خوب همین است دیگر! وقتی که مراجع دینی خانهنشین میشوند و آقای رئیس راهنمایی و رانندگی مینشیند جای ایشان و حکم صادر میکند همین میشود دیگر! همین میشود که ما تبدیل میشویم به یکی از اقمار روسیه و آنقدر باج میدهیم به این کشور که فقط کشتههای حاصل از توپولوفمان بیشتر از جنگ غزه شده است! انقدر باج میدهیم به چین که هم گستاخانه کشتارمان میکند و خفهخون میگیریم و هم زیرپوش خودمان و اهل و عیالمان هم مدین چین میشود و کارخانجات داخلییمان تعطیل!
یکی نیست بگوید وقتی که کشتههای حاصل از تصادفات رانندگی در سال، طبق آمار رسمی، آن هم شمارش شده فقط در محل حادثه (نه تصادفیهای بیشماری که در بیمارستانها میمیرند)، بالای 28 هزار نفر (و من فکر میکنم بالای چهل هزار نفر) است، آخر تو چرا دیگر حرف میزنی؟ وقتی از هر سه نفر در تهران یک نفر ناراحتی قلبی دارد (و تازه خودشان هم خبر ندارند)، تو چرا در این غوغاسالاری صنعت دروغ ترافیک ایجاد میکنی؟ وقتی زمان برنامههای تلوزیونی جهت ترویج اهدای اعضا از افراد مرگ مغزی شده (جهت چاقتر کردن باندهای پزشکی و مافیای ورود تجهیزات و هزار کوفت و زهر مار دیگر) بیشتر از برنامههای مربوط به آموزش رانندگی است، و رسما به این معناست که ما ترجیح میدهیم آدمها اول تصادف کنند و دچار مرگمغزی شوند و بعد ایثارگرانه اعضایشان را اهدا کنند تا مستقیم سر از بهشت در بیاورند، تو چرا دیگر دهانت را باز میکنی؟
...
168 کشته!؟ 168 نفر در آتش جهل شما بسوزند و شما حتی از حادثه خبر دار نشوید تا حداقل جنازهها را از آتش نجات دهید؟!!!!!
...
سختترین کار ممکن برای خانواده داغدار، انجام سوگواری بدون جنازه است. تجربیات کلینیکی روانپزشکان نشان داده است که مرحله "باور" مرگ عزیز، بدون مشاهده جنازه آن بسیار دیرتر رخ داده و یا اصلا باور نمیشود. در نتیجه اعضای بازمانده هرگز نمیتوانند مراحل سوگ را طی کرده و از آن بگذرند. این سوگ و سوگواری طی ناشده همیشه به شکل یک گره روانی در ذهن و روان این افراد باقی مانده و موجب اختلال میشود.
...
حالا تابوت این کشتگان را حقیقا باید نمادین به دوش کشید
تقدیم به بیژن*
دو پرسش اساسی در اینجا مطرح است. پاسخ من به پرسش نخست این است که "مردم" پیروز شدند. و در پاسخ به پرسش دوم به تبعیت از موسوی که گفته است"ما باید به جسد قانون هم احترام بگذاریم"، معتقدم ما دو اصل مهم را باید در مرامنامه نانوشته خود حک کنیم: احترام به قانون (در مقابل قانونگریزی) و آگاهی بخشی (در مقابل پوپولیسم) .
مردم پیروز شدند، چون بعد از انقلابی که خود صاحب آن بودند، شاید برای نخستینبار دوباره در یک عمل دستهجمعی و اجتماعی بزرگ شرکت جستند، تا ثابت کنند که ما یک "ملت"ایم. تا نشان دهند که ما "مردم"ایم، ما "ما" هستیم. برای خیلیها از جمله من، این نخستینبار بود که در یک تظاهرات با آن عظمت شرکت میکردم. ما در دورهای در تظاهرات شرکت کردیم که خیلیها آنرا دوره "خاموشیاجتماعی" لقب داده بودند. در دورهای که خیلیها نسل ما را نسل متشکل از افراد تنها، حفرهنشین، منزوی، بیمسئولیت، ظاهرگرا و سطحی، شل و ول، غربزده و سانتیمانتال، خودخواه و... میخواندند. مهران مدیری به طرزی هوشمندانه خصوصیات اخلاقی و منشی نسل ما را در برنامه خود نشان داده بود. به ویژه آنجا که عروسکی را به پسر نازنازی خانواده و توپ فوتبال را به دختر نخراشیده خانواده هدیه میداد.
اما این فریاد از هنجره نسل ما بود که درباره پرچمملییمان گفتیم: "موسوی پرچم ایران منو پس بگیر". در همین شعارها بود که ما در واقع نه تنها از پرچم که از واژگانی چون "برادر" و "خواهر" و "شهید"اعاده حیثیت کرده و آنها را مجددا احیا کردیم: "برادر شهیدم رایتو پس میگیرم". در این جریانات بود که ما، که همیشه از "ما"بودنهایمان وحشت داشتیم و از آن به آغوش تنهاییها فرار میکردیم، فریاد زدیم: "نترسید نترسید ما همه با هم هستیم". در همین جریانات بود که ما از وقت و کار و زندگی و دوستداشتنهای فردی خود زدیم، به نفع دیگری، به سود وطن، به خاطر خاک و ایمانمان.
ما شاهد بودیم که مرثیهخوان ما بعد از سی سال حماسههایش را در دفاع از ما به ما خس و خاشاک تقدیم کرد. هنرمند ما به خاطر ما خودش را به خطر انداخت و رسما و علنا به سود ما موضع گرفت. جامعهشناس ما برای نخستینبار در تاریخ بیانیه داد و تحلیل به روز و زنده و تاثیرگذار از خود ارایه کرد. فوتبالیست ما از موقعیت شخصی خود گذشت و ایثار و از خودگذشتگی را به نهایت رساند تا پرچم سبز صلح ما از رسانهای دیده شود که به خونمان تشنه بود. کارگردانی که سالها برای جشنوارههای خارجی فیلم میساخت، از آقای حاتمیکیای فیلمساز اجتماعی و برنده مدال مردمی [!] جلو زده و تبدیل به سخنگوی مردم در دنیا شد. خواهر کوچک من در مدت یک ماه از نظر سیاسی چند پله از من جلو افتاد.
این سرمایههای اجتماعی وسیع در صورتی به دست آمد که ما آموختیم و تمرین کردیم که به مخالف خود احترام بگذاریم. حتی مخالفان ما آموختند که با زبان و قلم خود (با مطالب راست یا دروغ) به مواجه با ما بپردازند (قبل از انتخابات ومردم عادی نه آنانی که بعدا نمیدانم از کجا استخدام شدند). ما آموختیم که به قانون احترام بگذاریم و در یک هماهنگی خود به خودی چند ساعت را زیر آفتاب سوزان در سکوت کامل و با نشاندادن انگشتهایمان (حتی نه مانند پدرانمان در اول انقلاب با نشان دادن مشتهایمان) به اعتراض بپردازیم. ما توانستیم اعتراض و خشم خود را در قالب قانون به نمایش بگذاریم. این کار سهل و آسانی نبوده و عقبه چند صد ساله داشته است. احترام به قانون در گام نخست، نه احترام به حکومتی خاص، بلکه احترام به روح جمعگرایی و احترام به اخلاق و قرارداد و میثاق ملی است. ما خودمان هم هنوز نیاز به این تمرین و یادآوری داریم.
ما در قبال کسب این سرمایههای عظیم اجتماعی تنها یک سرمایه سیاسی را آن هم به شکل کوتاه مدت از دست دادهایم. اگر چه هیچ کس از آینده خبر ندارد، اما "آینده سیاسی" تقریبا دو راه بیشتر پیش روی ندارد. یا اینکه با اعمال نرمش مجدد، چنانچه یک بار آنرا در زمان خاتمی به خرج داد، تن به خواستهای جمعی بدهد، یا آنکه هر روز بر میزان خشونت و کنترل امنیتی خود بیافزاید و با ایراد اتهامات بیاساس و نسبت دادن اغتشاشات به این و آن هر روز از مشروعیت خود کاسته و به حفظ نظام خود بپردازد. به ویژه اینکه وضع اقتصادی کشور در طول چهار سال آینده احتمالا بدتر از این خواهد شد و فشارهای خارجی و داخلی عرصه را برای دولت تنگ خواهد نمود، و ارزان شدن نفت، تنها روزنه ارتزاق بیزحمت را از دولت خواهد گرفت و پخش کردن پول مفت از سوی دولت متوقف خواهد شد.
اما ما باید چه بکنیم؟ از نظر من انجام اعمال خشونتبار و پر هزینه از سوی ما، حتی در صورت حمایت مقطعی مردم، تداوم نخواهد یافت. افراد فعال در این زمینه پس از مدتی به خانههای خود باز خواهند گشت، و حمایت مردم را از دست خواهند داد، و حمایت مخالفان (صادق و ناآگاه) را به دست نخواهند آورد. همچنین این افراد به دولت کمک خواهند کرد که ما را با جاسوسان کشورهای غربی و مجاهدین – که به نظر من بیشترین آسیبها را با ایجاد رعب و وحشت و ترور شخصیتهای بزرگ انقلاب به مردم زدند و امروز جای خالی آنها را احساس میکنیم- در یک ردیف قرار دهند.
این رویکرد همچنین با روح آن چیزی که مردم در پی آن هستند معارض است. ما نباید همچون برخی مخالفان خود، چشممان را به تحولات و تمایلات عمیق اجتماعی ببندیم و اشتباه آنها را تکرار کنیم. آنچه مردم ایران میخواهند مطلقا تغییر نظام و انجام یک انقلاب بر علیه انقلاب پیشین نیست. همچنین نمیخواهند خواستهای خود را با روشی خشونتبار پی بگیرند. توجه داشتهباشیم، که بیشتر این مردم در طول نیم قرن گذشته، بهترین عزیزان خود را در طول انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و... از دست دادهاند. توجه داشته باشیم که اصولا هر نسل فقط یکبار حاضر به فداکاری است.
خواست عمیق مردم، حفظ آرامش، قانونگرایی، تغییر آرام و کمهزینه، شفافبودن حوزه سیاست و قدرت، عقلانیت، حفظ همبستگی میان اقوام مختلف، قایل شدن عزت و کرامت برای همه (همه یعنی همه حتی مخالفان)اقلیتهای فکری، اعتقادی و مذهبی است. دیگر وقت آن گذشته است که تندروترین گروههای فکری و اعتقادی، حتی نظیر آنچه در مقابل ما قرار گرفتهاند دیده و شنیده نشوند. نباید اشتباه آنها را مرتکب شویم، نباید دوباره تخم کینه را از گروهی خاص در دلهای خود بکاریم، که در این صورت مطمئن باشید، حاصل آنرا در زمان خود برداشت خواهیم کرد. همانطور که آنچه اکنون میبینیم حاصل برخی از تندرویها و حرمتشکنیهای برخی از روشنفکران و روزنامهنگاران در دوره خاتمی است، که خود محصول برخی از تندرویها در دولتهای قبلی بودند. باید از همین حالا تمرین کنیم به مدارا و احترام تا این چرخه بغض را در همینجا متوقف کنیم.
از سوی دیگر نباید هیچ عرصهای را خالی بگذاریم، نباید اجازه دهیم شعار «آرامش»مان –که در حقانیتش من هیچ شکی ندارم و به نظرم مهمترین، بهترین و برندهترین شعار و استراتژی ما بوده و هست- ما را به رخوت و خاموشی کشانده یا اراده و خواستمان را برای تغییر کمرمق کند. باید آرام آرام مردم و اطرافیان خود را نسبت به موقعیت خود حساس و آگاه کنیم. توجه داشته باشید که اگر مهمترین استراتژی رقیب در برخورد با مخالفان استفاده عریان از قدرت یعنی سرکوب است مهمترین استراتژی آنها در برخورد با مردم عادی تبلیغات رسانهای و نگه داشتن آنها در وضعیت ناآگاهی یعنی پوپولیسم است. پس صبور باشیم و در چهارچوب فعالیتهای قانونی و مدنی به پروژه آگاهسازی ناآگاهان ادامه دهیم تا همه مردم ایران از وضعیتی که در آن قرار گرفتهایم مطلع شوند. آنگاه آنچه میخواهیم خود به خود محقق خواهد شد و با کمترین هزینه به بهترین نتیجه خواهیم رسید.
پ.ن:
* بیژن را تنها یک بار دیدهام. آن هم توی خیابان. از من پرسید که چرا باید رای بدهیم. یادم هست حدود دو ساعت با هم حرف زدیم. فرداش برایم ایمیل کرد که در شهر خودش مشغول تبلیغ برای موسوی است. تنها کار تبلیغاتی مستقیم من همین بود. حالا یک دوست صادق و قابل اتکا دارم
** مردم پیروز شدند چون تقریبا برای نخستین بار از "شخص" گذشتند و به "راه" رسیدند. از خاتمی گذشتند و به موسوی رسیدند و این نشان می دهد که به موسوی هم متوقف نخواهند شد.
*** پوپولیسم استفاده پنهان (در مقابل عریان) از قدرت است.
**** بحثی بین من و حسن محدثی در وبلاگ ایشان شکل گرفته است، اگر علاقه داشتید مشارکت کنید.
ها! خوشم آمد. او همانطور که خودش فکر می کرد معلم فلسفه خوبی بود.
گفته بود: سه قرن از عصر خویش بزرگ تر باش تا حتی انقلاب ها بر تو و راه تو تاثیر نگذارند.
متنت را می خوانم. از اتاق می روم بیرون. دستم را گذاشتهام روی دو گوشم. هی راه میروم توی سالن. تصمیم میگیرم من هم یک متنی بنویسم، یک نامهای، به کسی. اما به چه کسی؟ با کی طرفیم فاطمه؟ کی را مخاطب حرفم قرار دهم؟ به کی بنویسم؟ به کی بنویسم که سیاسی تلقی نشود؟
خواستم بنویسم آقای نمیدانم کی، من برای شما احترام قایلم، چون به ما آموختهاند که حتی (و مخصوصا) به دشمن خود احترام بگذاریم حتی (و مخصوصا) هنگام نبرد. حال آنکه من شما را دشمن خود نمیدانم. حرفم را گوش کنید، من محمد رضا را نمیشناسم زیاد، اما فاطمه را که میشناسم، میدانم که... اما میدانم سیاسیاش میپندارند. دست میکشم. نمینویسم.
میخواهم از خودم بگویم. بگویم آقای نمیدانم کی، من در خانوادهای بزرگ شدهام که از شما مذهبیتر است، از شما بیشتر برای این انقلاب هزینه داده است، حرفم را باور کنید، من معلم قرآن نمونه ناحیه سه بسیج در سال 76، من قاری نمونه سالهای 74 شهرستان، من دانشجوی متعصب در مبارزه با سرمایهداری... نه! میدانم گوششان بدهکار نیست. فکر میکنند که سیاسی است. حرفم را باور نمیکنند. حرف از من بزرگترها را باور نکردهاند.
نه. نه فاطمه طرف حرف من آنها نیستند. چون دیگر هیچ حرفی را از ما نسل انقلاب باور نمیکنند. آنها هیچ کدام از حرفهای ما را حتی حاضر نمیشوند که بشنوند. آخر چرا؟ چرا همه حرفها را "سیاسی" میشنوند؟ چرا همه ما را منافق و مزدور و جاسوس میگیرند؟ چرا تا این حد سیاسی شدهاند؟ چرا همه امیدمان را برای "شنیده شدن" حرفهایمان از ما میگیرند؟ چرا نمیگذارند که یک نفر بماند که از او دادخواهی کنیم؟
نه فاطمه من نمیتوانم و هیچ امیدی ندارم به هیچ کس تا مخاطب نامهام باشد، می دانی که مساله من نه سیاست است و نه دموکراسی، اما هیچ کس انگار دنبال حقیقت نیست دیگر، هیچ کس انگار مشتری صداقت نیست دیگر، به قول مادرم حقیقت گم شده است لابلای صفحههای این روزها که باور نمیکنند به تاریخ خواهد پیوست. فکر میکنند تاریخ فقط برای دیگران است. نمیدانند که تاریخ برای همه تکرار میشود، حتی آنها. نمیبینند که تاریخ آنها را به قضاوت خواهد نشست، مانند دیگران.
با خودت حرف میزنم پس فقط. صبور باش خواهرم. البته اینرا هم خودت بهتر از من میدانی. شاید آنها از یاد برده باشند اما تو میدانی که جز خدا کارهای نیست. پس صبور باش خواهرم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|