تبليغاتX
وجود داشتن
 
 

اگر چه در کشورهای توسعه­نیافته سیاست اهمیت فراوان دارد، اما معتقدم هر کس باید وظیفه حرفه­ای خود را انجام دهد. در غیر این صورت حتی در صورت پیروزی سیاسی آن پیروزی تداوم نخواهد داشت، چنانکه نداشت. از این گذشته اقشاری در جامعه هستند که در دعواهای سیاسی زیر دست و پا مانده و له می­شوند. این افراد، از نظر فرهنگی فقیرتر از آن هستند که "طرفدار" گروه سیاسی خاصی باشند، یا طرفداریشان اهمیتی داشته باشد. اگر چه در شرایط بحرانی همیشه در ردیف نخست بوده و اصطلاحا گوشت قربانی­اند. به همین دلیل بود که این مطلب را نوشتم و خوشبختانه در صفحه اندیشه روزنامه همشهری، امروز، چاپ شد. همچنین قصد دارم که به عنوان یک پروژه روی این مسأله کار کنم. بنابراین اگر کسی نظری دارد و یا قصد همکاری لطفا مرا بی­خبر نگذارد.

کلان­شهر تهران شلوغ­ترین، پر رفت و آمدترین و پرماجرا ترین شهر ایران است. برخی از مشکلات و مسایل یا ویژگی­های این شهر در منطقه و حتی گاه در سطح جهانی منحصر به فرداند. تهران با جمعیت بیش از هفت ملیونی خود، با پیچیدگی­هایی در حد یک کشور روبروست. محققین زیادی تاکنون تلاش کرده­اند مشکلات و مسایل این شهر را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دهند، اما نتایج به دست آمده کمک چندانی به حل مشکلات نکرده است. چرا؟

بخش مهمی از مشکلات تهران ربط مستقیمی به شهروندان این شهر ندارند، بلکه از قضا توسط افراد، اجتماعات و عناصر حاشیه­ای یا بیگانه و به اصطلاح غیر شهروند ایجاد می­گردند. در واقع از آنجا که بازار کار، محصولات فرهنگی، فضاهای مربوط به گذراندن اوقات فراغت، دانشگاه­ها و مراکز علمی، رخدادهای جذاب و تحولات روز... در تهران انباشت شده و رخ می­نمایند، مردم از فرهنگ­ها و قومیت­های مختلف از اقصی نقاط ایران به این شهر پر رمز و راز هجوم می­آورند.

به دلیل ناهمگونی جمعیتی شهر تهران افراد با تحصیلات و طبقه­ و موقعیت­های اجتماعی مختلف در این شهر در کنار یکدیگر قرار می­گیرند. همین امر باعث شده است که فرهنگ کلی در شهر تهران دچار آسیب­هایی شده و به شکل نامتوازن و نامناسبی رشد نماید. مردم تهران تلاش کرده­اند که با این ناهمگونی به هر ترتیبی که شده کنار آمده و شرایط را برای خود قابل تحمل نمایند. اما در مقابل این فرهنگ غالب، خرده فرهنگ­هایی وجود دارند که هنجارهایی بر خلاف هنجارهای فرهنگ غالب را برگزیده و بر اساس آنها به زندگی خود ادامه می­دهند. خرده فرهنگ­های بزه­کار، مجرمان، مردان و زنان طلاق­گرفته­، معلولین، مجردین، سالمندان و به طور خلاصه تمامی افرادی که به نوعی از مسیر زندگی عادی خود خارج شده­اند.

این افراد به احتمال بسیار زیاد در دامان هنجار غالب به دنیا آمده و مدتی را در آن سپری کرده و سپس از آن (جزا یا کلا) بیرون افتاده­اند. بنابراین زیست­جهان این افراد یا بر اساس فرهنگ کلی شکل گرفته و یا به هر حال از پیش با آن آشنا بوده است.

اما خرده فرهنگ­هایی نیز وجود دارند که در بیرون از اتمسفر فرهنگ کلی تنفس کرده و بایدها و نباید­های زندگی خود را، همواره در مقابل هنجارهای رایج تعریف نموده­اند. افرادی که حتی در یک طبقه یا قشر خاص برای آنها تعیین نشده است. این افراد بی­شناسنامه و عموما بی­جا و مکان در نگاه نخست کم تعداد به نظر می­رسند، اما اگر آنها را در یک طبقه­بندی جدید تحت عنوان "حاشیه­نشینان شهر" مورد توجه قرار دهیم خواهیم دید که در واقع بی­شمارند. البته منظور از "حاشیه­نشینی" در اینجا بیشتر حاشیه­نشینی فرهنگی است تا حاشیه­نشینی جغرافیایی. افرادی نظیر کفاشان، دوره­گردها، دست­فروش­ها، گلفروش­ها، کلیدساز­ها، کارگران ساختمانی، کتاب­فروشان خیابانی، سیدی­فروش­ها، ارایه­دهندگان خدمات جزیی و خانگی، باربرها، موتوری­ها، نان­خشکی­ها و حتی متکدیان و فاحشه­ها.

اگر به شکل مجزا به این افراد نگریسته شود، تعداد آنها را قلیل خواهیم یافت، اما اگر مجموع این افراد را در کنار یکدیگر بنشانید خیل عظیم افرادی را خواهید دید که هر یک از ما در طول شبانه روز دست کم سه یا چهار بار با آنها مواجه می­شویم.

این افراد که عموما از تخصص حرفه­ای ویژه­ای برخوردار نیستند، از "سیالیت" خاصی از نظر شغلی، مکانی و شکلی برخوردارند. بدین معنا که محل زندگی خود و نیز محل کارشان را مداوما تغییر داده و همواره از جایی به جای دیگر در حال رفت و آمدند. این کوچ­نشینان جدید شهری، همچون کوچ­نشینان اولیه و باستانی که حریف طبیعت نمی­شدند، حریف زندگی طبیعی (هنجاری) در دامن "فرهنگ کلی" نمی­شوند. بنابراین متناسب با فصل­های سال­های اجتماعی (نه تقویمی) به مناطق گرم یا سرد اجتمتاعی (نه جغرافیایی) کوچ می­کنند.

فراموش نکنیم که پیتر برگر و لاکمن "جامعه" و هنجارهای آنرا "طبیعت ثانویه" یا "غریزه ثانویه" نامیده­اند. همچنین دورکیم از این هنجار­ها و موجودیت­های اجتماعی به عنوان اموری همچون "شی" نام می­برد. بنابراین فشارها و هنجارهای اجتماعی به همان میزان و چه بسا بیشتر از فشارهای طبیعی اجبار و الزام­آورند. افزون بر این، حاشیه­نشینان به دلیل محدودیت­های مختلفی که توسط دولت­مردان و مدیران شهری اعمال می­گردد، ناگزیر به فرار مداوم از نقطه­ای به نقطه دیگر، از شهری یا محله­ای به محله و شهر دیگر، از شغلی به شغل دیگر و... هستند. به عنوان مثال یک گل­فروش نزدیک بهشت زهرا پس از تصویب قوانین جدید از آنجا نقل مکان کرده و به ادامه فعالیت خود در چهار راه­های شلوغ شهر می­پردازد. چنانچه قوانین سخت­گیرانه و عموما مقطعی شامل حال چهار راه­ها هم بشوند، به بارکشی در بازار تهران ­پرداخته یا با قرض و قوله موتور سیکلتی برای خود دست و پا می­کند. البته یکی دیگر از دلایل سیالیت حاشیه­نشینان این است که این افراد بی­تخصص خود را با تغییرات تکنولوژیک و اجتماعی نیز تغییر می­دهند تا بتوانند خدماتی جدید در ارتباط با تغییرات جدید ارایه دهند. به عنوان مثال کارت تلفن فروش­ها به دلیل پایین آمدن بهای سیم­کارت و گوشی تلفن همراه به فروش شاررژ تلفن همراه مبادرت می­ورزند. همین سیالیت و بی­جا و مکانی­ آنها کنترل و نظم­بخشی به آنها را بیش از پیش دشوار کرده است. ناگفته پیداست که نیروهای امنیتی و نظام­بخش همواره بیشترین انرژی خود را در راه مهار این افراد و گروه­ها صرف می­نمایند.

این افراد بی­شکل، بی­بلندگو و بی­سخنگو که حتی از وجود و شناخت افراد هم­گروه و هم­طبقه خود نیز عاجزند در چنان وضعیت فرهنگی دشواری به سر می­برند که قادر به بازنمود (representation) حداقلی شرایط و مسایل خود نیستند. بنابراین هرگز نمی­توانند تشکل یا انجمنی تشکیل داده یا تجمعی در دفاع از حقوق خود ترتیب دهند. از سوی دیگر حاشیه­نشینان، از سوی شهروندان طبیعی و عادی، نیروی انتظامی و مدیران شهری همواره به چشم یک "دیگری" و "بیگانه" نگریسته می­شوند که مسایل آنها از اهمیت چندانی برخوردار نیستند و یا اگر هم اهمیتی برای آن قایل شوند به جهت بهبود شرایط "نظم کلی" و نه به منظور مرتفع کردن مشکلات واقعی این افراد است. نه تنها این، بلکه اساسا وجود چنین افراد درجه دوم و غیرعادی­ای­ برای نظم کلی و عمومی مشکل­­ساز تلقی شده و خود این افراد چونان یک "معضل" و "ضایعه" در نظر آورده می­شوند.

البته چنان­که ویکتور ترنر اشاره کرده است هر سازمان بزرگ و مقتدری حاشیه­های خود را دارد. این حاشیه­ها عموما در لحظات بحرانی همچون آتش زیر خاکستر شروع به غلیان می­کنند. همچنین این امر محرز است که این حاشیه­ها هرگز از سوی "مرکز" مورد استقبال قرار نگیرند، چرا که ذاتا دارای قدرت و پتانسیل ویران­کنندگی و برهم­زنندگی نظم موجود هستند. متقابلا نظم موجود نیز نه تنها به سود آنها نیست، بلکه بر علیه آنها عمل کرده و آنها را طرد می­نماید. عموما افراد حاشیه­ای برای حفظ و بقای خود دست به ایجاد اجتماع (community) های کوچک در مقابل، و البته در دل سازمان­های بزرگ می­زنند. سازمان­هایی که برای حفظ و تداوم خود نیاز مبرم به "نظم" و "سازماندهی" دارند. در مقابل آنها، اما اجتماعات حاشیه­ای نیاز به روابط چهره­به چهره و عمق بخشیدن به زندگی درونی گروه خود دارند.

می­توان گفت که مسئولین امر همواره از منظرگاه ( Perspective)نظم کلی به این افراد به عنوان معضلات شهری نگریسته­اند، نه افراد دارای حقوق و مضایا و البته تکالیف انسانی. این بوده است که درد دل این افراد هرگز چنان­که باید شنیده نشده، هیچ جلسه یا نشستی با حضور خود آنها ترتیب داده نشده، و همواره "دیگران"، که عموما از جایگاه مناسبی در نظم و فرهنگ کلی برخوردار بوده­اند به جای آنها و از طرف این حاشیه­نشین­ها درباره ایشان سخن گفته­اند. عموما هم بهترین تصمیماتی که در این خصوص گرفته شده "یک­جانشین" کردن این افراد و نظم­بخشی به مشاغل و زندگی آنها بوده است، اما همانطور که پیش از این گفته شد یکجانشین کردن این اجتماعات، به تنهایی برای ساماندهی به مسایل آنها جواب­گو نیست. در واقع "نظم" عنصر جدایی­ناپذیر فرهنگ کلی است و نسبت دادن آن به اجتماعات کوچک همان نگریستن "حاشیه" از منظر "مرکز" است.

در اینجا می­توان به پرسشی که در آغاز سخن طرح شد پاسخی اجمالی داد. دلیل ناکارآمدی نسبی تحقیقات صورت گرفته شاید این باشد که تاکنون نظم کلی از دیدگاه افراد حاشیه­ای مورد توجه قرار نگرفته است، بلکه همواره از منظر نظم کلی به این افراد نگریسته شده است. همچنین کمتر تلاشی صورت گرفته تا "حاشیه"ها را به سخن در آورده و حرف و درد دل آنها از زبان خود آنها شنیده شود. این است که شاگرد کم­حرف و منزوی کلاس، با زدن انگ "تنبل" برای همیشه در ردیف آخر کلاس نشانده شده، و بعضا نظم عمومی را به مخاطره انداخته است.

شاید اکنون وقت آن فرا رسیده باشد که شاگرد تنبل تهران را دعوت به سخن گفتن کنیم و مسایل آنها را از زاویه دید خود آنها مورد توجه قرار دهیم. شایان ذکر است که از منظر جامعه­شناسانه بدون توجه به این حاشیه­ها و مشارکت آنها هرگز مشکلات تهران بزرگ حل نخواهند شد.

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:1  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM