بدن؟ شاید شما هم مثل من برای نخستین بار پس از طرح این پرسش پیش خود به این موضوع، یعنی بدن به شکل مستقل اندیشیده باشید؛ بدن چیست؟
یادم هست چند سال پیش در جلسهای که حدود سی پزشک و متخصص مرتبط با پزشکی حضور داشتند شرکت کردم؛ انجمن حمایت از بیماران قلبی. بحث این بود که در ایران بیشتر آسیبهای قلبی ( ۵۵ تا ۶۰ درصد مرگ و میرها در اثر حمله قلبی) در فاصله حمله و سکته قلبی تا زمانی که بیمار به بیمارستان رسانده میشود بر وی عارض میشوند. بیشتر صحبتها پیرامون کمبود امکانات پزشکی، آمبولانس، کمبود بیمارستان و... بود و من به عنوان تنها عضو علوم انسانی خوانده پیشنهاد کردم پیش از هر کاری "تعاریف" افراد را از "سکته"-که در ایران مساوی مرگ پنداشته میشود-آمبولانس -که فقط زمانی فراخوانده میشود که اتفاقی سهمگین رخ داده باشد و البته برای نعشکشی- بیمارستان و... جمعآوری کنند که با استقبال برخی، مخصوصا دوست عزیزم خانم دکتر حائری زاده (رییس انجمن) مواجه شد.
حالا که خوب فکر میکنم میبینم اگر واقعا به دنبال کاری اساسی باشیم میبایست "تعریف"های خودمان از "بدن" را پیدا کنیم. من خودم هم به اندازه شما در مقابل این پرسش گیج و مات شدم. با وجود اینکه نزدیک شش سال است که در این خصوص به طور جدی فکر میکنم (بر خلاف نظر بعضی که پرسش را نیاندیشیده میدانستند) اما نتوانستم پرسش دقیق و مشخصی را (همانطور که برخی اشاره کردند) طرح کنم.
علاوه بر اینکه خیلی از دوستان حاضر نشدند جوابشان را در معرض دید همگان بگذارند، و برخی که گذاشتند با کمترین اطلاعاتی این کار را انجام دادند، تقریبا همه به طور خصوصی یا عمومی بیان کردهاند که فکر کردن در مورد "بدن" برایشان برای نخستین بار، دشوار، اما جالب و حتی لازم است. چرا؟
شاید انسان تنها حیوانی باشد که میتواند بین "خود" و "بدن"اش فاصلهگذاری شناختی انجام داده و آنرا تبدیل به "دیگری" کرده و به عنوان یک سوژه مجزا از خودش در مورد آن به اندیشه بپردازد. اما دلایل این غفلت شناختی ما چیست؟
بدن بر خلاف آنچه در نگاه نخست به نظر میرسد یک امر عینی و مشخص و تعریفپذیر نیست. نخست) ما بدن را امری بدیهی میپندارم که به کار خودش به شکل طبیعی میپردازد. برای همین است که وقتی از کار میافتد موقتا اندکی به آن میاندیشیم. و همین امر یعنی همین که به آن "میاندیشیم" نشان از آن دارد که بدیهی نیست. همین که پاسخ من پرسشهای مختلف دریافت کرده و برخی اساسا نتوانستهاند به آن هیچ پاسخی بدهند و مثلا فرحناز میگوید «به نتیجهای نرسیدم» و نهال میگوید «قطعا قلبم» نشان از این بدیهینبودن دارد.
دوم) بدیهی فرض کردن بدن ناشی از این است که ما "بدن" را امری همیشه حاضر و بسیار نزدیک به خود و حتی برابر "خود" میدانیم. در حالی که تقریبا در همه پاسخهای نوشته قبلی پاسخگویان "خود"شان را به نحوی از انحا از "بدن" جدا کرده و درباره آن صحبت کردهاند؛ «برای "من" مهمترین عضو "بدن"ام...». تبسم گفته است «من از طریق ناف تغذیه کردم و رشد یافتم و وجود اولیهام را از طریق ناف به دست آوردم» بنابراین انگار "بدن" چیزی است که "من" باید به آن ادای دین کنم، چون هستی اولیهام را از آن به دست آوردهام. الهام نوشته: «بدنم را فراموش میکنم مگر اینکه چیزی از بیرون (رابطه) یا درون (قسمتی از اعضای بدنم)... به من تذکر دهد». این انگاره عالی مرا به این فکر واداشت که یک پرسش خوب در پروژه من میتواند این باشد که اساسا شما چگونه از بدن خود مطلع میشوید؟ و البته این یعنی بدن همیشه حاضر نیست.
سوم) فکر میکنیم بدن"چیز"یست "ثابت". علاوه بر اینکه بدن از نظر فیزیولوژیک مدام در حال تغییر است، "تصور" و "تجسم" بدن نیز امریست کاملا فرایندی. مدتها طول میکشد تا کودک تصویر خودش را در آیینه تشخیص دهد و شاید حتی مانند یک گربه با تصویر خودش حرف زده و یا از آن وحشت میکند. علاوه بر سنوندی که باعث تغییر "تصویر از بدن" میشود، همانطور که از پاسخها برمیآید تجارب شخصی ما بر فهم از بدن تاثیر میگذارند. مثلا سعیده که از طریق گوشهایش عاشق شده یا اندیشه شمسی که پاهایش خاطره کوه را برایش زنده میکنند. حتی علایق و استعدادهای ما این امر را موجب میشوند، مثلا برخی از دوستانم که نقاش یا معمار و طراحند بر اهمیت دست تاکید بیشتری کردهاند و زندگییشان را با آن یا اعمالی که دست انجام میدهد معنا کردهاند یا یکی از دوستانم که عکاس است چشم را برجسته کرده.
برخی عامل هویتی را مطرح کرده و جنیسیت (زن یا مرد بودن) را در راس قرار دادهاند. رضا کلاهی به رابطه تن و تصویرسازی از بدن(و سنوندی) اشاره کرده و بلوغ جنسی را به بلوغ اجتماعی ربط داده و اشاره کرده است که چگونه "گذار" از یک مرحلهای زیستی به ورود به مرحلهای اجتماعی و شخصیتی میانجامد یا با آن مصادف است. برخی به گونهای دیگر این رابطه تن-روان را مطرح کرده و گفتهاند "وقتی در قسمتی از بدنم نقصی پیدا میشه اون عضو عضو مهم بدن منه". به طور کلی آدمی گاهی فکر میکند که زیباست و گاهی نه، یا گاهی فکر میکند که خوشهیکل است و گاهی نه.... ما وقتی تب داریم تصویر متفاوتی نسبت به بدنمان داریم تا وقتی که در اوج آمادگی جسمانی و در حال ورزش کردنیم.
برخی برای اینکه بتوانند پاسخ این پرسش را بدهند از استعارات ادبی و یا بیان نمادین استفاده کرده و اعضای فیزیولوژیک خود را تبدیل به نمادهایی از چیزهای دیگر کردهاند. جوادی "تمام احساسات و تمام اسرار"اش را در قلبش جای میدهد، سامان "کودک درون"اش را. زهرا قاسمی حتی به بدنش تشخص داده و میگوید: «احساس میکنم تمام سلولهای بدنم حس مرا درک میکنند»، مسعود بُربُر میگوید «یک جایی در سرم ... آن جایی که انگار از آن دارم دنیا را میبینم». سعیده به گوشهایش اهمیتی هستیشناختی داده و آنها را موجودیتی میداند که میتوانند «حادثهای مهم» را رقم بزنند. رضا کلاهی کاملا بین تصور فیزیولوژیک از بدنش و تصور نمادین تفکیک قایل شده و داشتن تفکر قطعهقطعه و فیزیولوژیک از بدنش را مشمئزکننده دانسته و گفته «اگر از اون نگاه فیزیولوژیک بگذریم: چشم برایم مهم است...شاید نه دقیقا چشم، "نگاه"». یعنی کاملا چشم را به عنوان عنصری فیزیولوژیک از نگاه به عنوان عنصری نمادین جدا کرده و حتی آن را به "نگاه دیگری" تسری داده است. خانم حائریزاده هم که فوق تخصص قلب است بین مفهوم فیزیولوژیک و مفهوم هیجانی (در واقع همان نمادین یا معنایی) تفکیک قایل شده و گفته «مرکز قفسه سینه که پیامهای کلیدی وجود تو از آنجا بر میخیزند!». کوچولو به گفتگویی دوستانه با اعضای بدنش پرداخته و با شخصیتپردازی و شخصیتبخشی به هر کدام از اعضای بدنش در پایانبندیای بینظیر گفته: «اگه مغزم ناراحت نشه... قلبم».
اما عامل بسیار اساسی دیگری که این "تغییر" در مفهوم و تصویرسازی از بدن را باعث میشود "فرهنگ" است. همانطور که علی رمضانی به خوبی نشان داده ما از دوران کودکی اهمیت زیادی برای قلب قایل بودیم و تپیدن و نتپیدن آنرا نشانی از زندهبودن یا نبودن کسی میدانستیم. مغز نشانهای عینی از بودن خود ارایه نمیکرد و فقط به طور سلبی اهمیت داشت (یعنی وقتی که نبود) اما قلب هر لحظه بودنش را به رخ ما میکشید، خصوصا در لحظات بحرانی و حساس بیشتر از پیش. «قلب با زندگی پیوند داشت» اما این روزها که کمتر زندگی میکنیم شاید کمتر هم حرفهای قلب را گوش دهیم؛ کوچولو: «هر چند که شاید تو عمل سعی کنم که به حرفای مغزم گوش کنم»!
اما آموزانندهتر از همه برای من انگاره "ک" بود. او تفاوت بین دو گفتمان مختلف فرهنگی را عنوان کرده و اساسا طرح چنین پرسشی از بدن را ناشی از قرار گیری ما در گفتمانی دانسته که در آن میتوان«اعضای بدن را به صورت اثری هنری قلمداد نموده و به لحاظ زیباییشناختی مورد بررسی قرار دهیم!».
در اینجا (در نوشته بعدی) لازم است که به سه نکته و تغییر فرهنگی اشاره کنم. یک) تغییر مفهوم و معنای بدن. دو) تغییر در مفهوم و معنای مغز و شخصبودگی. اینکه مغز تبدیل شده است به مترادف شخص، یعنی جایی که شخص در آن ساکن است. سه) تغییر در مفهوم و معنای مرگ و مردن. اینکه پیشرفتهای تکنولوژیک در چند دهه اخیر از اهمیت قلب در تشخیص زنده بودن یا نبودن کاسته است، چرا چون قلب افراد مرگ مغزی شده میتپد، اما آنها "زنده" یا افرادی بین زنده و مرده به شمار میآیند.
پ.ن:
1- از همه دوستان به خاطر اینکه به این پرسش مبهم پاسخ دادند صمیمانه سپاسگذارم.
2- از این پاسخها آموختم که که باید پرسشم را دقیقتر کنم و مثلا بین "بدن فیزیولوژیک" و "بدن به عنوان مرکز وجود" یا "هیجان" تفاوت قایل شوم، همچنین عضو به عنوان چیزی که آن را برای بقا ضروری میدونیم و عضو به عنوان چیزی که به اون احساس تعلق داریم، همچنین عضوی که از نبودن آن احساس اضطراب میکنیم، یا عضوی که به وجودمان معنا میدهد. همچنین باید بین زنده بودن (فیزیولوژیک) و زندگی کردن (وجودی و معنایی) تفاوت قایل شد.
3- در مجموع گویا ما بدن را به عنوان حملکننده "من" (کودک درون/ ماشینی برای آنکه مغز بتواند در آن به کارکردهای خود ادامه دهد)، هویتبخش به زندگی فردی/ اجتماعی من، تمامیت من، اثر هنری، وسیله ارتباط با دیگری، وسیلهای که خاطرات ما را یاد آور میشود، ابزار کار، ماشین تولید مثل، ماشین بقا و ... درک میکنیم.
4- ایرادات روششناسی دوستان را قبول میکنم، اما همانطور که توضیح دادم من در اینجا به دنبال انجام یک کار دقیق علمی نبودم، بلکه به دنبال روشن شدن ذهن خودم به یاری دوستانم بودم، که تا حدود زیادی میسر شد. باز هم به کمک شما احتیاج دارم و اگر کسی مطلبی داشت که فکر میکرد میتواند به موضوع کمک کند، در صورت دریافت، با کمال میل آنرا روی وبلاگ خواهم گذاشت.
5- به برخی از پاسخها مثلا پاسخ فوق العاده رضا مقدم، سحر افاضلی، ک، نورینیا، و ... بعدا خواهم پرداخت.
۶- من گمان میکنم، یعنی مطمئنم که تفاسیری که از انگارههای دوستان کردهام نادقیق هستند، و برای به دست آوردن تفسیر معتبرتر نیاز به ساعتها گفتگوی عمیق مبتنی بر اصول روششناختی هست. اما این نوشتهها فقط یک پیشطرحند نه یک تئوری.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|