تبليغاتX
وجود داشتن
 
 

عشق تو ای وطن صدباره از پس هر حادثه از اعماق وجود ما شعله می­کشد و ما را بر قله­ای از آگاهی می­نشاند که از حادثه­ها بزرگتر است.

وطنم شعله داغ تو از دامان ما جدا نیست. ما دست در دست هم، سرود جاودانگی تو را بر لب راندیم، شانه به شانه، قدم به قدم در راه اعتلای تو رفتیم، دل بستیم دوباره به عظمت تو، از شمع امید تو گرم شدیم و در سایه عشق تو دم زدیم. نخستین بار با هم، بی شرم اشک ریختیم، تا سحر چشم بر هم نگذاشتیم. منتظر ماندیم تا صبح دولت تو بدمد، تا سینه­هامان در احتزار پرچم پاک تو پر از غرور شود.

به نام تو خاطرات همه­تلخ را به دست فراموشی سپردیم، به هم-دیگر اعتماد کردیم. به خاطر وفای به تو ای وطن، به نام و خوی و دین تو، تهمت­ها را به جان خریدیدم، زهرخند­ها را با شاخه­ای از گل و لبخند پاسخ گفتیم.

ما در این کارزار آموختیم عشق را و دوست­داشتن را و صبوری را و امید را و دل در گرو تو نهادن را. چه گوهری بود این که در اعماق وجود ما خاموش آرمیده بود و از یاد رفته بود!

اینک، در این هنگامه که بند بند دلهای ما به هم بسته است، هیچ اهریمنی را پروای آن نیست که دست­های این پیوند را از هم بگسلد. من با تو هم سرنوشتم ای وطن، هیچ دیو و ددی را رخصت نمی دهیم که بین ما دوزخ اندازد. نهنگ دل من بر این طوفان نیز خواهد خروشید. ای وطن، خون من، بین من و تو هیچ فاصله ای نیست.


هیچ کس جسورتر از مظلوم نیست

علی ابن ابی طالب

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12:0  توسط   | 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منبع: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:49  توسط   | 

* موج خروشان سبز توی کوچه پس کوچه­های شهر کم مانده آدم را زیر بگیرد! دیروز محسن کوچولوی ده ساله آمده پیشم با دوچرخه انتخاباتی­اش! می­گم بچه جان این عکس­ها رو چرا خراب می­کنی؟! اینجا که ستاد فلانی نیست پسر، ما عکس کم داریم. یک نگاه چپ­چپ می­کند و چشم غره­ای معصومانه نثارم! بی­توجه به حرف من دوباره یک عالمه عکس و پوستر بار می­کند ترک دوچرخه و می­رود سر چهارراه پخش کند. می­گم پس مواظب ماشینا باش. اصلا حرفم را نمی­شنود و با دو-سه تا دیگه از بچه­های محل می­رن سر چهارراه. دوچرخه­هاشون رو کاملا سبز کردن و رکاب­زنان و شادان از من دور می­شن.

* آقا رضا، سوپر کوچیکش رو کرده ستاد میر حسین، میز رو آورده داخل پیاده­رو کنار خیابان، خودش می­نشینه پشت میز کنار پیرمردهای دیگه­ی محل و بچه­ها می­ایستند کنار خیابان. ماشین­هایی که هر سه تا یکی می­زنن کنار، با عکس­های موسوی فرش می­شن و به آنتن اونها رمان سبز بسته می­شه. حاج خانم شربت و چایی می­آره و تعدادی از خانم­ها و آقایون به مردمی که نمی­دونن به کی رای بدن اطلاعاتی از میرحسین و سوابق کاریش و... می­دن. برخی­ها که اطلاعات­شون بیشتره با اونهایی حرف می­زنن که نمی­خوان رای بدن. با اینکه مشت­هاشون رو گره کردن و با تمام احساس­شون حرف می­زنن اما آرامش­شون رو از دست نمی­دن. دیدید وقتی کاملا مطمئنید از یک چیزی و به نظرتوت خیلی واضح و روشن می­یاد، اما مجبورید توضیحش بدین چه حالی می­شین؟ چند نفر از اعضای اصلی ستاد هم که نتونستن هیچ اقلام درست و حسابی­ای از ستاد کرج بگیرن رفتن تهران تا ببینن چی کار می­شه کرد. یکی­دوتا از بچه­ها هم رفتن پای کوه و خیابون­های اصلی تا فضاهای عمومی و سنگرهایی که خیلی تو چشم هستن دست رقیب نیافته و خالی نباشه.

* توی خیابون جمهوری که شمال کرج حساب می­شه، کارناوالی راه افتاده از ماشین­های فراونی که با یک نظم خاصی پشت سر هم راه می­رن و بوغ بوغ می­کنن. پرچم مقدس ایران رو از پنجره­ها بیرون بردن و کاملا به شکل تقلیدی پرچم ایران رو به آنتن­ها و مچ­شون بستن! قیافه­هاشون خیلی عجیب-غریبه و سر و وضع طبیعی ندارن. خواستم از یکی­شون عکس بگیرم اما با خجالت سرش رو انداخت پایین و صورتش رو پشت پرچم پنهان کرد، کمی که دقت کردم دیدم که می­شناسمش. آخه کرج خیلی هم شهر بزرگی نیست و ما جزء قدیمی­های این شهریم. می­دونیم کی چی­کارست و قبلا چی­کاره بوده. مونده بودم اینجا، توی این ماشین، چی کار می­کنه. با الفاظ رکیک و مشمئزکننده، چهره و سن و لکنت زبانی کاندیداهای دیگه رو مسخره می­کردن. ماشین­های دیگه با دیدن اونها کنار می­کشیدن و عابرین سعی می­کردن سرعتشون رو کم کنن تا اونها رد شن و بگذرن. ماشینهای که رمان سبز داشتن یا عکس میرحسین رو به شیشه­ زده بودن نگاه معناداری به ما که سبز بسته بودیم می­کردن و می­رفتن. جالب بود برام که حتی توی صورت و نگاه­های این مردم عادی و طرفداران دو طرف می­شد متانت رو از لجاجت و هتاکی تشخیص داد. جالب بود برام که هیچ کودکی توی کاروان به این بزرگی دیده نمی­شد و هیچ خنده کودکانه و زیبایی شنیده نمی­شد، با اینکه برخی از افراد کارناوال از چهره­شون مشخص بود واقعا اعتقاد دارن به کاندیداشون، اما انگار بچه­هاشون نمی­تونستن به همچو کسی معتقد و دلشاد باشن.

* پای کوه خیلی از بچه­هایی که هر هفته می­شد اونها رو دید سبز بسته بودن. اما در مقابل افراد خاصی با چهره­های خاص، که هیچ وقت در کوه دیده نمی­شدن حتی برای دعای ندبه، به شکل دسته جمعی راه می­رفتن و شعار می­دادن. کوه­نوردها با نگاه­های نسبتا بی­تفاوت و تعجب­انگیزی از اونها فاصله می­گرفتن و کمی بالاتر یا پایین­تر دوباره به مسیر بر می­گشتن و به راهشون ادامه می­دادن. وقتی چند تا از طرفداران موسوی به شکلی طبیعی و خودجوش کنار هم جمع می­شدن نیروی انتظامی به سرعت سراغ اونها می­رفت و می­خواست که پراکنده بشن. یکی از بچه­ها از مامورین که همیشه ما رو پای کوه می­دید خواست به اون آقایون (و فقط آقایون) خاص هم تذکری داده بشه، آقای نیروی انتظامی با لحنی مهربانانه گفت که نمی­تونه به اونها چیزی بگه و بنابراین از ما خواست تا اونجا رو ترک کنیم. چهره­اش به شکلی پدرانه و کمی ملتمسانه، بدون اینکه کلمه­ای به زبان بیاره از ما می­خواست که درکش کنیم.

* فرق ستادهای موسوی با سایر ستادها در این است که حقیقتا «مردمی» است و شادی و رنج حقیقی در آن موج می­زند.  وقتی پیروزی­ای به نفع میرحسین به دست می­آید شادی­ را می­توانی در آغوش گرم جمع احساس کنی و موج شوق را در چشمان کودک و پیر و زن و مردی ببینی که در این روزهای پایانی خواب و آرام ندارند. هنگام هتاکی­ها و تبلیغات غیرقانونی و کارشکنی­های دولتی هم آنها بغض گلویشان را می­گیرد و چشمهایشان را شکنج اشک پر می­کند. اینجا کسی پولی نگرفته است. اینجا همه با جان و دل کار می­کنند. کسی به صورتش نقابی ندارد و خود خودش است. اینجا کسی به فکر تخریب دیگران نیست و کار خودش را پیش گرفته است. کارها از ماه­ها پیش برنامه­ریزی نشده است، اما نظمی خودجوش دارد. خیلی­ها تخصص خودشان را از یاد برده­اند و مثلا آقای دکتر سر چهارراه سر تقاطع، خبر حضور موسوی در روز شنبه را به ماشین­ها پخش می­کند. اینجا هیچ اطمینانی نیست که آیا برای فردا اقلامی برای تبلیغات وجود دارد یا خیر، تا آنجا که خیلی از اوقات دست­بندهای خودمان را به مراجعه کننده­ها می­دهیم و برای هزارمین بار آخرین پوستر خود را که برای نمونه نگه داشته بودیم به دست مردم می­سپاریم.

* اینجا عشق و علاقه هست و آنجا پول بیت­المال، اینجا داوطلب هست و آنجا کاربه مزد، اینجا متانت و ادب و آنجا درشتی و لودگی، اینجا حرمت هست و نجابت و آنجا ناسزا و تمسخر، اینجا صداقت و شفافیت و آنجا پنهان­کاری و دروغ­پردازی، اینجا صلح هست و دوستی و آنجا قهر و دشمنی، اینجا رفاقت هست و محبت و آنجا رقابت و کینه­توزی، اینجا جوشش هست و شور و شوق و آنجا سازمان و سناریو، و زور و قدرت.

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:49  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM