تبليغاتX
وجود داشتن
 
 

درفک جنگل سختی است، گسسته از دنیای پیرامون، مرموز، با درختان پیر و جوان، بلند و عریض، سنگ­هایی چنان فرسوده که به استخوان می­مانند، فرسایش را با چشم می­توانی ببینی و زیر پا احساس کنی و حتی با گوش­ بشنوی. چنان آب و هوای منحصر به فردی دارد که گویا کمتر حیوانی توانسته با آن بسازد و کمتر گیاهی توانسته در آن ریشه دواند و کمتر چشمه­ای از آن جوشیده و کمتر انسانی بدان پا نهاده است.

در راه ِ رفت کوله­ها را بار قاطر کردیم که سر بالا را سبک­تر رویم، این بود که چیزی جز چند بطری آب و کمی غذا بر نداشتیم. راه بیش­تر از آن بود که فکر می­کردیم و سرعت گروه کمتر از حد انتظار. آب و غذا تمام شد. برخی خسته­تر، برخی گرسنه­تر و برخی تشنه­تر. حتی چند بطری آب گل­آلود که با خوش­فکری راهنمای گروه برای روز مبادا حفظ شده بود در همان روز-مبادا- سر کشیده شد. همه چیز تمام شده بود، انرژی و آب و غذا و حتی حوصله! عقب­­روها را مرتب وعده می­دادیم که این تپه نه تپه بعدی، ده دقیقه­دیگر، تو می­توانی، به خستگی پاهایت فکر نکن... برای آنکه روحیه بگیریم آواز می­خواندیم، به گروه ماشاالله می­گفتیم... برخی آرزو می­کردند که ای کاش نیامده بودند و می­خواهند که برگردند، اما از آنجا که بازگشت امکان­پذیر نبود سفر دفعه بعدی به درفک را تحریم می­کردند...

از همه چیز مهمتر آب بود که نبود! چند نفر جلوتر رفتند و با کمی آب برگشتند. هر کس یک قلپ می­خورد فقط در حد اینکه گلویش تر شود و به نفر بعدی می­داد... با هر دشواری­ای بود رسیدیم به چشمه. چه آبی! چه چشمه­ای! خستگی و تشنگی بیش از حد تحمل، آب را بیش از حد معمول آن گوارا و شیرین و خنک کرده بود. باز یاد آن شعر باقلارجا افتادم که: مزه نان را چه کس داند جز دهان گرسنه!

کنار چشمه، در میدان­گاهی چادرها را برپا کردیم. تنها محل مسطح در آن حوالی تقریبا همین نقطه بود. کم­کم "مستقر" شدیم. هیزم جمع کردیم و آتش و چای و غذا و استراحت... اما همه چیز در آنجا غیر معمول و حتی تا حدودی سخت بود. راحت نمی­توانستی دستشویی بروی، با آرامش نمی­توانستی غذا درست کنی و بخوری... تا آنجا که روز آخر بزرگترین آرزوها خوردن یک غذای گرم غیر کنسروی و رفتن به دستشویی در کمال آرامش بود! برخی از دوستانم، در کیسه خواب، که شباهت زیادی به قنداق بچه یا کفن مرده دارد نمی­توانستند راحت بخوابند، برخی عادت خوابشان به هم خورده بود، برخی با لباس­های گِلی و اتو نشده راحت نبودند، برخی از سرمای آب مسواک نزدند و برخی (که اسم نمی­برم!) خوشحال بودند که مجبور شدند مسواک بزنند بعد از مدت­ها!...

روز آخر، که آذوقه­ها ته نشسته بود، در راه برگشت دوستی از مرگ پرسید. در لابلای گفت-و-گوها گفتم که شباهت­هایی می­بینم بین این "وضعیت"ی که در آن بودیم و هستیم و وضعیتی که بیماران سرطانی در آن دچار بودند. یک "دوره زندگی" که با مرز­های نسبتا مشخص از "زندگی" به معنای کلی آن جدا شده است. وضعیتی که در آن نمی­توانی با عادت­های همیشگی سر کنی. بنابراین درباره آنها بازاندیشی می­کنی و در این باز-اندیشی ارزش­هایی را باز می­یابی که از یاد رفته بود، خاطراتی که مدفون شده بود، قدم­هایی که بی­هوده در زندگی برداشته بودی یا قدم­هایی با-هوده­ای که برنداشته­ بودی، زمان­هایی که از دستت رفته بود یا آنهایی که به دست آورده بودی، چیزهایی که بیخودی مهم پنداشته بودی و حالا می­بینی هیچ اهمیتی ندارند و مسایلی که سر سری از کنارشان گذشته بودی و حالا می­فهمی چقدر اهمیت دارند. تلاش می­کنی از تک­تک لحظات پیش­رویت بهترین استفاده را بکنی چون می­دانی که "زمان" تنها چیزی است که اهمیت دارد و تقریبا مساوی هستی تو است.

در جریان این سفر با خود فکر می­کردم که هر چه دارم در کوله­ای است که پشتم است. اگر خیلی سنگین می­بستمش مایه دردسرم می­شد و اگر خیلی به فکر پاهایم بودم و سبک می­بستم از آب و غذا خبری نبود. فکر می­کردم به اینکه چگونه از کمترین لحظاتم بیشترین استفاده را ببرم، به اینکه آذوقه­ام را درست مصرف کنم، به اینکه یک قلپ آب چقدر می­ارزد و می­تواند گلویی را از خشکی درآورد و زندگی­ای را شاداب کند، به خرمایی که می­تواند به قدمی نیرو دهد و دستی یا حتی کلامی که می­تواند جسمی خالی شده را پر کند از امید. به عادت­هایی که در شرایط سخت مانع موفقیتم می­شوند و عادت­هایی که در همین شرایط نیرومندم می­کنند، به دوستانی که می­شود به آنها تکیه کرد و آنها که قابل اتکا نیستند...

دوستم می­گفت، این چند روز انگار یک "عمر" گذشت، راست می­گفت، من از بیماران سرطانی هم شنیده بودم که همین­طور به زمان کیفیت می­بخشیدند. آنها فهمیده بودند که دست کم سه زمان وجود دارد. زمانی که از آن لذت می­بردند و دوست داشتند که تمام نشود (مثلا وقتی که در خانه­ی خودشان بودند و از لفظ "گذشتن" در مورد این زمان­ها استفاده می­کردند). زمانی که از آن بدشان می­آمد و تمایل داشتند زودتر تمام شود (مثلا وقتی که در بیمارستان بودند و از لفظ "تلف شدن" در مورد آن استفاده می­کردند) و زمان برزخی بین این دو (مسیر بین خانه و بیمارستان یا نقاطی مانند محل کار). آنها آموخته بودند که می­بایست روش­هایی را اتخاذ کنند تا زمان آنگونه که دوست دارند بگذرد. در واقع در تعریف آنها "زندگی" چیزی بود که در "زمان" و "مکان" مورد علاقه آنها "بگذرد" (نه آنکه نگذرد یا باقی بماند در واقع گذشتن مهمترین ویژگی زمان است). یعنی برای آنها "زمان زنده­گی" و "مکان زنده­گی" وجود داشت. بنابراین می­توان نتیجه گرفت باقی زمان­ها "وقت­های مرده­گی" یا "مکان­هایی میرایی" بودند.

گسستگی تقریبی درفک از شهر و حتی روستاهای اطراف، نبودن برق، آب لوله­کشی شده، تلفن، دستشویی، خانه و سازه­های دیگر انسانی و باقی عناصر تمدنی که بدان­ها خو گرفته­ایم باعث شده بود که طبیعت، آسمان و زمین را تا حدودی چنان که هست درک کنیم، به ویژه آنکه همه می­دانستیم برای رسیدن به نزدیکترین آبادی چه راه طاقت­فرسا و طولانی­ای در پیش رو داریم.

ما عموما در مواجهه با طبیعت به تکنولوژی تکیه کرده و از خلال تکنیک به طبیعت نگاه می­کنیم، حتی گاهی که به دامن طبیعت می­رویم، چنان در سایه امنیتی که وسایل تکنولوژیک برایمان فراهم آورده­اند می­آرمیم که یکی از مهمترین عناصر برای شناخت طبیعت، یعنی حیرت و اضطراب را از دست می­دهیم. چیزی که بیمار سرطانی از دست نداده است و همین امر باعث می­شود که نه تنها در مورد عادت­های عادی روزمره، بلکه در مورد عادت­های هستی­شناختی خود عمیقا به فکر واداشته شود. اضطراب، مانند لرزشی آرام و عمیق و مداوم باعث می­شود که چسب عادات از تن و جان آدمی به مرور سست شده و آن عادات فرو بریزند. اگر چه از همین راه و با از دست دادن موقتی تکنیک، آدمی­زاد پی به اهمیت و ضرورت تکنولوژی می­برد.


  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:58  توسط   | 

باید عذر بخواهم از شما مخاطبان احتمالی این نوشت­گاه، مدتی است که وقت نوشتن ندارم. امروز اما دیگر نمی­توانستم ننویسم. کنسرت همای را در لسانجلس دیدم. نخستین­بار که گوشم را دادم به صدای همای، بعد از مدت­های مدید از موسیقی سنتی دوباره لذت بردم، البته شاید هم دیگر نه از "موسیقی سنتی"! چرا که احساسم این است که همای موسیقی ایرانی را پس از مدت­ها از درون به حرکت در آورده است، بی آنکه آنرا با موسیقی­های دیگر تلفیق کند یا عنصری اضافه را از بیرون قرض بگیرد. انگار او هم متوجه شده است که "روح" سنت و فرهنگ چیزی ایستا نیست و مداوما در حال حرکت و تغییر (اگر نگوییم رشد) است، و این روح بیش و پیش از هر چیز خودش را در "هنر" متجلی می­کند، چنانکه گفته­اند رنسانس از هنر و ادبیات آغاز شد، یا پست مدرنیسم در هنر بیشتر متجلی است.

پیش از دیدن این کنسرت فکر می­کردم فقط منم که این احساس را نسبت به همای دارم، اما وقتی مصاحبه­هایی که در جریان این کنسرت با شنوندگان شده بود را شنیدم متوجه شدم آنها نیز دقیقا همین احساس را نسبت به چکامه­های او دارند. با خودم اندیشیدم چرا من و آنها و احتمالا خیلی­های دیگر به همای این چنین از جان و دل گوش می­دهیم؟ شاید به این دلیل که همای هم به نوبه خود به سخن دل ما گوش داده و از آن آگاه باشد. انگار که فهمیده ­باشد که برخی از قسمت­های موسیقی سنتی ما دیگر جذابیتی برای انسان امروزی ندارند. مثلا آواز، برخی ریت­ها، برخی از سازها و... شاید به این دلیل که مثلا شجریان در حد بالای خود به آنها پرداخته و دیگر گوش ما از آنها اشباع شده است و دیگر احساسی را در ما برنمی­انگیزند. همچنین "گوش احساس جمعی ما" نسبت به برخی از قسمت­های موسیقی ملی بیشتر حساسیت نشان می­دهد، مثلا نسبت به ریتم­های ترکیبی و شادتر، یا شاید هم نیاز به عناصری جدید دارد.

حرکت عرضی و طولی و جریان نت­ها و هماهنگی میان ریتم و سر ضرب­ها و نت­ها، هماهنگی بین­ساز­ها، هماهنگی ساز با خواننده، استفاده درست از هر ساز در جای خودش، ترکیب سازگار سازها که باعث می­شود ساز­ها هم-دیگر را تکمیل کنند و همه چیزهای دیگر که از تخصص و دانش من خارج است به یک کنار، استفاده خواننده از ساز (کوزه)، که نه تنها به او حرکت می­دهد بلکه او را قسمتی از نوازندگان می­کند، و همنوایی تمامی نوازندگان که آنها را قسمتی از خواننده می­کند، باعث می­شود که چکامه­ها پر از رفت و برگشت بین سازها و صداها و آدم­ها شود و فضای کلی کنسرت از آن حالت رسمی و سنتی و متکلفانه خود خارج شده و خواننده نیز با این فضای انسانی­تر بیشتر ارتباط برقرار کند. همه این حرکت­ها و جوشش­ها و محدود به اجرا کنندگان باقی نمی­ماند، بلکه به سرعت به شنوندگان سرایت کرده و آنها را نیز قسمتی از خود کرده و به مشارکت می­کشاند، حتی شنونده­ای را که ماه­ها بعد و در فرسنگ­ها دورتر به این موسیقی مهیج گوش فرا می­دهد.

اینچنین است که یک سمفونی دسته­جمعی به اجرا در می­آید و یک گوش عمومی و حس ملی و فرهنگی شکل پیدا می­کند.

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:13  توسط   | 

اعتقادات به طور ساده یا پیچیده، مذهبی یا غیر مذهبی و فردی یا جمعی خصلتی مشترک دارند. این گونه باورها مستلزم نوعی مفهوم سازی، نام گذاری و طبقه بندی محیط پیرامون خود، اعم از واقعی یا آرمانی اند. تمامی این فرایند حول دو قطب متضاد مقدس و نامقدس شکل می گیرد.

همانقدر که برای یک فرد مذهبی زندگی بر اساس خواست و اراده الهی محترم و ارزشمند است، برای یک اومانیست غیرمذهبی زندگی بر پایه خواست و اراده شخصی خواستنی است. در مفهوم سازی و طبقه بندی سیستم اندیشگی دینی اشیاء مقدس به چیزها، رفتارها و ارزشهایی اطلاق می شود که ممکن است در نظام فکری دیگر عکس آن صادق باشد. خط قرمز میان امر مقدس و غیر مقدس، پست و متعالی، نجس و پاک ... در این سیستمها شدیدا محافظت و با صراحت و دقت با نور معرفت متخصصان پرتو افشانی می گردد، تا کوچکترین خلطی در رابطه و جایگاه امرنامقدس با امر مقدس یا برعکس صورت نگیرد.

آن دقت­نظر و حساسیتی که آلتوسر در نشان دادن «مارکسیسم اصیل» از خود نشان می دهد، را می­توان در زندگی بسیاری از متالهین مسیحی در دفاع از مسیحت واقعی و ناب سراغ گرفت. در این میان مرز امر مقدس از نامقدس چنان متمایز و پرناشدنی است که ورود یک شیی از قلمرو یکی به قلمرو دیگری به سختی و تنها با گذراندن مراسم و مناسکی خاص انجام می­پذیرد. چرا که حتی تماس یک امر پاک با ناپاک می­تواند منجر به از دست رفتن ماهیت یکی از آن دو گردد.

گاهی بدن فرد با تماس با جسد مرده می­تواند ناپاک گردد، و تنها با غسل و تطهیر (شستشوی کل بدن نه فقط عضو مورد تماس) قابل بازگشت است. از سوی دیگر یک شیی پست می­تواند در تماس با امر مقدس، والا و مقدس گردد؛ به عنوان مثال؛ توپ فوتبالی که پای مبارک مارادونا در فینال جام جهانی به آن خرده است. یا اشایی که برای تبرک به مرقد مطهر می­برند...

به طور کلی به منظور حفظ تداوم استیلای یک سسیتم فکری که از دو قطب متناقض (خدا/ شیطان، ایران/ آمریکا، دموکرات و لیبرال / فاشیسم و توتالیتر، سیاه/ سفید، خودی/غیر، علم/ غیر علم، عقل غیر عقل ...) تشکیل شده است، لازم است که بر شدیدترین فاصله و تمایز میان آن دو پافشاری گردد. بدین قرار است که نزدیک شدن یکی به دیگری و دست اندازی به حوزه دیگری یا دست دادن با قطب مخالف به معنای پایان مطلقیت است. مطلقیتی که توسط افسانه ها و اسطوره ها و از طریق رسانه های جمعی و نهادهای آموزشی و پرورشی در طول سالیان سال شکل گرفته است، با پا نهادن امر نامقدس در حوزه امر مقدس فرو می ریزد. درست مانند مستی که وارد مسجد می­شود و «حرمت مسجد را می­شکند»، و یا سفید پوستی که با سیاه پوستی ازدواج می­کند یا محققی که ارزشهای شخصی یا دینی­اش را در «امر علمی» دخالت می­دهد...

جمهوری اسلامی ایران با حاکمیت ولایت فقیه با شیطان بزرگ یعنی آمریکا گفتگو می­کنند. چقدر مردم را خر گیر آورده­اند! جالب آنجاست که در تاکسی از رادیو می­شنیدم که انگلیس و فرانسه دارند سنگ اندازی می­کنند! همین دو شیطان کوچکی که تا دیروز از سوی رسانه­های دولتی و کارشناسان برنامه­های مختلف تلوزیونی به خاطر پیروی کورکورانه از سیاست­های شیطان بزرگ مورد حمله قرار می­گرفتند!

شاید این اتفاق به دلیل بحران مشروعیت داخلی صورت گرفت، اما از نظر من گفتگو ایران و آمریکا که به سود مردم ایران است اگر این بحران را تشدید نکند کاهش نخواهد داد. چرا که حداقل نتیجه­ای که می­توان از این ماجرا گرفت این است که ترکیب دو رنگ مطلق سیاه و سفید دیگر نه سیاه است و نه سفید بل خاکستری است!

پ.ن:

البته این متن را برخی از دوستان  چند سال پیش با برخی تغییرات  از من خوانده بودند اما فکر کردم دوباره مناسبت داشته باشد. در واقع فکر می کنم نظام چند سالی است که شدیدا مشغول بازسازی مشروعیت داخلی خود است. اما در یک دوگانگی گیر افتاده است. از  طرفی شکاف طبقاتی روز به روز در حال افزایش است و سامان دادن حداقلی معیشت مردم خصوصا طبقات پایین دست (که یکی از دلایل "ظهور" احمدی ناژاد نیز همین بود) مستلزم داشتن سیاست باز نسبت به دنیا و در راس آنها آمریکاست و از طرف دیگر چنین سیاستی می­تواند مطلقیت نظام (یعنی پایه اصلی مشروعیت جمهوری اسلامی) را به پرسش بکشد. اما با شرایط فعلی گویا چاره­ای دیگر ندارند آقایان!

 

  نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:30  توسط   | 

از مارکز هیچ چیز نخوانده­ام جز مصاحبه­ای که روزهای پایانی عمرش کرده بود. بسیار هم دلچسب و زیبا بود. وقتی کتاب "خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز ترجمه شد، هیچ خبر دار نشدم. اما وقتی آقایان تصمیم به جمع کردن این کتاب گرفتند، نخست خواهرم برایم هدیه­اش خرید و بعد فایل پ­دی­اف آن به کرات توسط دوستان مختلف برایم ایمیل شد، البته من هنوز هم آنرا نخوانده­ام و علاقه­ای هم ندارم که بخوانم. اما جالب است که گفتمان دولتی هنوز نفهمیده است که ضد گفتمان موجود در جامعه بسیار فراگیرتر و قدرتمندتر از آن عمل می­کند.

همیشه فکر می­کردم چرا ما از تاریخ و فرهنگ و اندیشه باستانی خود ناآگاهیم، همیشه یک­جور تاریخ­گریزی در نسل­های جوانتر حاکم بوده است، یک جور بی­علاقگی به تاریخ­خوانی، به ویژه آنکه تاریخ بسیار قطور است و با زبان نا آشنا به نگارش در آمده است.

حالا شنیده­ام که قرار است حذف و سانسورش کنند، پس تاریخ­خوانی در ایران به علاقه روز بدل خواهد شد! آنها شاهان را از کتاب های درسی حذف می کنند و من می دانم که کتابهای تاریخی از این پس در بازار نایاب خواهند شد!

پ.ن:

برخی می گویند مارکز زنده است برخی هم با اطمینان می گویند مرده. بنابراین من مطمئن نیستم و فکر می کنم خیلی هم [در این بحث] مهم نباشد!

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:46  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM