات شدم. با وجود اینکه نزدیک شش سال است که در این خصوص به طور جدی فکر می­کنم (بر خلاف نظر بعضی­ که پرسش را نیاندیشیده می­دانستند) اما نتوانستم پرسش دقیق و مشخصی را (همانطور که برخی اشاره کردند) طرح کنم.

علاوه بر اینکه خیلی از دوستان حاضر نشدند جواب­شان را در معرض دید همگان بگذارند، و برخی که گذاشتند با کمترین اطلاعاتی این کار را انجام دادند، تقریبا همه به طور خصوصی یا عمومی بیان کرده­اند که فکر کردن در مورد "بدن" برای­شان برای نخستین بار، دشوار، اما جالب و حتی لازم است. چرا؟

شاید انسان تنها حیوانی باشد که می­تواند بین "خود" و "بدن"اش فاصله­گذاری شناختی انجام داده و آنرا تبدیل به "دیگری" کرده و به عنوان یک سوژه مجزا از خودش در مورد آن به اندیشه بپردازد. اما دلایل این غفلت شناختی ما چیست؟

بدن بر خلاف آنچه در نگاه نخست به نظر می­رسد یک امر عینی و مشخص و تعریف­پذیر نیست. نخست) ما بدن را امری بدیهی می­پندارم که به کار خودش به شکل طبیعی می­پردازد. برای همین است که وقتی از کار می­افتد موقتا اندکی به آن می­اندیشیم. و همین امر یعنی همین که به آن "می­اندیشیم" نشان از آن دارد که بدیهی نیست. همین که پاسخ من پرسش­های مختلف دریافت کرده و برخی اساسا نتوانسته­اند به آن هیچ پاسخی بدهند و مثلا فرحناز می­گوید «به نتیجه­ای نرسیدم» و نهال می­گوید «قطعا قلبم» نشان از این بدیهی­نبودن دارد.

دوم) بدیهی فرض کردن بدن ناشی از این است که ما "بدن" را امری همیشه حاضر و بسیار نزدیک به خود و حتی برابر "خود" می­دانیم. در حالی که تقریبا در همه پاسخ­های نوشته قبلی پاسخ­گویان "خود"شان را به نحوی از انحا از "بدن" جدا کرده و درباره آن صحبت کرده­اند؛ «برای "من" مهمترین عضو "بدن"ام...». تبسم گفته است «من از طریق ناف تغذیه کردم و رشد یافتم و وجود اولیه­ام را از طریق ناف به دست آوردم» بنابراین انگار "بدن" چیزی است که "من" باید به آن ادای دین کنم، چون هستی اولیه­ام را از آن به دست آورده­ام. الهام نوشته: «بدنم را فراموش می­کنم مگر اینکه چیزی از بیرون (رابطه) یا درون (قسمتی از اعضای بدنم)... به من تذکر دهد». این انگاره عالی مرا به این فکر واداشت که یک پرسش خوب در پروژه من می­تواند این باشد که اساسا شما چگونه از بدن خود مطلع می­شوید؟ و البته این یعنی بدن همیشه حاضر نیست.

سوم) فکر می­کنیم بدن"چیز"یست "ثابت". علاوه بر اینکه بدن از نظر فیزیولوژیک مدام در حال تغییر است، "تصور" و "تجسم" بدن نیز امری­ست کاملا فرایندی. مدت­ها طول می­کشد تا کودک تصویر خودش را در آیینه تشخیص دهد و شاید حتی مانند یک گربه با تصویر خودش حرف زده و یا از آن وحشت می­کند. علاوه بر سن­وندی که باعث تغییر "تصویر از بدن" می­شود، همانطور که از پاسخ­ها برمی­آید تجارب شخصی ما بر فهم از بدن تاثیر می­گذارند. مثلا سعیده که از طریق گوشهایش عاشق شده یا اندیشه شمسی که پاهایش خاطره کوه را برایش زنده می­کنند. حتی علایق و استعدادهای ما این امر را موجب می­شوند، مثلا برخی از دوستانم که نقاش یا معمار و طراحند بر اهمیت دست تاکید بیشتری کرده­اند و زندگی­یشان را با آن یا اعمالی که دست انجام می­دهد معنا کرده­اند یا یکی از دوستانم که عکاس است چشم را برجسته کرده.

برخی عامل هویتی را مطرح کرده و جنیسیت (زن یا مرد بودن) را در راس قرار داده­اند. رضا کلاهی به رابطه تن و تصویرسازی از بدن(و سن­وندی)  اشاره کرده و بلوغ جنسی را به بلوغ اجتماعی ربط داده و اشاره کرده است که چگونه "گذار" از یک مرحله­ای زیستی به ورود به مرحله­ای اجتماعی و شخصیتی می­انجامد یا با آن مصادف است. برخی به گونه­ای دیگر این رابطه تن-روان را مطرح کرده و گفته­اند "وقتی در قسمتی از بدنم نقصی پیدا می­شه اون عضو عضو مهم بدن منه". به طور کلی آدمی گاهی فکر می­کند که زیباست و گاهی نه، یا گاهی فکر می­کند که خوش­هیکل است و گاهی نه.... ما وقتی تب داریم تصویر متفاوتی نسبت به بدنمان داریم تا وقتی که در اوج آمادگی جسمانی و در حال ورزش کردنیم.

برخی برای اینکه بتوانند پاسخ این پرسش را بدهند از استعارات ادبی و یا بیان نمادین استفاده کرده و اعضای فیزیولوژیک خود را تبدیل به نمادهایی از چیزهای دیگر کرده­اند. جوادی "تمام احساسات و تمام اسرار"اش را در قلبش جای می­دهد، سامان "کودک درون"اش را. زهرا قاسمی حتی به بدنش تشخص داده و می­گوید: «احساس می­کنم تمام سلولهای بدنم حس مرا درک می­کنند»، مسعود بُربُر می­گوید «یک جایی در سرم ... آن جایی که انگار از آن دارم دنیا را می­بینم». سعیده به گوشهایش اهمیتی هستی­شناختی داده و آنها را موجودیتی می­داند که می­توانند «حادثه­ای مهم» را رقم بزنند. رضا کلاهی کاملا بین تصور فیزیولوژیک از بدنش و تصور نمادین تفکیک قایل شده و داشتن تفکر قطعه­قطعه و فیزیولوژیک از بدنش را مشمئزکننده دانسته و گفته «اگر از اون نگاه فیزیولوژیک بگذریم: چشم برایم مهم است...شاید نه دقیقا چشم، "نگاه"». یعنی کاملا چشم را به عنوان عنصری فیزیولوژیک از نگاه به عنوان عنصری نمادین جدا کرده و حتی آن را به "نگاه دیگری" تسری داده است. خانم حائری­زاده هم که فوق تخصص قلب است بین مفهوم فیزیولوژیک و مفهوم هیجانی (در واقع همان نمادین یا معنایی) تفکیک قایل شده و گفته «مرکز قفسه سینه که پیامهای کلیدی وجود تو از آنجا بر می­خیزند!». کوچولو به گفتگویی دوستانه با اعضای بدنش پرداخته و با شخصیت­پردازی و شخصیت­بخشی به هر کدام از اعضای بدنش در پایان­بندی­ای بی­نظیر گفته: «اگه مغزم ناراحت نشه... قلبم».

اما عامل بسیار اساسی دیگری که این "تغییر" در مفهوم و تصویرسازی از بدن را باعث می­شود "فرهنگ" است. همان­طور که علی رمضانی به خوبی نشان داده ما از دوران کودکی اهمیت زیادی برای قلب قایل بودیم و تپیدن و نتپیدن آنرا نشانی از زنده­بودن یا نبودن کسی می­دانستیم. مغز نشانه­ای عینی از بودن خود ارایه نمی­کرد و فقط به طور سلبی اهمیت داشت (یعنی وقتی که نبود) اما قلب هر لحظه بودنش را به رخ ما می­کشید، خصوصا در لحظات بحرانی و حساس بیشتر از پیش. «قلب با زندگی پیوند داشت» اما این روزها که کمتر زندگی می­کنیم شاید کمتر هم حرفهای قلب را گوش دهیم؛ کوچولو: «هر چند که شاید تو عمل سعی کنم که به حرفای مغزم گوش کنم»!

اما آموزاننده­تر از همه برای من انگاره "ک" بود. او تفاوت بین دو گفتمان مختلف فرهنگی را عنوان کرده و اساسا طرح چنین پرسشی از بدن را ناشی از قرار گیری ما در گفتمانی دانسته که در آن می­توان«اعضای بدن را به صورت اثری هنری قلمداد نموده و به لحاظ زیبایی­شناختی مورد بررسی قرار دهیم!».

در اینجا (در نوشته بعدی) لازم است که به سه نکته و تغییر فرهنگی اشاره کنم. یک) تغییر مفهوم و معنای بدن. دو) تغییر در مفهوم و معنای مغز و شخص­بودگی. اینکه مغز تبدیل شده است به مترادف شخص­، یعنی جایی که شخص در آن ساکن است. سه) تغییر در مفهوم و معنای مرگ و مردن. اینکه پیشرفت­های تکنولوژیک در چند دهه اخیر از اهمیت قلب در تشخیص زنده بودن یا نبودن کاسته است، چرا چون قلب افراد مرگ مغزی شده می­تپد، اما آنها "زنده" یا افرادی بین زنده و مرده به شمار می­آیند.

پ.ن:

1- از همه دوستان به خاطر اینکه به این پرسش مبهم پاسخ دادند صمیمانه سپاسگذارم.

2- از این پاسخ­ها آموختم که که باید پرسشم را دقیق­تر کنم و مثلا بین "بدن فیزیولوژیک" و "بدن به عنوان مرکز وجود" یا "هیجان" تفاوت قایل شوم، همچنین عضو به عنوان چیزی که آن را برای بقا ضروری می­دونیم و عضو به عنوان چیزی که به اون احساس تعلق داریم، همچنین عضوی که از نبودن آن احساس اضطراب می­کنیم، یا عضوی که به وجودمان معنا می­دهد. همچنین باید بین زنده بودن (فیزیولوژیک) و زندگی کردن (وجودی و معنایی) تفاوت قایل شد.

3- در مجموع گویا ما بدن را به عنوان حمل­کننده "من" (کودک درون/ ماشینی برای آنکه مغز بتواند در آن به کارکردهای خود ادامه دهد)، هویت­بخش به زندگی فردی/ اجتماعی من، تمامیت من، اثر هنری، وسیله ارتباط با دیگری، وسیله­ای که خاطرات ما را یاد آور می­شود، ابزار کار، ماشین تولید مثل، ماشین بقا و ... درک می­کنیم.

4- ایرادات روش­شناسی دوستان را قبول می­کنم، اما همان­طور که توضیح دادم من در اینجا به دنبال انجام یک کار دقیق علمی نبودم، بلکه به دنبال روشن شدن ذهن خودم به یاری دوستانم بودم، که تا حدود زیادی میسر شد. باز هم به کمک شما احتیاج دارم و اگر کسی مطلبی داشت که فکر می­کرد می­تواند به موضوع کمک کند، در صورت دریافت، با کمال میل آنرا روی وبلاگ خواهم گذاشت.

5- به برخی از پاسخ­ها مثلا پاسخ فوق العاده رضا مقدم، سحر افاضلی، ک، نوری­نیا، و ... بعدا خواهم پرداخت.

۶- من گمان می­کنم، یعنی مطمئنم که تفاسیری که از انگاره­های دوستان کرده­ام نادقیق هستند، و برای به دست آوردن تفسیر معتبرتر نیاز به ساعتها گفتگوی عمیق مبتنی بر اصول روش­شناختی هست. اما این نوشته­ها فقط یک پیش­طرحند نه یک تئوری.

 

 

  نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:45  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM