تبليغاتX
وجود داشتن - جنبش سبز و سازمان قهر
 
 

* موج خروشان سبز توی کوچه پس کوچه­های شهر کم مانده آدم را زیر بگیرد! دیروز محسن کوچولوی ده ساله آمده پیشم با دوچرخه انتخاباتی­اش! می­گم بچه جان این عکس­ها رو چرا خراب می­کنی؟! اینجا که ستاد فلانی نیست پسر، ما عکس کم داریم. یک نگاه چپ­چپ می­کند و چشم غره­ای معصومانه نثارم! بی­توجه به حرف من دوباره یک عالمه عکس و پوستر بار می­کند ترک دوچرخه و می­رود سر چهارراه پخش کند. می­گم پس مواظب ماشینا باش. اصلا حرفم را نمی­شنود و با دو-سه تا دیگه از بچه­های محل می­رن سر چهارراه. دوچرخه­هاشون رو کاملا سبز کردن و رکاب­زنان و شادان از من دور می­شن.

* آقا رضا، سوپر کوچیکش رو کرده ستاد میر حسین، میز رو آورده داخل پیاده­رو کنار خیابان، خودش می­نشینه پشت میز کنار پیرمردهای دیگه­ی محل و بچه­ها می­ایستند کنار خیابان. ماشین­هایی که هر سه تا یکی می­زنن کنار، با عکس­های موسوی فرش می­شن و به آنتن اونها رمان سبز بسته می­شه. حاج خانم شربت و چایی می­آره و تعدادی از خانم­ها و آقایون به مردمی که نمی­دونن به کی رای بدن اطلاعاتی از میرحسین و سوابق کاریش و... می­دن. برخی­ها که اطلاعات­شون بیشتره با اونهایی حرف می­زنن که نمی­خوان رای بدن. با اینکه مشت­هاشون رو گره کردن و با تمام احساس­شون حرف می­زنن اما آرامش­شون رو از دست نمی­دن. دیدید وقتی کاملا مطمئنید از یک چیزی و به نظرتوت خیلی واضح و روشن می­یاد، اما مجبورید توضیحش بدین چه حالی می­شین؟ چند نفر از اعضای اصلی ستاد هم که نتونستن هیچ اقلام درست و حسابی­ای از ستاد کرج بگیرن رفتن تهران تا ببینن چی کار می­شه کرد. یکی­دوتا از بچه­ها هم رفتن پای کوه و خیابون­های اصلی تا فضاهای عمومی و سنگرهایی که خیلی تو چشم هستن دست رقیب نیافته و خالی نباشه.

* توی خیابون جمهوری که شمال کرج حساب می­شه، کارناوالی راه افتاده از ماشین­های فراونی که با یک نظم خاصی پشت سر هم راه می­رن و بوغ بوغ می­کنن. پرچم مقدس ایران رو از پنجره­ها بیرون بردن و کاملا به شکل تقلیدی پرچم ایران رو به آنتن­ها و مچ­شون بستن! قیافه­هاشون خیلی عجیب-غریبه و سر و وضع طبیعی ندارن. خواستم از یکی­شون عکس بگیرم اما با خجالت سرش رو انداخت پایین و صورتش رو پشت پرچم پنهان کرد، کمی که دقت کردم دیدم که می­شناسمش. آخه کرج خیلی هم شهر بزرگی نیست و ما جزء قدیمی­های این شهریم. می­دونیم کی چی­کارست و قبلا چی­کاره بوده. مونده بودم اینجا، توی این ماشین، چی کار می­کنه. با الفاظ رکیک و مشمئزکننده، چهره و سن و لکنت زبانی کاندیداهای دیگه رو مسخره می­کردن. ماشین­های دیگه با دیدن اونها کنار می­کشیدن و عابرین سعی می­کردن سرعتشون رو کم کنن تا اونها رد شن و بگذرن. ماشینهای که رمان سبز داشتن یا عکس میرحسین رو به شیشه­ زده بودن نگاه معناداری به ما که سبز بسته بودیم می­کردن و می­رفتن. جالب بود برام که حتی توی صورت و نگاه­های این مردم عادی و طرفداران دو طرف می­شد متانت رو از لجاجت و هتاکی تشخیص داد. جالب بود برام که هیچ کودکی توی کاروان به این بزرگی دیده نمی­شد و هیچ خنده کودکانه و زیبایی شنیده نمی­شد، با اینکه برخی از افراد کارناوال از چهره­شون مشخص بود واقعا اعتقاد دارن به کاندیداشون، اما انگار بچه­هاشون نمی­تونستن به همچو کسی معتقد و دلشاد باشن.

* پای کوه خیلی از بچه­هایی که هر هفته می­شد اونها رو دید سبز بسته بودن. اما در مقابل افراد خاصی با چهره­های خاص، که هیچ وقت در کوه دیده نمی­شدن حتی برای دعای ندبه، به شکل دسته جمعی راه می­رفتن و شعار می­دادن. کوه­نوردها با نگاه­های نسبتا بی­تفاوت و تعجب­انگیزی از اونها فاصله می­گرفتن و کمی بالاتر یا پایین­تر دوباره به مسیر بر می­گشتن و به راهشون ادامه می­دادن. وقتی چند تا از طرفداران موسوی به شکلی طبیعی و خودجوش کنار هم جمع می­شدن نیروی انتظامی به سرعت سراغ اونها می­رفت و می­خواست که پراکنده بشن. یکی از بچه­ها از مامورین که همیشه ما رو پای کوه می­دید خواست به اون آقایون (و فقط آقایون) خاص هم تذکری داده بشه، آقای نیروی انتظامی با لحنی مهربانانه گفت که نمی­تونه به اونها چیزی بگه و بنابراین از ما خواست تا اونجا رو ترک کنیم. چهره­اش به شکلی پدرانه و کمی ملتمسانه، بدون اینکه کلمه­ای به زبان بیاره از ما می­خواست که درکش کنیم.

* فرق ستادهای موسوی با سایر ستادها در این است که حقیقتا «مردمی» است و شادی و رنج حقیقی در آن موج می­زند.  وقتی پیروزی­ای به نفع میرحسین به دست می­آید شادی­ را می­توانی در آغوش گرم جمع احساس کنی و موج شوق را در چشمان کودک و پیر و زن و مردی ببینی که در این روزهای پایانی خواب و آرام ندارند. هنگام هتاکی­ها و تبلیغات غیرقانونی و کارشکنی­های دولتی هم آنها بغض گلویشان را می­گیرد و چشمهایشان را شکنج اشک پر می­کند. اینجا کسی پولی نگرفته است. اینجا همه با جان و دل کار می­کنند. کسی به صورتش نقابی ندارد و خود خودش است. اینجا کسی به فکر تخریب دیگران نیست و کار خودش را پیش گرفته است. کارها از ماه­ها پیش برنامه­ریزی نشده است، اما نظمی خودجوش دارد. خیلی­ها تخصص خودشان را از یاد برده­اند و مثلا آقای دکتر سر چهارراه سر تقاطع، خبر حضور موسوی در روز شنبه را به ماشین­ها پخش می­کند. اینجا هیچ اطمینانی نیست که آیا برای فردا اقلامی برای تبلیغات وجود دارد یا خیر، تا آنجا که خیلی از اوقات دست­بندهای خودمان را به مراجعه کننده­ها می­دهیم و برای هزارمین بار آخرین پوستر خود را که برای نمونه نگه داشته بودیم به دست مردم می­سپاریم.

* اینجا عشق و علاقه هست و آنجا پول بیت­المال، اینجا داوطلب هست و آنجا کاربه مزد، اینجا متانت و ادب و آنجا درشتی و لودگی، اینجا حرمت هست و نجابت و آنجا ناسزا و تمسخر، اینجا صداقت و شفافیت و آنجا پنهان­کاری و دروغ­پردازی، اینجا صلح هست و دوستی و آنجا قهر و دشمنی، اینجا رفاقت هست و محبت و آنجا رقابت و کینه­توزی، اینجا جوشش هست و شور و شوق و آنجا سازمان و سناریو، و زور و قدرت.

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:49  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM