حق دادن و حق ندادن در مورد یک اتفاق یا مسأله واحد دو چیز واقعی نیستند که به یک چیز واقعی در عالم بیرون نسبت داده شوند. یعنی چی؟ یعنی وقتی که شما به کسی در عالم بیرون حق نمیدهید که خاکستری باشد، در واقع او را سفید میخواهید و بنابراین او در اثر این «خواست» شما سفید میشود، چرا که چشمان بیننده حتی شاید بیشتر از اراده سازنده در تولید اثر تاثیر داشته باشند. اگر شما حق بدهید به کسی در بیرون که خاکستری باشد او حتما سیاه خواهد شد. در هر انسانی حماقت و نادانی به همان اندازه دانایی و شجاعت به شکل خام وجود دارد. این بستگی به فرد دارد که کدام سویه از خودش را فعال کند و اینکه از او چه بخواهند و چه انتظار داشته باشند. اراده من به عنوان یک انسان و نحوه اجتماعی شدنم است که مواد خام (حیوانیت) را در من شکل و روح میبخشند. انسان قادر است که ماهیت خویش را تغییر دهد. شاید یک درخت نتواند ماهیت نخستین خود را تغییر داده و از مواد اولیه به چیزی فراتر از آن مواد برسد، اما انسان قادر است که ماهیت نخستین خویش را تغییر داده و به چیزی فراتر (و بنابراین فروتر) از آن بدل گردد.
واقعیتی که در بیرون رخ میدهد، اگر چه به لحاظ فیزیکی و مکانیکی یک واقعیت است، اما از آنجا که از «منظر»های مختلف و توسط آدمهای متفاوت دیده میشود متکثر است. چشمهای بیننده هستند که تا حدود زیادی آن واقعیت را از منظر خاص خود دیده و تفسیر مینمایند. بر خلاف تصوری که ما از خود و دیگران داریم، متنهای اجتماعی و انسانیای که در آن زندگی میکنیم خیلی سمبلیکتر و پیچیدهتر از اشعار حافظ و مولانا هستند. بر حسب اینکه شما چشم خود را چگونه تربیت کرده باشید، چشم اشیا و اتفاقات را آنچنان خواهد دید. کما اینکه چشمهای یک نقاش شکلها و رنگهای بیشتری را تشخیص میدهد و گوشهای یک موسیقیدان صداهای بیشتری را میشنود و یک کفاش فقط به کفشهای شما نگاه میکند و یک خیاط به یقه و سر آستینهای شما توجه دارد و...
اما چرا ما حق میدهیم؟ ما وقتی به بقیه هم حق میدهیم خطا کنند که خودمان ضعیفتریم. وقتی ریاضی خودمان ضعیف است بقیه هم حق دارند که از پس حساب و کتابهای ابتدایی برنیایند. وقتی خودمان روی یخ سر میخوریم به بقیه هم حق میدهیم که بلغزند و بعد هزار و یک دلیل میتراشیم برای لغزش و دست به تئوریزه کردن عمل «سُر خوردن» در شرایط یخبندان و با کفشهای نامناسب و... میکنیم. چرا؟ چون میخواهیم که آنها هم حق بدهند به ما. اگر دو آدم تنبل و تنپرور در یک مسابقه شرکت بکنند متقابلا به هم حق خواهند داد که برنده دوی صد متر نشوند و با یکدیگر، لمیده زیر سایه درختی و در حال میل کردن نوشیدنیای خنک به ریش سارتر خواهند خندید که گفته است: اگر یک معلول قهرمان دوی صد متر نشود خودش مقصر است!
تو وقتی ضعیفی به من ضعیف حق میدهی، من را آدم خوبی میدانی، به اعتقادات من معتقد میشوی، از ترسهای حقیر من میترسی، از شادیهای بیمزهای که تا دیروز شادت نمیکرد قه قه میخندی، وقتی کسی با صدای بلند با تو حرف میزند به گریه میافتی، بزرگترین آرزوهایت میشوند چیزهایی که تا دیروز تحقیرشان میکردی...
من به توی ضعیف حق میدهم، تو به من ضعیف حق میدهی و «مای ضعیف» همدیگر را پیدا میکنیم برای تکیه دادن به هم. تکیه بر این دیوارهایی که خودمان میدانیم چقدر سست و بیبنیاد است، برای همین هم این تکیه دادن کاملا ظاهری است و هر کسی حتی از ظاهری بودن تکیه نفر دیگری به خودش مطلع و آگاه است و خودش هم به همین منوال (ظاهرا) به دیگری تکیه میدهد در حالی که میداند که دیگری هم میداند که این «تکیه» ظاهری است. این دیگریفریبیای آنقدر پیشرفته که به خودفریبی رسیده است! مهمترین ویژگی جامعه ما «ریا» و «دروغ» است. وقتی که در تبلیغات تلوزیونش (یارویی که پنهانی میرود بانک و میبیند همه آنهایی که میگفتند نرو و حساب باز نکن قبل از او در صف ایستادهاند) دروغ رسمیت پیدا میکند، در سریالها و سینما و روزنامه و در سطح وزیر دروغگو که مدرکش تقلبی است تا...
بله! دروغ در فرهنگ ما ریشه دوانده است، بیخودی ژست این آدمهای خوب و صادق و دموکرات بیزار از دروغ را به خود نگیریم. با اثبات دروغگو بودن همسایه صداقت ما اثبات نمیشود. دروغ از من و تو و خانوادههای ما و گروههای اجتماعی و نهادها شروع میشود و در سیاست ما شکل و قیافه سیاسی به خود میگیرد. محصول امروز و دیروز هم نیست، فقط امروز چهره واقعیاش را دارد (تا حدودی) نشان میدهد. این دروغ از همانجا آغاز شد که تو در مقابل دروغ من سکوت کردی و حق دادی و گفتی «مجبور» است و من هم متقابلا در مقابل دروغ تو ساکت ماندم و...
این شد که جامعهای به وجود آمد بر اساس «دروغ». بر محوریت «ضعف». چه چیز ما را به هم پیوند داده است؟ سیمان این اجتماع جدید چیست؟ ضعف و دروغ. ایمان به اینکه خودمان و دیگران ضعیفیم. باید به آنها حق بدهیم، آنها هم متقابلا باید به ما حق بدهند. یعنی اینکه تو ضعیف و فاسد و گندیدهای و من هم همچنین. اما برای آنکه بوی این لجن درون خفهمان نکند و بتوانیم بدن متعفن خود را تحمل کنیم مداوما در حال بیرون ریختن این خاکهای گندیده از داخل قبری هستیم که برای خود کندهایم: اعتراف! من اعتراف می کنم پس هستم! لجنمالی دو طرفه مداوم. همیشه در حال یک لجنمالی دو طرفه هستیم. همیشه به هم دروغ میگوییم تا زندگی ممکن شود، و بعد که ممکن شد برای آنکه تداوم داشته باشد، مجبوریم که دروغ بگوییم و هر دروغی برای پنهان شدنش نیاز به دروغی دیگر و باز دروغ و دروغ و...
اعتراف، آن هم در این سطح گسترده و ملی مخصوص جامعهی متقلب و دروغگو است، و مگر نه چه چیز را باید اعتراف کرد؟! و اعتراف هم همچون دروغ ریشه در من و تو دارد و آنچنان هم که برخی فریاد وااسفا اخلاق و وااسفا اسلام بر آوردهاند غیر طبیعی و غیر مترقبه و خارقالعاده نیست. جامعهای که تعجب نمیکند از اینکه نمایندگان مجلس پیشین و حتی وزرای پیشین و حتی رئیس جمهور پیشین و رئیس خبرگان و رئیس مصلحت نظام و فرمانده جنگ و مراجع تقلید و حتی وزیر اطلاعات اکنونیاش جیرهخوار دولتهای بیگانه باشند، برای این است که دروغ و بنابراین اعتراف به این ضعف امری عادی و قابل انتظار است. برای مردم امری عادی است. حالا این اعتراف چه به زور باشد چه به اختیار، چه واقعی باشد چه تقلبی. در جامعهای که دروغ رسمیت پیدا میکند (نه صداقت) و به «ضعف» حق داده میشود (نه به توانایی)، فرقی میان واقعی و تقلبی باقی نمیماند.
برای اینکه بوی لجن خفهمان نکند بالا میآوریم، اعتراف میکنیم و برای آنکه مطمئن شویم که بالا آوردهایم نیاز به شاهد داریم (مانند بیمار مبتلا به فراموشی که باید قرصهایش را در حضور دیگری بخورد) و برای اینکه تسکین یابیم و از خودمان متنفر نشویم نیاز داریم به یک حامی، نیاز به کسی که به ما حق بدهد. برای همین است که هیچوقت سر سراغ کسی نمیرویم که به ما حق نمیدهد، هرگز به او زنگ نمیزنیم، بلکه گوشی مبایل (این اتاقک اعتراف جدید و قابل حمل) را برداشته و به گوشهای رفته و به کسی زنگ میزنیم که به ما حق بدهد، چون اکنون و پس از انجام جرم و گناه از هر چیزی بیشتر به این داروی مخدر نیاز داریم. حتی دیگر قبل از انجام جرم و حتی به شکل حالبهمزنی در حین انجام جرم، قبل از آنکه به سراغمان بیایند (البته من متوجه این بازی سیاسی که چند وقتی است راه افتاده هستم. همین اعترافات پیش از موعد. ولی منظورم اعترافات در طول زندگی روزمره است. همانهایی که برای همدیگر می کنیم و می گوییم: فقط به "تو" می گویم و فقط پیش خودت بماند و او هم فقط به یک نفر دیگر می گوید و از او قول می گیرد که به هیچ کس دیگری نگوید و...) اعتراف میکنیم.
وقتی که مطمئن میشویم که حق داریم دیگر دچار اضطراب نمیشویم. دیگر خود را ملامت و سرزنش نمیکنیم و در نهایت به سادگی آن ضعف را «فراموش» میکنیم. اینچنین بودن و اینچنین زیستن نیاز مبرم به کسب نوعی مهارت در فراموشی شدید و مداوم دارد. یک نوع فراموشی منفعل* تا دروغهایی که میگوییم را توجیه کرده و از خودآگاه خارج نماید. برای همین است که میگویند دروغگو فراموشکار است، چرا چون او دیگر «خود»اش نیست، بلکه خودش را فراموش کرده و چیزی به جای خودش –یعنی جعلی- است.
* فراموشی منفعل: در مقابل فراموشی فعال! مانند تخیل فعال یا خلاق! من همیشه مدافع آگاهی و دیدن و دانستن و ... بودهام، اما تازگیها به این موضوع رسیدهام که انسان برای آنکه بتواند رشد کند نیاز به نوعی ندیدن و نوعی ندانستن نیز دارد. چون همانطور که سوسن شریعتی گفته است برخی از آگاهیها انسان را از عمل باز میدارد و به عرفان و بدبینی و یأس میکشاند. بنابراین فراموشی هم انواع خودش را دارد و انواعی از فراموشی لازم و حیاتی است برای به یاد آوردن خیلی از امور حیاتی.
میبینید خانم سوسن شریعتی، این نسل به شما «حق» میدهد. پس نگویید متوقع است! حتی به شما که وقتی میخواهید به او امتیاز دهید، تحقیرش میکنید، میگویید «نمیفهمد»! به شما که مثل بچهها با آنها برخورد میکنید تا اعتماد به نفس از دست رفته را بازگردانید. به شما که نمیپرسید در نبود شما «بزرگان» بر ما «بچهها» چه گذشت و در عصر مرگ معلمها چگونه سر کردیم و شدیم اینکه شما میبینید، اینکه شما تحلیل میکنید، اینکه شما برآورد میکنید و به عنوان استاد حقیقت زیر ذرهبینمان میگذارید به جای آنکه بخشی از ما شوید. شدیم نسلی که حق میدهد به آن «بزرگ» که یکدفعه از گرد راه برسد و همه چیزش را زیر سوال ببرد و ما که بار کشیدن وجود خودمان هم برایمان سنگین است باید حتی مسئولیت بزرگداشت شما را به عهده بگیریم ... ما نسلی هستیم که «حق» میدهیم، به شما حق میدهیم که حتی در اعترافاتتان ما را تحلیل کنید، به شما مدال میدهیم که دردها و رنجهایتان را سر ما خراب کنید و به جای آنکه از دردهای امروز ما بگویید فرصت را مغتنم شمرده و از رنجهای دیروز خودتان حرف بزنید، در حالی که شما در زمان شما اعتراف کردن جرم بود و شما در سن و سال ما به هیچ کس حق ندادید و انقلاب کردید. شما حق نمیدادید شما فقط «متهم» میکردید...
... ما به همه حق میدهیم، به ابطحی و عطریانفر هم حق میدهیم که حتی جلوی دوربین اعتراف کنند و تحلیل و... ما نسلی هستیم که حق میدهیم و معلوم نیست که این حق را از کجا به دست آوردهایم که به همه حق بدهیم!
میدانید خانم شریعتی، من متن بلند بالایی را در نقد شما نوشته بودم، اما به دلایلی شخصی نخواستم انتشارش دهم و فقط یک پاراگراف از آن را خلاصه کردم تا حرفم در گلویم نماند و برای همین است که گویا توهینآمیز به نظر رسیده است (که البته عذر میخواهم از شما که میدانم این وبلاگ را نخواهید خواند) من اعتراف می کنم که وقتی تحلیل آن دوست ناشناس را از نوشته شما خواندم عمیقا به فکر فرو رفتم. بله حق با ایشان بود. نوشته شما را دست کم گرفته بودم. دوباره و دوباره آن متن صادقانه را خواندم. هزار نکته نگفته در آن بود... اما باز اعتراف میکنم، اعتراف میکنم به اینکه شجریان و علی کریمی را بهتر و بیشتر میفهمم. احساس می کنم آنها واقعا با ما هم سرنوشتند. خودشان را قسمتی از ما می دانند. قصد اعتماد به نفس دادن به نسل سوم شلاق به دست را ندارند. نسلی که با آنکه شلاق به دست دارد اما مراقب است که کار شما (نمی گویم اشتباه شما) را تکرار نکند. مراقب است که متهم نکند بلکه حق می دهد. حق می دهد به همه این نسل شلاق زن مراقب حق دهنده...
چقدر بد است این سیاست! از همینش میترسم، از اینکه به خاطر منافع سیاسی و حفظ انسجام درونی خفهخون بگیری! اجازه بدهی تحقیرت کنند و بدتر از آن اعتماد به نفست دهند و اعترافاتشان را سرت خالی کنند و تو مجبوری همه اینها را ببلعی و... و هی «حق» بدهی...
در دنیایی که محمد رضا شجریان تبدیل شده است به یک آدم سیاسی و حتی آن چیزهایی که قبلا خوانده بوده، از تصنیفهای انقلابی و شور انگیزش گرفته تا آن آوازهای عرفانیاش، تبدیل شده به یک نماد آزادهخواهی، و در جهانی که علی کریمی چپ و راست دارد دروغ را دریبل میزند و هر حرکتی که میکند، از بستن پارچه سبز گرفته تا سفر نکردنش با هواپیما، یک کنش سیاسی و به سود مقاومت و پایمردی و حقخواهی است، سوسن شریعتی در این شرایط حساس، با آن همه ادعا و آرمانگرایی و سخنرانی درباره هزارهگرایی و... اعلام عمومی میکند که تا اطلاع ثانوی میرود که "عارف" بشود!
چند ماه پیش ریاست محترم پژوهشکده عوض شد. اما با روشی کاملا غیر عقلانی و غیر دموکراتیک. ما اعضای هیات علمی به نشانه اعتراض در جلسه معرفی ایشان که با حضور ریس کل... برگذار میشد شرکت نکردیم. جز یکی دو تا بزدل و کودن و مدح و ثناگوی حرفهای دربار این و آن (کسش برایشان مهم نیست بنابراین بهتر بود به جای "این و آن" مینوشتم : این یا آن!)
آبدارچی و... را نشانده بودند در جلسه که پیش آقای ریس... بد نشود! او هم تشخیص نداده بود کی آبدارچی و نگهبان دم در است و کی...
شاید هم تشخیص داده بود و بروی خودش نیاورده بود، آخر او خودش بهتر از هر کسی میدانست چه کرده بود!
* البته ناگفته نماند که آبدارچی و دربان محل کار من از بهترینها هستند و این نوشته به معنای توهین به آنها نیست بلکه به معنای توهین به بعضیهای دیگر است!
اروین یالوم نویسنده کتاب "و نیچه گریه کرد" است. این کتاب را خواندم در شرایطی که این روزها چنان گرفتارم که یک ربع وقت برای خوابیدن شده است یک آروز برایم. خواندم و چه خواندنی! هر روز نیم ساعت سر پا توی متروی کرج تا تهران. بنابراین وزن این کتاب هم اضافه میشد به کیف من. کیفی که برای من مثل خانهای است که هر روز به دوش میکشم.
اما با چیزهایی که اروین یالوم "در" این کتاب نوشته است کاری ندارم. چیزهای ارزشمندی که باید آنها را با خط طلا نوشت. با چیزهایی کار دارم که "پشت" این نوشتهها مخفی است.
مشخص است که اروین یالوم یک عمر با نیچه کشتی گرفته است، اما حریف این مرد تنومند و مغرور نشده. ازیرا یکی از روانشناسان همعصر او را به یاری طلبیده و به جان نیچه انداخته است: دکتر برویر و البته شاگرد نابغهاش زیگموند فروید! در پایان اما باز هم این نیچه است که پیروز میشود، و یالوم تنها طرفی که از این کار برمیبندد این است که از مهلکه جان سالم به در برده و از تشک کشتی آبرومندانه بیرون میرود.
رمز فهم این کتاب اما در خود داستان نیست. اروین یالوم در صفحات آخر و به عنوان پسگفتار از همسرش، نخستین منتقد و مشوقش، و حتی کسی که نام این کتاب را پیشنهاد داده تشکر میکند و کتاب را میبندد. تو خود بخوان حدیثی از این مجمل!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|