متنت را می خوانم. از اتاق می روم بیرون. دستم را گذاشتهام روی دو گوشم. هی راه میروم توی سالن. تصمیم میگیرم من هم یک متنی بنویسم، یک نامهای، به کسی. اما به چه کسی؟ با کی طرفیم فاطمه؟ کی را مخاطب حرفم قرار دهم؟ به کی بنویسم؟ به کی بنویسم که سیاسی تلقی نشود؟
خواستم بنویسم آقای نمیدانم کی، من برای شما احترام قایلم، چون به ما آموختهاند که حتی (و مخصوصا) به دشمن خود احترام بگذاریم حتی (و مخصوصا) هنگام نبرد. حال آنکه من شما را دشمن خود نمیدانم. حرفم را گوش کنید، من محمد رضا را نمیشناسم زیاد، اما فاطمه را که میشناسم، میدانم که... اما میدانم سیاسیاش میپندارند. دست میکشم. نمینویسم.
میخواهم از خودم بگویم. بگویم آقای نمیدانم کی، من در خانوادهای بزرگ شدهام که از شما مذهبیتر است، از شما بیشتر برای این انقلاب هزینه داده است، حرفم را باور کنید، من معلم قرآن نمونه ناحیه سه بسیج در سال 76، من قاری نمونه سالهای 74 شهرستان، من دانشجوی متعصب در مبارزه با سرمایهداری... نه! میدانم گوششان بدهکار نیست. فکر میکنند که سیاسی است. حرفم را باور نمیکنند. حرف از من بزرگترها را باور نکردهاند.
نه. نه فاطمه طرف حرف من آنها نیستند. چون دیگر هیچ حرفی را از ما نسل انقلاب باور نمیکنند. آنها هیچ کدام از حرفهای ما را حتی حاضر نمیشوند که بشنوند. آخر چرا؟ چرا همه حرفها را "سیاسی" میشنوند؟ چرا همه ما را منافق و مزدور و جاسوس میگیرند؟ چرا تا این حد سیاسی شدهاند؟ چرا همه امیدمان را برای "شنیده شدن" حرفهایمان از ما میگیرند؟ چرا نمیگذارند که یک نفر بماند که از او دادخواهی کنیم؟
نه فاطمه من نمیتوانم و هیچ امیدی ندارم به هیچ کس تا مخاطب نامهام باشد، می دانی که مساله من نه سیاست است و نه دموکراسی، اما هیچ کس انگار دنبال حقیقت نیست دیگر، هیچ کس انگار مشتری صداقت نیست دیگر، به قول مادرم حقیقت گم شده است لابلای صفحههای این روزها که باور نمیکنند به تاریخ خواهد پیوست. فکر میکنند تاریخ فقط برای دیگران است. نمیدانند که تاریخ برای همه تکرار میشود، حتی آنها. نمیبینند که تاریخ آنها را به قضاوت خواهد نشست، مانند دیگران.
با خودت حرف میزنم پس فقط. صبور باش خواهرم. البته اینرا هم خودت بهتر از من میدانی. شاید آنها از یاد برده باشند اما تو میدانی که جز خدا کارهای نیست. پس صبور باش خواهرم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|